Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
periphrastic conjugation
صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
Other Matches
hendiadys
عطف دوکلمه بجای استعمال صفت وموصوف مانندپیالههای زرین
euphemize
استعمال کلمهء نیکو بجای کلمهء زشت
To conjugate.
( افعال را ) صرف کردن
usages
استعمال استفاده مورد استفاده بودن استعمال کردن
usage
استعمال استفاده مورد استفاده بودن استعمال کردن
graphics
شکل برنامه ریزی شده که روی صفحه غیرگرافیکی بجای حرف قابل نمایش است که در سیستمهای ویدیویی برای نمایش تصاویر ساده به کار می رود
disuse
عدم استعمال ترک کردن ترک استعمال
supererogatory
غیرضروری
extra essential
غیرضروری
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
dispensability
غیرضروری بودن
brunches
غذایی که هم بجای ناشتا و هم بجای ناهارصرف شود
brunch
غذایی که هم بجای ناشتا و هم بجای ناهارصرف شود
dispensable
چاره پذیر غیرضروری
smokes
استعمال دود استعمال دخانیات
smoke
استعمال دود استعمال دخانیات
volitive
حالت افعال ارادی
simple design
طرف کف ساده
[هرگاه قسمتی و تمام فرش را بصورت ساده و بدون هیچگونه طرحی می بافند. نمونه آن فرش قائنات یا آستان قدس است که فضای بین لچک و ترنج کف ساده و قرمز می باشد.]
employ
استعمال کردن
tutoyer
استعمال کردن
abused
بد استعمال کردن
applies
استعمال کردن
abuses
بد استعمال کردن
apply
استعمال کردن
abusing
بد استعمال کردن
employs
استعمال کردن
employing
استعمال کردن
ill use
بد استعمال کردن
abuse
بد استعمال کردن
exercises
استعمال کردن
applying
استعمال کردن
exercised
استعمال کردن
exercise
استعمال کردن
employed
استعمال کردن
radiologist
متخصص استعمال پرتو رونتگن متخصص استعمال پرتومجهول
radiologists
متخصص استعمال پرتو رونتگن متخصص استعمال پرتومجهول
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
personate
خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
basic
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
basics
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
handles
رفتار کردن استعمال کردن
uses
استفاده کردن استعمال کردن
handle
رفتار کردن استعمال کردن
use
استفاده کردن استعمال کردن
allocating
معین کردن
figure out
معین کردن
designate
معین کردن
settles
معین کردن
defines
معین کردن
defined
معین کردن
allocate
معین کردن
designates
معین کردن
allocates
معین کردن
designating
معین کردن
draw the line
<idiom>
معین کردن
limit
معین کردن
defining
معین کردن
denominate
معین کردن
define
معین کردن
settle
معین کردن
specify
معین کردن
insets
: معین کردن
inset
: معین کردن
specifies
معین کردن
specifying
معین کردن
times
وقت معین کردن
to map out
جز بجز معین کردن
pre appoint
از پیش معین کردن
timed
وقت معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
dates
مدت معین کردن
date
مدت معین کردن
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
time
وقت معین کردن
dedications
در CL ممکن است این تاسیس به وسیله فعل صریح و رسمی مالک ایجادشود و یا به موجب قانون از برخی از افعال مالک
dedication
در CL ممکن است این تاسیس به وسیله فعل صریح و رسمی مالک ایجادشود و یا به موجب قانون از برخی از افعال مالک
locates
جای چیزی را معین کردن
sanctions
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioning
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned
ضمانت اجرایی معین کردن
locate
جای چیزی را معین کردن
located
جای چیزی را معین کردن
locating
جای چیزی را معین کردن
sanction
ضمانت اجرایی معین کردن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
allot
معین کردن سهم دادن
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
allots
معین کردن سهم دادن
allotted
معین کردن سهم دادن
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
allotting
معین کردن سهم دادن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
to locate the enemy
جای دشمنی را معین کردن
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
officer
افسر معین کردن فرماندهی کردن
destine
مقدر کردن سرنوشت معین کردن
officers
افسر معین کردن فرماندهی کردن
simplify
ساده کردن
simplifying
ساده کردن
reduces
ساده کردن
reducing
ساده کردن
simplifies
ساده کردن
reduce
ساده کردن
area blocking
سد راه کردن رقیب در منطقه معین
to impose a curfew
خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
parsed
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parses
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parse
اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
titrate
عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
mirror carpet
طرح آینه
[در این طرح زمینه اصلی فرش بصورت کاملا ساده و بدون هیچ نقش و نگاری بافته شده و تنها از یک یا دو حاشیه ساده استفاده می شود.]
streamlining
ساده وموثر کردن
oversimplification
زیاد ساده کردن
oversimplified
زیاد ساده کردن
oversimplifies
زیاد ساده کردن
oversimplify
زیاد ساده کردن
simple
نادان ساده کردن
oversimplifying
زیاد ساده کردن
simpler
نادان ساده کردن
streamline
ساده وموثر کردن
streamlines
ساده وموثر کردن
simplify
ساده تر کردن چیزی
simplifying
ساده تر کردن چیزی
simplifies
ساده تر کردن چیزی
simplest
نادان ساده کردن
overstaying
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to settle an a
برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstayed
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cage
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cages
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
talk down to someone
<idiom>
از کلمات ساده استفاده کردن
structures
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structure
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structuring
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
time charter
اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
set up
اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
delimit
معین کردن مرزیابی کردن
ascertained
ثابت کردن معین کردن
delimiting
معین کردن مرزیابی کردن
delimited
معین کردن مرزیابی کردن
ascertaining
ثابت کردن معین کردن
specifies
معین کردن تصریح کردن
specifying
معین کردن تصریح کردن
ascertains
ثابت کردن معین کردن
delimits
معین کردن مرزیابی کردن
ascertain
ثابت کردن معین کردن
define
معین کردن معنی کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
specify
معین کردن تصریح کردن
defines
معین کردن معنی کردن
specifies
معین کردن معلوم کردن
defining
معین کردن معنی کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
defined
معین کردن معنی کردن
spoon-feed
<idiom>
ساده کردن چیزی برای کسی
simple
که استفاده و کار کردن با آن ساده است
simplest
که استفاده و کار کردن با آن ساده است
simpler
که استفاده و کار کردن با آن ساده است
rain check
<idiom>
رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
so
علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
tick mark
علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
subrogate
بجای دیگری تعهداتی بعهده گرفتن جانشین دیگری کردن
hobbles
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing
کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
hobbling
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
authorization to copy
اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
tabulation
1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
predigest
بزبان ساده وقابل فهم دراوردن برای استفاده اماده کردن
unix
امکانات نرم افزاری که کپی کردن داده را برای کاربر از یک کامپیوتر ساده تر میکند.
notron utilities
مجموعهای از برنامههای کوچک که برای ساده کردن عملیات کامپیوتری طراحی گردیده است
macro
کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
boolean algebra
قوانین مربوط به معرفی ساده کردن و تغییر توابع منط قی بر پایه عبارت درست و نادرست
employment
استعمال
application
استعمال
use
استعمال
expenditure
استعمال
applications
استعمال
uses
استعمال
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
algebra
ساده کردن و تغییر دادن توابع منط قی بر پایه عبارت درست و نادرست ایجاد شده اند
set
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up
1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
cranage
استعمال جرثقیل
value in use
ارزش استعمال
telescopy
فن استعمال دوربین
user cost
هزینه استعمال
applications
موارد استعمال
application
موارد استعمال
desuetude
عدم استعمال
maltreatment
سوء استعمال
use value
ارزش استعمال
overuse
استعمال مفرط
graphics
فن استعمال نمودار
disuse
عدم استعمال
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com