English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
Other Matches
wretched بیچاره ضعیف الحال
characterization مجسم کردن افراد ذکر خصوصیات افراد
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
privates رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
private رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
levee en masse عبارت است از مسلح شدن افراد یک مملکت جهت مبارزه با دشمن پیش از رسیدن قوای خصم به خاک خودی این افراد که اشکارا سلاح حمل می کنندملزم به رعایت قوانین جنگ هستند
enlisted section قسمت مربوط به افراد یاسربازان قسمت اقدام افراد
battery of tests گروه ازمونهای کارایی افراد گروه ازمونهای خصوصیات پرسنلی افراد
to the fore معلوم
obvious معلوم
intelligible معلوم
pronounced معلوم
known معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
assignable معلوم
invisible نا معلوم
given معلوم
sharp cut معلوم
determinate معلوم
overt معلوم
the active voice معلوم
definite معلوم
inevidence معلوم
illiquid نا معلوم
active معلوم
indistinct نا معلوم
ascertained معلوم کردن
that depends معلوم نیست
ascertaining معلوم کردن
to bring tl light معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
familiarize معلوم کردن
vaguer غیر معلوم
familiarising معلوم کردن
seemingly از قرار معلوم
manifestly بطور معلوم
noticeably بطوربرجسته یا معلوم
ascertain معلوم کردن
the date was not specified تاریخ ان معلوم
vaguest غیر معلوم
to come to light معلوم شدن
vague غیر معلوم
the active voice فعل معلوم
verb active فعل معلوم
to make known معلوم کردن
known معلوم کردن
familiarizing معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
presumedly از قرار معلوم
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it … از قرار معلوم ...
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
known datum point ایستگاه معلوم
known target هدف معلوم
known distance فاصله معلوم
known distance مسافت معلوم
cretain معلوم بعض
kithe معلوم شدن
discernibly بطور معلوم
known data عناصر معلوم
evidently از قرار معلوم
familiarised معلوم کردن
given conditions شرایط معلوم
To make known . To signify . معلوم کردن
deponent درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
he proved to know the secret معلوم شد راز را میداند
apparent معلوم وارث مسلم
it will manifest it self معلوم خواهد گشت
taskwork کار معلوم کارناخوشایند
time will tell در آینده معلوم می شود
present participle وجه وصفی معلوم
obviously بطور اشکار یا معلوم
participles وجه وصفی معلوم
at a specified time در وقت معین یا معلوم
participle وجه وصفی معلوم
It is not known yet . It is not settled yet . هنوز معلوم نیست
fatherless فاقد مولف معلوم
present participles وجه وصفی معلوم
troop افراد
personnel افراد
enlistedman افراد
men افراد
enlisted personnel افراد
trooping افراد
trooped افراد
pedigreed دارای نسب یادودمان معلوم
determinable معلوم کردنی انقضاء پذیر
deponont در فاهر مجهول و در باطن معلوم
they are of a doubtful paterni اصل انها معلوم نیست
known datum point نقطهای با مختصات وگرای معلوم
his fate is sealed سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
we shall see تا ببینم بعد معلوم میشود
typed نوع خون را معلوم کردن
Is the departure time certain ? وقت حرکت معلوم است؟
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
type نوع خون را معلوم کردن
types نوع خون را معلوم کردن
We know it for a fact that… برایمان کاملا" معلوم است که ...
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
Known and unknown . معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
liberty men افراد مرخصی
packed out پر و مملو از افراد
platoons جوخهء افراد
service club باشگاه افراد
roll call نامیدن افراد
enlisted personnel طبقه افراد
personnel status وضع افراد
cognoscenti افراد مطلعدربارهموضوعیخاص
category طبقه افراد
platoon جوخهء افراد
withindoors افراد داخل
equal status persons افراد همپایه
head count جمع افراد
head counts جمع افراد
enlistee افراد داوطلب
top-level افراد عالیرتبه
filler personnel افراد جایگزینی
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
Presumably she hasnt arrived yet . از قرار معلوم هنوز واردنشده است
We wI'll be notified(informed)of the results today. امروز جواب کار معلوم می شود
spot elevation نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
billet slip لوحه اسکان افراد
billet slip کارت محلهای افراد
posse comitatus دسته افراد پلیس
personal error خطاهای انفرادی افراد
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
swallow one's pride <idiom> متواضع کردن افراد
family size تعداد افراد خانواده
characterization نوشتن بیوگرافی افراد
cimmerian افراد کشور فلمات
close station افراد بدو مرخص
bachelor quarters منازل افراد مجرد
avast افراد به جای خود
army deposit fund پس انداز انفرادی افراد
rouse out بیدار کردن افراد
morale روحیه افراد مردم
receptee افراد مورد پذیرش
the common wealth of learning افراد اهل علم
dependents افراد تحت تکفل
commando افراد نیروی مخصوص
commandos افراد نیروی مخصوص
troops افراد قسمتها سربازان
coachload افراد سوار بر درشکه
special olympics المپیک افراد استثنایی
target audience افراد مورد نظر
transfer station محل انتقال افراد
top-level توسط افراد عالیرتبه
noncombatant افراد غیر نظامی
part owners افراد شریک المال
condemning محکوم کردن افراد
transfer station محل اعزام افراد
condemn محکوم کردن افراد
condemns محکوم کردن افراد
aptitude area حیطه قابلیت افراد
favouritism افراد مورد توجه
personnel monitoring بازرسی بدنی از افراد
it is of doubtful proveance معلوم نیست اصلا از کجا امده است
the bill defined his powers حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
IMA قالب ها و خصوصیات افراد است
whom it may concern برای اطلاع افراد ذیربط
troop housing کوی درجه داران یا افراد
lockstep پیشروی افراد پشت سریکدیگر
intransit strenth افراد در حال حرکت یا انتقال
leatherneck جزو افراد تفنگداران دریایی
personal salute تیر سلام برای افراد
personal salute مراسم سلام افراد برجسته
roll call حاضر و غایب کردن افراد
Applicants flooded in. سیل افراد ( متقاضیان ) جاری شد
Do not admit any outsiders. افراد غیره را راه ندهید
sociometry سنجش روابط افراد جامعه
people sniffer رادار کشف افراد دشمن
charter بین افراد دلالت کند
charters بین افراد دلالت کند
assembly محل بسیج افراد احتیاط
chartering بین افراد دلالت کند
aptitude area حدودشایستگی افراد حیطه شایستگی
huddling ازدحام اجتماع افراد یک تیم
posse دسته افراد پلیس جماعت
huddles ازدحام اجتماع افراد یک تیم
huddled ازدحام اجتماع افراد یک تیم
chartered بین افراد دلالت کند
huddle ازدحام اجتماع افراد یک تیم
posses دسته افراد پلیس جماعت
biographical information blank form فرم پر نشده بیوگرافی افراد
biographical intelligence اطلاعات مربوط به بیوگرافی افراد
rotation تعویض نوبتی یکانها یا افراد
life line طناب اتصال افراد به یکدیگر
loose ends <idiom> بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
atomistic evalution ارزیابی نظرات افراد در موردتبلیغات یک محصول
intermarriage ازدواج افراد ملل یا نژادهای مختلف
army standard score نمرات استاندارد و اندازههای بدنی افراد
preference blank دستگاه کشف علایق وسرگرمیهای افراد
lunatic fringe افراد افراطی وتندرو گروههای حزبی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com