English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
say's law عرضه تقاضای خودرا بوجود می اورد بنابراین تعادل همواره در سطح اشتغال کامل وجود خواهدداشت
Other Matches
say's law از قوانین اقتصادی دوره کلاسیک مبنی بر این که تولیداضافی یک کالا ممکن نیست چه هر کس کالا را جهت معاوضه با کالای دیگر ایجادمیکند و بنابراین عرضه هرچیز تقاضای ان را به وجودمی اورد
full employment equilibrium تعادل اشتغال کامل
walras law براساس این قانون در تعادل عمومی بازارها با دخالت بازار پول چنانچه تعدادی بازار کالا درحالت تعادل قرارداشته باشنددر این صورت بازار بعدی که میتواند بازار پول باشد نیز درحالت تعادل قرار خواهدداشت
to continue one's progress پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
unemployment equilibrium تعادل در اشتغال ناقص
full employment اشتغال کامل
full employment output تولید در اشتغال کامل
full employment rate of growth نرخ رشد در اشتغال کامل
employment gap مقدار کمبوداشتغال در حالت تعادل تولیدملی نسبت به اشتغال درفرفیت واقعی تولید
neoclassical school مکتبی که براساس ان رقابت و پیروی ازاصول حداکثرساختن مطلوبیت و سود میتواندتخصیص ایده الی از منابع رادر اقتصاد بوجود اورد
inflationary gap وقتی اقتصاد کشور در حالتی باشدکه اشتغال کامل محسوس بوده
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
bogota نام شهری در جمهوری کلمبیای امریکا که در سال 8491 کنفرانسی در ان منعقدشد و سازمان دولتهای امریکایی را به وجود اورد
imperfect competition حالتی است که در بازار عرضه بیش از یک فروشنده وجود نداشته باشد ووی بتواند روی قیمت کالای خود کنترل داشته باشد
reaganomics اقتصادطرفدار عرضه است که اساس ان بر خلاف اقتصاد کینزی برروی مدیریت عرضه قراردارد . در این اقتصاد کاهش مالیات بعنوان یک محرک اقتصادی که باعث افزایش تولید و عرضه خواهد شد معرفی میشود
i am p to know him بوجود او افتخار می کنم بوجود او سرافراز یا مفتخرم
de jure recognition شناسایی کامل و دایمی و بدون قیدوشرط یک دولت که در مقابل ان شناسایی عملی وجود دارد
caveator کسیکه درضمن تقاضای ثبت اختراع تقاضامیکند به تقاضای دیگران تر
blood chit تقاضای مساعدت و اهدای خون بازوبند تقاضای کمک ازمردم
theory of effective demand determination نظریه تقاضای موثر اصطلاح کینز برای تقاضای کل
what will it profit you چه سودی برای شما خواهدداشت
ply yarn نخ چندلا [در اثر تاباندن دو یا تعداد بیشتر رشته نخ بدور یکدیگر بوجود آمده و بسته به نیاز می تواند دولا، چهارلا، شش لا، نه لا و یا طنابی باشد. نخ یک لا فقط از به هم پیچیدن الیاف بوجود می آید.]
self poise تعادل بدون پایه یا پشیبان تعادل ناپایدار
nep پرز [تل] [گلوله ای کوچک از الیاف که در سطح پارچه یا فرش بوجود می آید. این عارضه هنگامی که الیاف طول بلندتری داشته باشند به علت پیچ خوردن آنها به یکدیگر بوجود می آید.]
on همواره
ever همواره
always همواره
eer همواره
ever- همواره
ayŠaye همواره
invariably مطلقا" همواره
counterweight حالت تعادل وزنه تعادل
counterweights حالت تعادل وزنه تعادل
Science does not remain static. علم همواره در حرکت است
without recourse عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
rem مقدار تابش یونیزه کننده که در صورت جذب توسط یک جسم همان تاثیرات فیزیولوژیکی را که یک رونتگن اشعه ایکس یاتابشهای گاما دارند خواهدداشت
constant فیلد داده که همواره همان تعداد حروف را دارد
constants فیلد داده که همواره همان تعداد حروف را دارد
my fancy plays round that idea خیال من همواره در پیرامون این موضوع سیر میکند
gyrocompass نوعی قطب نما که همواره شمال حقیقی را نشان میدهد
full mobilization تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
wet bulb termometere ترمومتری که در ان جزء حساس توسط پارچهای که همواره با اب مرطوب نگاه داشته میشود احاطه شده است
full scale باندازه کامل بمقیاس کامل
full annealing بازپخت کامل تاباندن کامل
completed case جعبه کامل خشاب کامل
hence <adv.> بنابراین
in this way <adv.> بنابراین
whereby <adv.> بنابراین
so بنابراین
insomuch بنابراین
as a result <adv.> بنابراین
thereupon <adv.> بنابراین
at that [at that provocation] <adv.> بنابراین
consequently <adv.> بنابراین
therefter بنابراین
ergo بنابراین
subsequently <adv.> بنابراین
thereat <adv.> بنابراین
as a consequence <adv.> بنابراین
in consequence <adv.> بنابراین
in this manner <adv.> بنابراین
in this wise <adv.> بنابراین
in this vein <adv.> بنابراین
for that reason <adv.> بنابراین
as a result of this <adv.> بنابراین
thus [therefore] <adv.> بنابراین
for this reason <adv.> بنابراین
in this sense <adv.> بنابراین
in so far <adv.> بنابراین
insofar <adv.> بنابراین
accordingly بنابراین
in this respect <adv.> بنابراین
by impl <adv.> بنابراین
thereupon بنابراین
therefore <adv.> بنابراین
by implication <adv.> بنابراین
enclave economices اقتصادهائی که عمدتا درکشورهای در حال توسعه وجود دارد در این اقتصادهاتعداد کمی مناطق پیشرفته ازنظر اقتصادی وجود دارد وبقیه مناطق که وسیعترند ازرشد و پیشرفت بسیار کمی برخوردار میباشند
preoccupations اشتغال
engagedness اشتغال
preoccupation اشتغال
busybody اشتغال
busybodies اشتغال
employment اشتغال
underemployed کم اشتغال
engagements اشتغال
occupations اشتغال
occupation اشتغال
office اشتغال
offices اشتغال
engagement اشتغال
i thought of you جای شما را خالی کردم همواره فکر شما را میکردم
rivaled هم اورد
rivalling هم اورد
gift ره اورد
rivalled هم اورد
rivals هم اورد
antagonist هم اورد
corrival هم اورد
supplementing پس اورد هم اورد
supplemented پس اورد هم اورد
supplement پس اورد هم اورد
antagonists هم اورد
moraine یخ اورد
rival هم اورد
rivaling هم اورد
flotsam اب اورد
competitors هم اورد
competitor هم اورد
supplements پس اورد هم اورد
souvenirs ره اورد
gifts ره اورد
souvenir ره اورد
employment rate نزخ اشتغال
employment act قانون اشتغال
employment gap شکاف اشتغال
employment volume حجم اشتغال
idleness عدم اشتغال
overfull employment اشباع اشتغال
overfull employment اشتغال وافر
unemployment عدم اشتغال
hyperemployment اشتغال زیاد
employment opportunities فرصتهای اشتغال
employment opportunities امکانات اشتغال
employment policy سیاست اشتغال
indebtedness اشتغال ذمه
grievous اندوه اورد
result دست اورد
presents ره اورد اهداء
resulted دست اورد
present ره اورد اهداء
sizes بر اورد کردن
consequence دست اورد
consequences دست اورد
size بر اورد کردن
presented ره اورد اهداء
adversaries مبارز هم اورد
presenting ره اورد اهداء
resulting دست اورد
jetsam کالای اب اورد
full time زمان اشتغال بکار
full time employment اشتغال تمام وقت
hyperemployment اشتغال بیش ازحد
employment rate میزان نسبی اشتغال
commencement of employment زمان شروع اشتغال
inflationary gap سطح اشتغال مطلوب
three-dimensional و بنابراین به نظر جامد می آید
he brought more money باز پول اورد
funnily چنانکه خنده اورد
gruesomely چنانکه وحشت اورد
perniciously چنانکه زیان اورد
opprobriously چنانکه رسوایی اورد
he called his kindred together خوبشاوندان خودرافراهم اورد
snowdrift برف باد اورد
annual accumulation of sediment سال اورد ته نشست
snowdrifts برف باد اورد
multipass overlap بنابراین نقاط کمتر به نظر می آیند
he brought more money قدری دیگر پول اورد
nauseant دارو و یا چیزدیگری که تهوع اورد
epispastic مشمع یاچیزدیگری که تاول اورد
letters testamentary خطاب به وصی دائربه اشتغال بامروصایت
occupational therapy درمان بوسیله اشتغال بکار کاردرمانی
diplomatist کسی که به امور دیپلماتیک اشتغال دارد
pipeline بنابراین سرعت اجرای برنامه افزایش می یابد
pipelines بنابراین سرعت اجرای برنامه افزایش می یابد
can one p a soul out of hell? ایاکسی میتواندبدعاروحی راازدوزخی بیرون اورد
colourably چنانکه بتوان برای ان بهانهای اورد
he lined up his men مردان خود را در صف اورد صف ارایی کرد
milch cow کسیکه باسانی میتوان پول از او در اورد
amateurism اشتغال هنر بخاطرذوق نه برای امرار معاش
wright کسی که به کارهای ماشینی و ساختن ان اشتغال دارد
imago حشره کامل و بالغ اخرین مرحله دگردیسی حشره که بصورت کامل و بالغ در میاید
thorough بطور کامل کامل
To bring into existence . بوجود آوردن
To come into existence . بوجود آمدن
begat بوجود اوردن
zygote بوجود اید
give birth to بوجود اوردن
give brith to بوجود اوردن
zygotic بوجود اید
regenarate از نو بوجود اورنده
makes بوجود اوردن
make بوجود اوردن
biologism اشتغال بمطالعه حیات وتجزیه وتحلیل موجودات زنده
I am obsessed by fear of unemployment . تنها فکرم نگرانی از بیکاری ( عدم اشتغال ) است
scissors سگک از رو که فشار زیاد به کمر وارد می اورد
overlays و بنابراین حافظهاصلی فقط حاوی بخشهای مورد نیاز است
overlay و بنابراین حافظهاصلی فقط حاوی بخشهای مورد نیاز است
overlaying و بنابراین حافظهاصلی فقط حاوی بخشهای مورد نیاز است
arising بوجود اوردن برامدن
to procreate an heir وارثی بوجود اوردن
arise بوجود اوردن برامدن
fathers موجد بوجود اوردن
arises بوجود اوردن برامدن
fathering موجد بوجود اوردن
fathered موجد بوجود اوردن
vampirism اعتقاد بوجود vampire
inchoate تازه بوجود امده
self born از خود بوجود امده
father موجد بوجود اوردن
at the instance of به تقاضای
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com