Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 131 (7 milliseconds)
English
Persian
bullring
صحنه یامیدان گاوبازی
bullrings
صحنه یامیدان گاوبازی
Other Matches
out of gunshot
بیرون ازتیر رس یامیدان تیر
scenes
مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
scene
مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
bullfights
گاوبازی
buillfight
گاوبازی
bullfight
گاوبازی
bullfighting
مسابقه گاوبازی
torero
گاوباز یا عضو تیم گاوبازی
corrida
برنامهای در حدود شش مسابقه گاوبازی
novillero
گاوبازی که هنوز برنده نشده
theater
صحنه عملیات صحنه
team roping
مسابقه تیم 2 نفره گاوبازی جهت کمنداندازی و بستن گاودر حداقل وقت
clowns
دلقک زمین گاوبازی که گاو رااز سوار زمین خورده دورمیکند
clowning
دلقک زمین گاوبازی که گاو رااز سوار زمین خورده دورمیکند
clowned
دلقک زمین گاوبازی که گاو رااز سوار زمین خورده دورمیکند
clown
دلقک زمین گاوبازی که گاو رااز سوار زمین خورده دورمیکند
frame
صحنه
stages
صحنه
stage
صحنه
arena
صحنه
arenas
صحنه
cockpits
صحنه تئاتر
field of honor
صحنه دوئل
primal scene
صحنه اغازین
frame frequency
بسامد صحنه
scene of action
صحنه عملیات
intratheater
در داخل صحنه
miseenscene
صحنه سازی
cockpit
صحنه تئاتر
scenarist
صحنه ارا
shipboard
صحنه کشتی
theater of operations
صحنه عملیات
stage door
در عقب صحنه
stage doors
در عقب صحنه
Behind the scene.
پشت صحنه
stage fright
صحنه هراسی
stages
صحنه نمایش
picturing
دیدن شی یا صحنه
proscenium
صحنه نمایش
stage
صحنه نمایش
pictures
دیدن شی یا صحنه
pictured
دیدن شی یا صحنه
picture
دیدن شی یا صحنه
scenery
صحنه سازی
histrionics
صحنه سازی
settings
صحنه واقعه
stages
در صحنه فاهرشدن
setting
صحنه واقعه
stage
در صحنه فاهرشدن
campaign
صحنه نبرد
campaigned
صحنه نبرد
ring
صحنه ورزش
campaigns
صحنه نبرد
prosceniums
صحنه نمایش
proscenium
پیش صحنه
campaigning
صحنه نبرد
prosceniums
پیش صحنه
theatricalize
بروی صحنه اوردن
to shiftthe scene
عوض کردن صحنه
curtain call
بازگشت هنرپیشگان به صحنه
curtain calls
بازگشت هنرپیشگان به صحنه
stage whisper
نجوای روی صحنه
props
اثاثیه صحنه نمایش
The scen of a bloody (great) battle.
صحنه نبرد خونین
It was stage –managed . It was trumped up.
صحنه سازی بود
shambles
قتلگاه صحنه کشتار
stage whispers
نجوای روی صحنه
intratheater
داخل صحنه عملیات
exeunt
صحنه را ترک گفتن
scene of action
صحنه جنگ یادرگیری
field buying
خریددر صحنه جنگ
proscenium
جلو صحنه پیشگاه
settings
گیرش صحنه پردازی
open board
صحنه خلوت شطرنج
setting
گیرش صحنه پردازی
stagehands
کارگردان پشت صحنه
drop curtain
پرده جلو صحنه
stagehand
کارگردان پشت صحنه
onstage
<adj.>
<adv.>
روی صحنه
[تئاتر]
stagestruck
عاشق صحنه نمایش
stagestruck
مسحور صحنه شده
prosceniums
جلو صحنه پیشگاه
parquet
محل ارکسترنمایش پایین صحنه
army in the field
ارتش مستقر در صحنه عملیات
It was the usual scene.
صحنه
[موقعیت]
معمولی بود.
advance base
پایگاه مقدم صحنه عملیات
theater army
ارتش مستقر در صحنه عملیات
theater in the round
تماشاخانه دارای صحنه مدور
to go on stage
وارد صحنه
[نمایش]
شدن
upstaged
وابسته به عقب یا بالای صحنه
upstages
وابسته به عقب یا بالای صحنه
upstaging
وابسته به عقب یا بالای صحنه
To appear on the scene (stage).
روی صحنه ظاهر شدن
The scene of the nover is laid in scotland.
صحنه داستان دراسکاتلند است
theater army
نیروی زمینی صحنه عملیات
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
miseenscene
کارگردانی وتنظیم صحنه تاتر
by-play
حرکات یا مکالمات کنار صحنه
[extreme]
right-wing scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
fly gallery
قسمت برامده کنار صحنه تاتر
to launch a product with much fanfare
کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
spotlight
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighted
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighting
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlights
شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
offstage
خارج از صحنه نمایش درزندگی خصوصی
forestage
قسمت جلو امده صحنه نمایش
It was filmed on location.
صحنه فیلم درمحل واقعی فیلمبرداری شده
footlights
ردیف چراغهای جلو صحنه نمایش ومانند ان
authorized strength of theater
استعداد مجاز صحنه عملیات از نظر پرسنلی
stage fright
وحشت حاصله در اثر فهوردر صحنه نمایش
stage set
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
The stage was bare but for
[save for]
a couple of chairs.
صحنه نمایش به استثنای چند تا صندلی لخت بود.
navy component
نیروی دریایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
air force component
نیروی هوایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
The singer and his staff commandeered the entire backstage area.
خواننده و کارکنانش تمام پشت صحنه را برای خود اشغال کرده بودند.
tactics
دانش فرماندهی در صحنه جنگ طرق و وسائل و طرحهای ماهرانهای که جهت وصول به هدف به کار گرفته میشود رویه ماهرانه
dress rehearsal
اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
dress rehearsals
اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
draw direct
مستقیماگ روی صحنه ونه روی بافر حافظه
picturing
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
picture
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
pictured
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
pictures
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
Imperial Silk Hunting Carpet
فرش شکارگاهی ابریشمی درباری
[این فرش مربوط به قرن شانزده میلادی بوده و در زمینه حاشیه از صحنه های شکار به همراه گل های شاه عباسی و اسلیمی استفاده شده است.]
visiting correspondent
نماینده بازدید کننده مجاز نماینده مجاز رسانههای گروهی برای بازدید از صحنه عملیات یا قسمتهای ارتشی
hunting design
طرح شکارگاهی
[این طرح از زمان صفویه رواج یافته و در آن صحنه های مختلف شکار توسط انسان و یا نزاع حیوانات مختلف نشان داده می شود. منشاء اولیه آن کاشان ذکر شده است.]
showboat
قایق دارای صحنه نمایش نمایش در قایق
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com