English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
English Persian
invoke طلب کردن بالتماس خواستن
invoked طلب کردن بالتماس خواستن
invokes طلب کردن بالتماس خواستن
invoking طلب کردن بالتماس خواستن
Other Matches
supplicatinagly بالتماس
to cry out for help فریادزدن ویاری خواستن بافریاداستمدادکردن فریادرس خواستن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
begged خواستن گدایی کردن
boned خواستن درخواست کردن
boning خواستن درخواست کردن
invocate خواستن استمداد کردن از
bone خواستن درخواست کردن
beg خواستن گدایی کردن
bones خواستن درخواست کردن
begs خواستن گدایی کردن
adduse احضار کردن بگواهی خواستن
to offer an excuse پوزش خواستن عذرخواهی کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
consulted مشورت کردن مشورت خواستن از
consults مشورت کردن مشورت خواستن از
consult مشورت کردن مشورت خواستن از
yearn خواستن از ته دل
like دل خواستن
liked دل خواستن
likes دل خواستن
asks خواستن
will خواستن
solicits خواستن
soliciting خواستن
ask خواستن
asked خواستن
asking خواستن
to beg leave خواستن
solicit خواستن
aspire خواستن از ته دل
crave خواستن از ته دل
solicited خواستن
to call up خواستن
desiderate خواستن
wishes خواستن
intends خواستن
wished خواستن
desires خواستن
wills خواستن
wish خواستن
wish [would like] خواستن
desiring خواستن
to call in خواستن
willed خواستن
intend خواستن
desire خواستن
to call for خواستن
intending خواستن
apologizing معذرت خواستن
call to witness گواهی خواستن از
to excuse oneself معذرت خواستن
call to account حساب خواستن از
apologised پوزش خواستن
apologizes پوزش خواستن
to excuse oneself پوزش خواستن
apologizes معذرت خواستن
to seek a position نظر خواستن
excusing معذرت خواستن
excuses معذرت خواستن
set one's heart on <idiom> شدیدا خواستن
to seek advice نظر خواستن
to ask for quarter امان خواستن
choosing خواستن پسندیدن
to ask permission اجازه خواستن
to permit oneself اجازه خواستن
apologising معذرت خواستن
apologising پوزش خواستن
apologises معذرت خواستن
asking for a respite مهلت خواستن
apologised معذرت خواستن
chooses خواستن پسندیدن
excuse معذرت خواستن
to call in evidence گواهی خواستن از
excused معذرت خواستن
apologized معذرت خواستن
apologized پوزش خواستن
to a oneself for help یاری خواستن
choose خواستن پسندیدن
apologize معذرت خواستن
apologize پوزش خواستن
apologises پوزش خواستن
importune مصرانه خواستن
to seek or ask lagal a نظرقضائی خواستن
demur مهلت خواستن
importunes مصرانه خواستن
demurred مهلت خواستن
to pray in aid of یاری خواستن از
demurring مهلت خواستن
importuned مصرانه خواستن
call in evidence گواهی خواستن از
apologise معذرت خواستن
demurs مهلت خواستن
alibis عذر خواستن
flagitate مصرانه خواستن
alibi عذر خواستن
importuning مصرانه خواستن
flagitate باسماجت خواستن
to offer an apology پوزش خواستن
apologizing پوزش خواستن
appeal to the supreme court فرجام خواستن
cried بزازی خواستن
required خواستن مستلزم بودن
pardoning بخشیدن معذرت خواستن
to send one to the right about عذر کسی را خواستن
require خواستن مستلزم بودن
consults پیشنهاد خواستن از یک خبره
requires خواستن مستلزم بودن
requiring خواستن مستلزم بودن
consulted پیشنهاد خواستن از یک خبره
To demand ones right. To get ones due. حق کسی را خواستن ( گرفتن )
wills با وصیت واگذارکردن خواستن
pardons بخشیدن معذرت خواستن
consult پیشنهاد خواستن از یک خبره
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
To apologize to someone. از کسی عذر خواستن
to make a gesture of apology با اشاره معذرت خواستن
show someone the door <idiom> خواستن از کسی که برود
wanted خواستن لازم داشتن
want خواستن لازم داشتن
to crv for mercy خواستن امان اوردن
to call any one in testimony از کسی گواهی خواستن
willed با وصیت واگذارکردن خواستن
to request the company of: حضور کسی را خواستن
When there is a wI'll, there is a way. خواستن توانستن است
pardoned بخشیدن معذرت خواستن
pardon بخشیدن معذرت خواستن
to ask somebody's advice از کسی نظر خواستن
will با وصیت واگذارکردن خواستن
to ring up کسیرا پشت تلفن خواستن
have one's heart set on something <idiom> چیزی را خیلی زیاد خواستن
to press for an answer با صرار یا فشار پاسخ خواستن
wanted [for] [کسی را قانونی] خواستن [بخاطر]
in the market for <idiom> خواستن یا آماده خرید چیزی شدن
to i. acalamity upon any one بلایی بدی را برای کسی خواستن
to ask پرسیدن [جویا شدن] [طلبیدن] [خواستن ]
Want is the mother of industry. <proverb> خواستن ,مادر صنعت و سازندگى است .
to eat humble pie پوزش خواستن چنانکه انسانرا پست نماید
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com