English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
d. of a request عدم قبول خواهش
Other Matches
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
requests خواهش
requesting خواهش
requested خواهش
request خواهش
ask خواهش کردن
wish ارزو خواهش
it is my wish that خواهش من اینست که
begs خواهش کردن
wished ارزو خواهش
asked خواهش کردن
asking خواهش کردن
asks خواهش کردن
at the request of به خواهش [به درخواست]
begged خواهش کردن
close the door please خواهش دارم
beg خواهش کردن
wishes ارزو خواهش
will خواهش ارزو
wills خواهش ارزو
willed خواهش ارزو
requester خواهش کننده
randy [British E] <adj.> مطیع خواهش نفس
i humbly request that خواهش عاجزانه دارم که ...
please take a seat خواهش میکنم بفرمایید
appetence or tency اشتیاق خواهش طبیعی
d. wish خواهش هنگام مردن
what is your pleasure خواهش شما چیست
horny <adj.> مطیع خواهش نفس
Have a seat, please! خواهش میکنم بفرمایید !
thank tou for that book خواهش دارم ان کتاب را به من بدهید
please dont forget it خواهش دارم فراموش نکنید
Please be my guest. خواهش می کنم مهمان من با شید
to make a r. for something چیز یرا خواهش کردن
do tell me خواهش دارم بمن بگویید
to a person for a thing چیزی را ازکسی خواهش کردن یاخواستن
what is your will? خواهش یا میل یا خواسته شما چیست
His request was in the nature of a command. خواهش اوحالت حکم ودستور را داشت
Have a seat, please! خواهش میکنم روی صندلی بشینید!
now nonsense now خواهش میکنم چرند گفتن رابس کن
Please take that bag. خواهش میکنم آن کیف را برایم بیاورید.
Please take my suitcase. خواهش میکنم چمدانم را برایم بیاورید.
pray consider my case خواهش دارم بکار من رسیدگی کنید
adopted types انواع تجهیزات مورد قبول انواع تجهیزات قبول شده
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
Please send me information on ... خواهش میکنم اطلاعات را برایم در مورد ... ارسال کنید.
would you mind ringing اگر زحمت نیست خواهش میکنم زنگ را بزنید
Please take this luggage. خواهش میکنم این اسباب و اثاثیه را برایم بیاورید.
Would you let me know before we get to Durham? ممکن است خواهش کنم قبل از رسیدن به شهر دورهام مرا خبر کنید؟
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
acknowledgment قبول
adoption قبول
reception قبول
compliance قبول
acceptance قبول
intromission قبول
admissions قبول
acceptances قبول
receptions قبول
imprimatur قبول
admission قبول
express acceptance قبول صریح
honours قبول کردن
acceptance by words قبول قولی
acceptance limit حد قابل قبول
naturalization قبول تابعیت
non acceptance عدم قبول
acceptancy اماده قبول
acceptant قبول کننده
accepter قبول کننده
acceptance by conduct قبول فعلی
offer and acceptance ایجاب و قبول
entertain قبول کردن
entertained قبول کردن
to take in قبول کردن
the optio to accept or reject اختیار قبول یا رد
the g. or refusal of anything قبول یا ردچیزی
taken مورد قبول
reply paid جواب قبول
receivable قابل قبول
allowable قابل قبول
acceptably بطورقابل قبول
ready acceptance حسن قبول
Agreed . that is a deal . قبول ( قبوله )
entertains قبول کردن
received مورد قبول
acceptation tacite قبول ضمنی
disallowance عدم قبول
I agree. قبول دارم.
admission of liability قبول بدهی
admittable قابل قبول
adopter قبول کننده
reply paid /RP/ [reply prepaid] جواب قبول
allowable load بارقابل قبول
compliantly با قبول و رضایت
compliancy قبول اجابت
embracement قبول اتخاذ
adhibit قبول کردن
implied acceptance قبول ضمنی
acceptor قبول کننده
intolerancy عدم قبول
incompliance عدم قبول
aceptive قابل قبول
acknowladgement of debt قبول بدهی
acceptances قبول قرارداد
acceptability قابلیت قبول
acceptability قبول شدگی
admissible قابل قبول
tolerable قابل قبول
passes قبول کردن
passed قبول کردن
pass قبول کردن
believable قابل قبول
passable قابل قبول
acceptance قبول قرارداد
unacceptably غیرقابل قبول
unacceptable غیرقابل قبول
ineligible غیرقابل قبول
acceptable قابل قبول
acceptable <adj.> قابل قبول
valid قابل قبول
impossible [colloquial] <adj.> غیرقابل قبول
conceding قبول شکست
concedes قبول شکست
conceded قبول شکست
concede قبول شکست
accepts قبول کردن
accepts قبول شدن
accepting قبول کردن
accepting قبول شدن
accept قبول کردن
sufficiently <adv.> قابل قبول
adequately [sufficiently] <adv.> قابل قبول
ratification قبول قبولی
compliant قبول کننده
adequate <adj.> قابل قبول
good [sufficient] <adj.> قابل قبول
satisfactory <adj.> قابل قبول
sufficient <adj.> قابل قبول
accords قبول کردن
accorded قبول کردن
accord قبول کردن
sufficing <adj.> قابل قبول
accept قبول شدن
allowed <adj.> <past-p.> قبول شده
disclaims قبول نکردن
disclaiming قبول نکردن
disclaimed قبول نکردن
disclaim قبول نکردن
approved <adj.> <past-p.> قبول شده
adopts قبول کردن
authorised [British] <adj.> <past-p.> قبول شده
adopting قبول کردن
adopt قبول کردن
agreed <adj.> <past-p.> قبول شده
admit قبول کردن
reasonable قابل قبول
agreements قرار قبول
agreement قرار قبول
intolerance عدم قبول
rejection عدم قبول
rejection قبول نکردن
honoured قبول کردن
admitting قبول کردن
admits قبول کردن
authorized <adj.> <past-p.> قبول شده
honored قبول کردن
adoption قبول به فرزندی
withdraws قبول نکردن
withdraw قبول نکردن
honoring قبول کردن
honouring قبول کردن
passed <adj.> <past-p.> قبول شده
honour قبول کردن
honors قبول کردن
zone of acceptability منطقه قابل قبول
to be valid قابل قبول بودن
brinkmanship سیاست قبول مخاطره
take to <idiom> سریعا قبول کردن
To pass (fail,flunk) an exam. درامتحان قبول ( رد )شدن
He wouldnt dare refuse. سگ کیست که قبول نکند
sit right (negative) <idiom> غیر قابل قبول
To assume responsibility . قبول مسئولیت کردن
to incur a risk ریسکی را قبول کردن
To pass an examination . درامتحان قبول شدن
recognized refugee پناهنده قبول شده
To accept an invitation . دعوتی را قبول کردن
to hold water قابل قبول بودن
aknowledge character کاراکتر مورد قبول
incredible غیرقابل قبول افسانهای
popularity قابل قبول عامه
loss appraisal ضایعات قابل قبول
matriculant قبول شده در دانشگاه
naturalization اعطا یا قبول تابعیت
non compliance عدم قبول یا انجام
loss appraisal قبول تلفات در جنگ
matriculating قبول کردن پذیرفتن
matriculates قبول کردن پذیرفتن
permissible stress خستگی قابل قبول
matriculated قبول کردن پذیرفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com