English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
bourgeois طبقه متوسط بورژوا
Other Matches
bourgeois class طبقه بورژوا
french revolution انقلابی که درسال 9871 در فرانسه اتفاق افتاد و باعث امحاء سیستم فئودالی و انتقال قدرت حاکمه به طبقه بورژوا شد
dictatorship of proletariat اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
middle classes طبقه متوسط
middle class طبقه متوسط
every Tom, Dick and Harry <idiom> طبقه متوسط
franklin طبقه متوسط اجتماع
member of the middle class عضو طبقه متوسط
middle-class person عضو طبقه متوسط
upper middle class طبقه متوسط بالا [در اجتماعی]
The working (middle,upper)class. طبقه کارگر (متوسط بالا )
bourgeois <adj.> از ویژگی های این طبقه متوسط، به طور معمول با اشاره به ارزشهای مادی ادراک شده و یا نگرش مرسوم
entresol طبقه میان طبقه اول عمارت وطبقهای که باکف زمین برابراست
lower classes طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
lower class طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
intermediate آنچه در یک طبقه بین دو طبقه دیگر است
defense classification طبقه بندی اطلاعات مربوط به پدافند سیستم طبقه بندی مدارک وزارت دفاع
downgrade کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrading کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgraded کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrades کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
Our building (high-rise) is a 20-storey ,but my apartment is on the third floor. ساختمان ما 20 طبقه است ولی آپارتمان در طبقه سوم است
declassification از طبقه بندی خارج کردن حذف طبقه بندی
security classification طبقه بندی منطقه تامینی طبقه بندی حفافتی
black designation علامت مخصوص برای ارتباط طبقه بندی شده حامل پیام طبقه بندی شده
stratify طبقه طبقه کردن
mean sea level ارتفاع متوسط از سطح دریا ارتفاع متوسط اب دریا
army class manager activity سازمان مدیریت طبقه بندی اماد در نیروی زمینی مدیریت طبقه بندی اماد
classification طبقه بندی کردن طبقه بندی
classifications طبقه بندی کردن طبقه بندی
black concept علامت حاوی پیام طبقه بندی شده سیستم ارتباطی حاوی پیام طبقه بندی شده
averages حد متوسط
life expectancy سن متوسط
averaging متوسط
averages متوسط
averaged متوسط
averaged حد متوسط
life expectancies سن متوسط
averaging حد متوسط
average limit of ice حد متوسط یخ
moderated متوسط
intermedial متوسط
mediocre متوسط
medium متوسط
meant متوسط
moderating متوسط
moderate متوسط
moderates متوسط
tolerable متوسط
modal متوسط
modals متوسط
osculant متوسط
mesne متوسط
medium gravle شن متوسط
intermediate متوسط
mediums متوسط
mean متوسط
meanest متوسط
meaner متوسط
average حد متوسط
average متوسط
intermediate hurdle مانع متوسط
average revenue درامد متوسط
par میزان متوسط
halftones رنگ متوسط
mean price قیمت متوسط
duffers بازیگر متوسط
mean life عمر متوسط
mean income درامد متوسط
halftone رنگ متوسط
duffer بازیگر متوسط
medium wave موج متوسط
mean speed سرعت متوسط
average yield بازده متوسط
medially بطورمیانه یا متوسط
median gray خاکستری متوسط
median income درامد متوسط
mediterranean sea بحر متوسط
medium artillery توپخانه متوسط
medium carbon steel فولادباکربن متوسط
average conditions شرایط متوسط
medium frequency بسامد متوسط
mean میانه متوسط
medial میانه متوسط
average return بازده متوسط
mean stress خستگی متوسط
mean time زمان متوسط
mean time ساعت متوسط
mean value مقدار متوسط
medium cloud ابرهای متوسط
mean variation تغییر متوسط
secondarily بطور متوسط
mean velocity سرعت متوسط
average productivity بازدهی متوسط
average total cost هزینه متوسط کل
intermediate lampholder سر پیچ متوسط
normal میانه متوسط
mean chord وتر متوسط
intermediately بطور متوسط
mean daily متوسط روزانه
mean depth عمق متوسط
mean deviation انحراف متوسط
over-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
m.f. فرکانس متوسط
m.f. بسامد متوسط
intermediate contrast تغایر متوسط
intermediate pressure فشار متوسط
above-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
girder bridge پل بیلی متوسط
over-average <adj.> بالاتر از حد متوسط
above average <adj.> بیشتر از حد متوسط
above-average <adj.> بیشتر از حد متوسط
above average <adj.> بیش از حد متوسط
above-average <adj.> بیش از حد متوسط
above average <adj.> بالاتر از حد متوسط
middlingly بطور متوسط
averagely بطور متوسط
mediocrity اندازه متوسط
average voltage ولتاژ متوسط
average variable cost هزینه متوسط
averagly بطور متوسط
mediums مقدار متوسط
over-average <adj.> بیش از حد متوسط
mediums متوسط معتدل
medium مقدار متوسط
average value مقدار متوسط
average مقدار متوسط
thin تیم متوسط
meaner میانه متوسط
a medium sized car یک اتومبیل متوسط
average speed سرعت متوسط
averaging مقدار متوسط
medium متوسط معتدل
thinned تیم متوسط
thinners تیم متوسط
true power توان متوسط
average depth عمق متوسط
weighted average متوسط وزنی
average cost هزینه متوسط
thins تیم متوسط
thinnest تیم متوسط
life expectancies عمر متوسط
midway متوسط میانجی
intermediate high voltage line خط فشار متوسط
average میانه متوسط
averaged میانه متوسط
a modest income درآمدی متوسط
averages میانه متوسط
meanest میانه متوسط
averaging میانه متوسط
averages مقدار متوسط
life expectancy عمر متوسط
average deviation انحراف متوسط
middle price قیمت متوسط
average latency رکود متوسط
on the a بطور متوسط
average latency تاخیر متوسط
average life عمر متوسط
monthly average متوسط ماهیانه
moderate speed سرعت متوسط
average output محصول متوسط
averaged مقدار متوسط
average payment پرداخت متوسط
mid range برد متوسط
medium voltage ولتاژ متوسط
average price قیمت متوسط
average product محصول متوسط
medium scale در مقیاس متوسط
average product تولید متوسط
average input نهاده متوسط
average expense هزینه متوسط
subaverage زیر حد متوسط
average flow جریان متوسط
sort of بمیزان متوسط
sort of بمقدار متوسط
average efficiency بازده متوسط
average discharge بده متوسط
average variable cost هزینه متوسط متغیر
average productivity بهره دهی متوسط
fair average quality کیفیت متوسط مناسب
fairs نسبتا خوب متوسط
fairest نسبتا خوب متوسط
average degree of polymerization درجه متوسط بسپارش
average evoked potential پتانسیل فراخوانده متوسط
average purchase rate نرخ متوسط خرید
fairer نسبتا خوب متوسط
average heading جهت متوسط هواپیما
average reaction rate سرعت متوسط واکنش
average heading جهت متوسط مسیر
average intensity شدت جریان متوسط
average kinetic energy انرژی متوسط جنبشی
aerodynamic mean chord وتر متوسط ایرودینامیکی
average annual precipitation متوسط بارندگی سالینه
fair نسبتا خوب متوسط
bourgeois عضوطبقه متوسط جامعه
average revenue product درامد متوسط محصول
average molecular speed سرعت مولکولی متوسط
average seek time مدت متوسط جستجو
average fixed cost هزینه ثابت متوسط
average net return بازده خالص متوسط
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com