Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (8 milliseconds)
English
Persian
nonresidence
عدم اقامت غیر مقیم
nonresidency
عدم اقامت غیر مقیم
Other Matches
embassies
سفیرکبیر و اعضای سفارتخانه شهر محل اقامت سفیر بنایی که سفیر در ان اقامت دارد
embassy
سفیرکبیر و اعضای سفارتخانه شهر محل اقامت سفیر بنایی که سفیر در ان اقامت دارد
tarriance
اقامت
residing
اقامت
commorant
اقامت
inhabitation
اقامت
inhabitance
اقامت
staying
اقامت
inhabitancy
اقامت
reside
اقامت داشتن
sojourn
اقامت موقتی
permission to reside
جواز اقامت
seat
محل اقامت
sojourns
اقامت موقتی
residences
محل اقامت
residence
محل اقامت
remained
اقامت کردن
remain
اقامت کردن
permit of residence
جواز اقامت
resides
اقامت داشتن
permission to reside
پروانه اقامت
permission to stay
پروانه اقامت
permit of residence
پروانه اقامت
seated
محل اقامت
domiciliate
محل اقامت
home
اقامت گاه
domiciles
محل اقامت
domicile
محل اقامت
residential
مربوط به اقامت
residence permit
جواز اقامت
resided
اقامت داشتن
residence permit
پروانه اقامت
dwells
اقامت گزیدن
dwelled
اقامت گزیدن
dwell
اقامت گزیدن
passport of residence
گذرنامه اقامت
homes
اقامت گاه
domicil
محل اقامت
permission to stay
جواز اقامت
seats
محل اقامت
residency
محل اقامت
sojoiurn
اقامت موقتی
in residence
مقیم
residents
مقیم
resident
مقیم
settled
مقیم
termer
مقیم
stator
مقیم
settlor
مقیم
resider
مقیم
inhabitant
مقیم
settler
مقیم
dweller
مقیم
inmates
مقیم
inmate
مقیم
settlers
مقیم
domiciled
مقیم
residing
مقیم
denizens
مقیم
denizen
مقیم
abider
مقیم
abode
رحل اقامت افکندن
service at domicile
ابلاغ در محل اقامت
abodes
رحل اقامت افکندن
franchise du quartier
مصونیت محل اقامت
indefinite leave to remain
[British E]
جواز اقامت دائمی
permanent residence permit
جواز اقامت دائمی
sojourns
موقتا" اقامت کردن
sojourn
موقتا" اقامت کردن
student residence permit
جواز اقامت دانشجوئی
sojoiurn
موقتا اقامت کردن
resident loader
بارکننده مقیم
resident program
برنامه مقیم
resident segment
قطعه مقیم
residentiary
روحانی مقیم
to station oneself
مقیم شدن
residing abroad
مقیم خارجه
sedentary
مقیم دریک جا
non resident
مقیم موقتی
resides
مقیم شدن
domiciliate
مقیم ساختن
domiciled in tehran
مقیم تهران
settle
مقیم کردن
non-resident
مقیم موقتی
non-residents
مقیم موقتی
settles
مقیم کردن
reside
مقیم شدن
resided
مقیم شدن
residentiary
کشیش مقیم
non resident
غیر مقیم
house physician
پزشک مقیم
won
مقیم شدن .
minister resident
وزیر مقیم
italiot or ote
مقیم ایتالیا
interne
یا جراحی که در بیمارستان اقامت دارد
It has been a very enjoyable stay.
اقامت بسیار خوبی داشتیم.
residential
وابسته به اقامت قابل سکنی
residentship
اقامت سیاسی به عنوان نمایندگی
maronite
مسیحی مقیم لبنان
hosteler
مقیم شبانه روزی
expat
[colloquial]
شهروند مقیم خارج
memory resident program
برنامه مقیم در حافظه
non-resident alien
[NRA]
بیگانه غیر مقیم
house surgeon
جراح مقیم بیمارستان
Foreign residents in tehran.
خارجیان مقیم تهران
citizen abroad
شهروند مقیم خارج
expatriate
شهروند مقیم خارج
to be in residence
مقیم یا ماندنی بودن
non-resident shareholder
سهامدار غیر مقیم
non-resident citizen
[American E]
شهروند غیر مقیم
squatter
اقامت گزین درزمین غیر معمور
squatters
اقامت گزین درزمین غیر معمور
deanery
سمت یاحوزه یامحل اقامت یکنفر
franchisede i'hotel
مصونیت محل اقامت نمایندگان خارجی
deaneries
سمت یاحوزه یامحل اقامت یکنفر
interning
انترن پزشک مقیم بیمارستان
terminal and stay resident program
برنامه مقیم پایانی ایستا
tsr
برنامه مقیم پایانی ایستا
first year resident
[American English]
انترن پزشک
[مقیم بیمارستان]
intern
[American English]
انترن پزشک
[مقیم بیمارستان]
interns
انترن پزشک مقیم بیمارستان
non-resident partner
شریک غیر مقیم
[اقتصاد]
intern
انترن پزشک مقیم بیمارستان
Foundation
[junior]
house officer
[British English]
انترن پزشک
[مقیم بیمارستان]
German expatriates
شهروندهای آلمانی مقیم خارج
residency
اقامت پزشک در بیمارستان برای کسب تخصص
vice presidency
مقام یا محل اقامت معاون رئیس جمهور
residency
محل اقامت نماینده دولت استعمارگر در کشورمستعمره
vicarages
محل اقامت خلیفه نوعی منصب مذهبی
vicarage
محل اقامت خلیفه نوعی منصب مذهبی
outstay
بیش از حد لزوم ماندن اقامت طولانی کردن
conus residents
پرسنل ارتشی مقیم قاره امریکا
university extension
تعمیم مزایای دانشگاه بدانش جویانی که دردانشگاه اقامت ندارند
dirty bit
بیت پرچم که توسط برنامههای مقیم حافظه تنظیم شده است .
minister resident
صاحبمنصب عالیرتبهای که به منظورخاص و جهت امر معینی باعنوان وزارت در کشورخارجی اقامت می گزیند
monitored
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitors
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitor
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
compression
نرم افزار مقیم که داده را موقع نوشتن فشرده میکند و هنگام خواندن به حالت اولیه بر می گرداند
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
extradite
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
installable device driver
درایور وسیلهای که در حافظه بار شده است و مقیم است و با تابع مشابه به درون سیستم عامل جایگزین میشود
resided
اقامت داشتن مسکن داشتن
resides
اقامت داشتن مسکن داشتن
reside
اقامت داشتن مسکن داشتن
clean up party
گروه مسئول نظافت محل اقامت افراد گروه مسئول رفت و روب
resides
ساکن بودن مقیم بودن
garrison
مقیم کردن مستقر کردن
garrisons
مقیم کردن مستقر کردن
reside
ساکن بودن مقیم بودن
resided
ساکن بودن مقیم بودن
resident engineer
مهندس مقیم در کارگاه ساختمانی یا نماینده مهندس مشاور در کارگاه
command.com
در -MS DOS فایل برنامهای که حاوی مفسر دستورات سیستم عامل است این برنامه همیشه در حافظه مقیم است و دستورات سیستم را تشخیص میدهد و به عمل تبدیل میکند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com