English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
baro jireugi ضربه دست مخالف ایستادن
Other Matches
bandae jireugi ضربه دست موافق ایستادن
non striker توپزنی که با وجود ایستادن جلو میله ضربه نمیزند
crosscorner shot ضربه به سمت قطر مخالف
brooklyn ضربه به میله جلو بولینگ بسمتی مخالف دست گوی انداز
lobs ضربه قوسدار هوایی توپ بلند به دیوار مقابل که به گوشه مخالف برگردد
lobbed ضربه قوسدار هوایی توپ بلند به دیوار مقابل که به گوشه مخالف برگردد
lob ضربه قوسدار هوایی توپ بلند به دیوار مقابل که به گوشه مخالف برگردد
lobbing ضربه قوسدار هوایی توپ بلند به دیوار مقابل که به گوشه مخالف برگردد
pull ضربه زدن بطوری که گوی به سمت مخالف دست گلف باز برود حرکت بازوی شناگر در اب کشیدن دهنه اسب
pulls ضربه زدن بطوری که گوی به سمت مخالف دست گلف باز برود حرکت بازوی شناگر در اب کشیدن دهنه اسب
antisocial مخالف اصول اجتماعی مخالف اجتماع
hit ضربه به توپ یا حریف ضربه بدنی به حریف برای خروج او از بازی ضربه
hits ضربه به توپ یا حریف ضربه بدنی به حریف برای خروج او از بازی ضربه
hitting ضربه به توپ یا حریف ضربه بدنی به حریف برای خروج او از بازی ضربه
punts ضربه با پا باانداختن توپ بزمین و ضربه زدن پیش ازتماس ان با زمین
punted ضربه با پا باانداختن توپ بزمین و ضربه زدن پیش ازتماس ان با زمین
punt ضربه با پا باانداختن توپ بزمین و ضربه زدن پیش ازتماس ان با زمین
impluse response پاسخ ضربه رفتار ضربه تابع انتقال ایمپولز
crosser ضربه هوک پس از ضربه حریف
crossest ضربه هوک پس از ضربه حریف
cross ضربه هوک پس از ضربه حریف
crosses ضربه هوک پس از ضربه حریف
sclaff ضربه چوب به زمین و سپس به گوی بجای ضربه مستقیم به گوی
stop ایستادن
abided ایستادن
abides ایستادن
be under way ایستادن
ceased ایستادن
ceases ایستادن
stopped ایستادن
stopping ایستادن
stops ایستادن
ceasing ایستادن
abye ایستادن
seogi ایستادن
aby ایستادن
stand ایستادن
cease ایستادن
to stand by ایستادن
to fetch up ایستادن
to come to a stand ایستادن
shank ضربه زدن به توپ با قوزک یاکنار پا ضربه زدن به گوی باعقب چوب گلف یا بدنه ان قسمتی از لنگر که طناب به ان وصل شود قسمتی از قلاب ماهیگیری بین سوراخ وانحنا
team line up به صف ایستادن تیم
stagnated از جنبش ایستادن
stagnates از جنبش ایستادن
stagnating از جنبش ایستادن
shiko dachi ایستادن دایرهای
to stand in the gap دررخنه ایستادن
stagnate از جنبش ایستادن
to stand at gaze خیره ایستادن
to stand fast محکم ایستادن
queueing در صف گذاشتن در صف ایستادن
queues در صف گذاشتن در صف ایستادن
to stand behind پشت سر ایستادن
queued در صف گذاشتن در صف ایستادن
pyeonhi seogi موازی ایستادن
line up به ترتیب ایستادن
line-up به ترتیب ایستادن
line-ups به ترتیب ایستادن
heisoku daeh ایستادن خبردار
haktari seogi ایستادن لک لک وار
draw up سیخ ایستادن
haehiji daeh ایستادن ازاد
standing room جای ایستادن
to come to a stop ایستادن [مهندسی]
fudo dachi محکم ایستادن
outstand بیشتر ایستادن
moa seogi خبردار ایستادن
lineup به صف ایستادن تیم
hustings جای ایستادن و
lie off دور ایستادن
To come to a halt(standstI'll). ازحرکت ایستادن.
kiba dachi ایستادن سوارکارانه
To stand in a queue (line). توی صف ایستادن
hunker سرپا ایستادن
queue در صف گذاشتن در صف ایستادن
ap seogi ایستادن معمولی
bail up ایستادن دراختیارغارتگر
basophobia هراس از ایستادن
To stand like rock . مانند کوه ایستادن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
joo choo seogi ایستادن اسب سواری
line up ردیف ایستادن تیم
To stand firm. To stick to ones gun. سفت وسخت ایستادن
line-up ردیف ایستادن تیم
line-ups ردیف ایستادن تیم
To keep ones word. To stand by ones promise . سر قول خود ایستادن
stand-up روی پا ایستادن ایستاده
stand up روی پا ایستادن ایستاده
beom seogi گربه سان ایستادن
koa seogi ایستادن قلاب وار
kukutsu dachi ایستادن در مقابل حریف
to stick to one's word سر قول خود ایستادن
to stand by one's promise سر قول خود ایستادن
to stand by ایستادن وتماشا کردن
abide by one's word سر قول خود ایستادن
stopovers در وسط راه ایستادن
stopover در وسط راه ایستادن
to come to a بحالت خبردار ایستادن
to stand across the road درمیان جاده ایستادن
stances طرز ایستادن درتوپزنی
To stand to attention. خبر دار ایستادن
zenkatsu dachi ایستادن متمایل به جلو
anchors ایستادن در دریا مهاری
anchoring ایستادن در دریا مهاری
anchor ایستادن در دریا مهاری
sanchin dachi ایستادن ساعت شنی
neko ashi dachi ایستادن گربه سان
stance طرز ایستادن درتوپزنی
to kick ones heels چشم براه ایستادن
to stand at [by] the window کنار پنجره ایستادن
to queue [line] up for tickets برای بلیط در صف ایستادن
ground محل ایستادن توپزن
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
stops ایستادن توقف کردن
stop ایستادن توقف کردن
stopping ایستادن توقف کردن
stopped ایستادن توقف کردن
stationed محل ایستادن تیرانداز درمسابقه
station محل ایستادن تیرانداز درمسابقه
peasde روی دوپا ایستادن اسب
out of one's ground تجاوز توپزن از محل ایستادن
picket جلوکسی راه رفتن یا ایستادن
picketed جلوکسی راه رفتن یا ایستادن
pickets جلوکسی راه رفتن یا ایستادن
stand طرز یا محل ایستادن کمانگیر
to stand by oneself روی پای خود ایستادن
to kick one's heels چشم براه ایستادن منتظرایستادن
to stick to one's guns پای کاری محکم ایستادن
statgnate از جنبش ایستادن گندیده شده
floats شناور ساختن روی اب ایستادن
to stop short یک مرتبه ایستادن یا مکث کردن
stances طرز ایستادن در گوی زنی
toe stand ایستادن ژیمناست روی نوک پا
floated شناور ساختن روی اب ایستادن
ap joo choom ایستادن اسب سواری بجلو
float شناور ساختن روی اب ایستادن
stance طرز ایستادن در گوی زنی
away خارج از نقطه ایستادن توپ زن
stations محل ایستادن تیرانداز درمسابقه
placekick ضربه به توپ کاشته شده ضربه کاشته
stall جای ایستادن اسب در طویله اخور
narani seogi ایستادن موازی پاها همعرض شانه
ido not feel my legs نیروی ایستادن یا راه رفتن ندارم
stances طرز ایستادن شمشیرباز مقابل حریف
stalling جای ایستادن اسب در طویله اخور
kilian position وضع ایستادن دواسکیت بازرقصنده درکنار هم
stance طرز ایستادن شمشیرباز مقابل حریف
To stand at attention(ease). بحالت آماده باش ( آزاد ) ایستادن ( ؟ رآمدن )
backdrops پرش و افتادن به پشت بادست و پا در هوا و ایستادن
coach's box محل ایستادن مربی در پایگاه 1 و 3 بیس بال
backdrop پرش و افتادن به پشت بادست و پا در هوا و ایستادن
veronica ایستادن و ردکردن گاو از کناربا حرکت شنل
eaves droper مسئول بگوش ایستادن استراق سمع کننده
technical foul بازی با توپ واترپولو در حال ایستادن کف استخر
safety island سکوی وسط خیابان برای ایستادن پیاده رو
to go backpacking سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
hitchhike سرجاده ایستادن وباشست جهت خود را نشان دادن
to hitch سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
toe raise تمرین ایستادن و بلند کردن بدن روی نوک پا
groundage حقی که بابت ایستادن کشتی درلنگرگاه گرفته میشود حق لنگراندازی
Eavesdrop فالگوش ایستادن، استراق سمع کردن، یواشکی حرفهای دیگران را شنیدن
Berlin کالسکهی چهارچرخهای که در عقب آن رکابی برای ایستادن یک مستخدم وجود دارد
converse مخالف
at outs مخالف
repugnant مخالف
dissidence مخالف
dissidents مخالف
gainst مخالف
dissident مخالف
oppugnant مخالف
conversed مخالف
hostile مخالف
contrary to مخالف
adverse مخالف
contrariant مخالف
gainsayer مخالف
converses مخالف
anie مخالف
contradictive مخالف
contra مخالف
at d. مخالف
conversing مخالف
gyaku مخالف
non content مخالف
opponents مخالف
by the ears مخالف
contrary مخالف
opponent مخالف
inadvisable مخالف
contradictory مخالف
antagonist مخالف
antagonists مخالف
adversary مخالف
opposit مخالف
antipodal مخالف
foes مخالف
foe مخالف
resistent مخالف
averse مخالف
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com