English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 216 (42 milliseconds)
English Persian
used to <idiom> عادت کردن به
Search result with all words
get عادت کردن ربودن
gets عادت کردن ربودن
getting عادت کردن ربودن
acclimatization عادت کردن به هوای کوهستان
altitude acclimatization عادت کردن به ارتفاع منطقه
dark adaptation عادت کردن به تاریکی
low low حرکت یواشترازمعمول برای عادت کردن به حمل بار سنگین
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
To break (give up) a habit. ترک عادت کردن
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
get the feel of <idiom> عادت کردن یا آوختن چیزی
to get used to عادت کردن [به]
to get accustomed to عادت کردن [به]
take to عادت کردن
to get into one's stride <idiom> عادت کردن [اصطلاح روزمره]
Other Matches
practice عادت
consuetude عادت
rut عادت
habit :عادت
diathesis عادت
habits عادت
custom عادت
habitude عادت
usage عادت
usages عادت
habit عادت
habits :عادت
ruts عادت
guize عادت
rote عادت
praxis عادت
ure عادت
wont عادت
accustom عادت
accustomedness عادت
accustoming عادت
accustoms عادت
amenia حبس عادت
custom برحسب عادت
wont خو گرفته عادت
habitually بر حسب عادت
thaumaturgy خرق عادت
addict عادت اعتیاد
kick the habit <idiom> ترک عادت بد
by usage برحسب عادت
by rote بر حسب عادت
habit strength نیرومندی عادت
addicts عادت اعتیاد
divinely بطورخارق عادت
recidivists مجرم به عادت
grow into a habit عادت شدن
practice معمول به عادت
usage and custom عرف و عادت
habitude عادت روزانه
inuring عادت دادن
inures عادت دادن
familiarises عادت دادن
diet عادت غذائی
dieted عادت غذائی
dieting عادت غذائی
hanks قلاب عادت
hank قلاب عادت
accustoms عادت دادن
menstrual cycle عادت ماهانه
accustoming عادت دادن
vogue عادت مرسوم
position habit عادت مکانی
lusus natarae خرق عادت
lusus naturae خرق عادت
periods عادت ماهانه
familiarising عادت دادن
familiarize عادت دادن
familiarized عادت دادن
period عادت ماهانه
familiarizes عادت دادن
familiarizing عادت دادن
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
enure عادت دادن
accustom عادت دادن
habituated عادت دادن
inured عادت دادن
it is usual with him عادت دارد
inure or en عادت دادن
familiarised عادت دادن
hexis عادت پایه
recidivist مجرم به عادت
diets عادت غذائی
inure عادت دادن
social habit عادت اجتماعی
reading habit عادت خواندن
habituate عادت دادن
that is a matter of habit کار عادت است
disaccustom ترک عادت دادن
to fall into a bad habit عادت بدی گرفتن
as a rule <idiom> معمولا ،طبق عادت
prayerfulness عادت نماز خوانی
catamenia عادت ماهیانه زنان
thews عادت راه ورسم
The habit of smoking. عادت به استعمال دخانیات
local usage عرف و عادت محل
that is a matter of habit موضوع عادت است
unusual غریب مخالف عادت
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
He is making a habit of it . بد عادت شده است
sticky fingers <idiom> عادت به دزدیدن داشتن
to form a habit تشکیل عادت دادن
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
effective habit strength حد موثر نیرومندی عادت
unused عادت نکرده بکارنبرده
dishabituate ترک عادت دادن
daily routine عادت جاری روزانه
habit formation شکل گیری عادت
He outgrew this habit. این عادت ازسرش افتاد
routine جریان عادی عادت جاری
rote کاری که از روی عادت بکنند
grooves کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
practice of early rising مشق یا عادت سحر خیزی
routines جریان عادی عادت جاری
routinely جریان عادی عادت جاری
groove کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
She is a habitual liar. روی عادت دروغ می گوید
consuetude est alterra lex عادت قدرت قانونی دارد
fletcherism عادت بخوردن مختصری غذا
matter of course <idiom> عادت،راه عادی،قانون
hookers بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
vice فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hooker بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
vices فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vises فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
optima legum ilerpres est consuetudo عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
To break a habit makes one ill. <proverb> ترک عادت موجب مرض است .
vice- فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
cenogenesis تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
it is u.for him to tell a lie دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
backsliding کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
negationist کسیکه عادت دارد همه چیز راانکار یا تکذیب کند
ecology علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
I am in the habit of sleeping late on Friday mornings. عادت دارم جمعه ها صبح دیر از خواب بیدار می شوم
thaumaturge کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
handedness عادت به استفاده از یک دست پیش از دست دیگر
preventive detention تمدید مدت حبس مجرم به عادت که تقریبا" به سیستم اجرای نظرتشدید مجازات و یا مواردپیش بینی شده در قانون اقدامات تامینی شباهت دارد
I wI'll gradually get used to it . یواش یواش عادت خواهم کرد
custom of a trade عادت یک تجارت اصول متداول تجارت
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com