Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
get the feel of
<idiom>
عادت کردن یا آوختن چیزی
Other Matches
To be used (accustomed) to something.
به چیزی عادت داشتن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to get accustomed to
عادت کردن
[به]
used to
<idiom>
عادت کردن به
to get used to
عادت کردن
[به]
take to
عادت کردن
dark adaptation
عادت کردن به تاریکی
getting
عادت کردن ربودن
get
عادت کردن ربودن
gets
عادت کردن ربودن
To break (give up) a habit.
ترک عادت کردن
acclimatization
عادت کردن به هوای کوهستان
to get into one's stride
<idiom>
عادت کردن
[اصطلاح روزمره]
altitude acclimatization
عادت کردن به ارتفاع منطقه
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
get in the swing of things
<idiom>
به شرایط جدید عادت کردن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
low low
حرکت یواشترازمعمول برای عادت کردن به حمل بار سنگین
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
custom
عادت
praxis
عادت
ruts
عادت
diathesis
عادت
rut
عادت
wont
عادت
habitude
عادت
guize
عادت
usage
عادت
habit
:عادت
habit
عادت
usages
عادت
habits
:عادت
accustom
عادت
accustomedness
عادت
accustoming
عادت
accustoms
عادت
consuetude
عادت
practice
عادت
rote
عادت
ure
عادت
habits
عادت
inure or en
عادت دادن
recidivist
مجرم به عادت
it is usual with him
عادت دارد
inure
عادت دادن
divinely
بطورخارق عادت
inured
عادت دادن
position habit
عادت مکانی
recidivists
مجرم به عادت
usage and custom
عرف و عادت
inures
عادت دادن
hanks
قلاب عادت
menstrual cycle
عادت ماهانه
inuring
عادت دادن
by rote
بر حسب عادت
habituate
عادت دادن
habituated
عادت دادن
accustoming
عادت دادن
accustoms
عادت دادن
by usage
برحسب عادت
enure
عادت دادن
practice
معمول به عادت
kick the habit
<idiom>
ترک عادت بد
amenia
حبس عادت
habitude
عادت روزانه
reading habit
عادت خواندن
diet
عادت غذائی
social habit
عادت اجتماعی
periods
عادت ماهانه
thaumaturgy
خرق عادت
wont
خو گرفته عادت
addict
عادت اعتیاد
familiarised
عادت دادن
addicts
عادت اعتیاد
familiarises
عادت دادن
familiarising
عادت دادن
familiarize
عادت دادن
familiarized
عادت دادن
familiarizes
عادت دادن
familiarizing
عادت دادن
habit strength
نیرومندی عادت
grow into a habit
عادت شدن
accustom
عادت دادن
period
عادت ماهانه
dieted
عادت غذائی
habitually
بر حسب عادت
hank
قلاب عادت
vogue
عادت مرسوم
lusus natarae
خرق عادت
dieting
عادت غذائی
lusus naturae
خرق عادت
custom
برحسب عادت
hexis
عادت پایه
diets
عادت غذائی
to outgrow a habit
<idiom>
از سر افتادن عادت
habit formation
شکل گیری عادت
He is making a habit of it .
بد عادت شده است
thews
عادت راه ورسم
dishabituate
ترک عادت دادن
to form a habit
تشکیل عادت دادن
unused
عادت نکرده بکارنبرده
daily routine
عادت جاری روزانه
sticky fingers
<idiom>
عادت به دزدیدن داشتن
The habit of smoking.
عادت به استعمال دخانیات
catamenia
عادت ماهیانه زنان
prayerfulness
عادت نماز خوانی
that is a matter of habit
موضوع عادت است
that is a matter of habit
کار عادت است
local usage
عرف و عادت محل
unusual
غریب مخالف عادت
mend one's ways
<idiom>
اثبات عادت شخصی
disaccustom
ترک عادت دادن
as a rule
<idiom>
معمولا ،طبق عادت
to fall into a bad habit
عادت بدی گرفتن
effective habit strength
حد موثر نیرومندی عادت
matter of course
<idiom>
عادت،راه عادی،قانون
routinely
جریان عادی عادت جاری
routines
جریان عادی عادت جاری
practice of early rising
مشق یا عادت سحر خیزی
grooves
کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
She is a habitual liar.
روی عادت دروغ می گوید
groove
کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
routine
جریان عادی عادت جاری
He outgrew this habit.
این عادت ازسرش افتاد
consuetude est alterra lex
عادت قدرت قانونی دارد
rote
کاری که از روی عادت بکنند
fletcherism
عادت بخوردن مختصری غذا
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
vice-
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
optima legum ilerpres est consuetudo
عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
vises
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hooker
بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
hookers
بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
vices
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
cenogenesis
تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
it is u.for him to tell a lie
دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
backsliding
کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
ecology
علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
negationist
کسیکه عادت دارد همه چیز راانکار یا تکذیب کند
I am in the habit of sleeping late on Friday mornings.
عادت دارم جمعه ها صبح دیر از خواب بیدار می شوم
thaumaturge
کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com