English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
tithable عشر گرفتن مشمول عشریه
Other Matches
tithe عشریه
tithes عشریه
tenth عشر عشریه
imprescriptible وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
fall under مشمول
subsumption مشمول
liable مشمول
comprisal مشمول
inclusive مشمول
liable to tax مشمول مالیات
coverage rate نزخ مشمول
ineligible غیر مشمول
inapplicable غیر مشمول
obligated reservist مشمول وفیفه
liable to fine مشمول جریمه
obligor مشمول وفیفه
draft dodgers مشمول غایب
draft dodger مشمول غایب
taxable مشمول مالیات
with pwrticular average مشمول خسارت خاص
schoolable مشمول تحصیل اجباری
dutiable مشمول مالیات و عوارض
with particular average مشمول خسارات خاص
conscripts مشمول نظام کردن
ratal مبلغ مشمول مالیات
conscripted مشمول نظام کردن
conscripting مشمول نظام کردن
conscript مشمول نظام کردن
time barred مشمول مرور زمان
taxable profit سود مشمول مالیات
taxable income درامد مشمول مالیات
taxable activities فعالیتهای مشمول مالیات
barred by statute مشمول مرور زمان
to be subject to an attachment مشمول توقیف بودن
dutiable مشمول حقوق گمرکی
liable to military service مشمول خدمت وفیفه
uncoveranted مشمول بیان نشده غیرقراردادی
wpa average particular with مشمول خسارت خاص
except : مستثنی کردن مشمول نکردن
ratable مشمول مالیات قابل تقویم
rateable مشمول مالیات قابل تقویم
ratable قابل تقویم مشمول مالیات
conscripting سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
lapse از مدافتادن مشمول مرور زمان شدن
conscripted سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] مشمول کردن
conscript سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
lapsing از مدافتادن مشمول مرور زمان شدن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] مشمول کردن
lapses از مدافتادن مشمول مرور زمان شدن
conscripts سربازگیری کردن سرباز وفیفه مشمول
gaduate مشمول مالیات تصاعدی فارغ التحصیل شدن دوره اموزشگاهی رابپایان رساندن
clearance in ward گواهی مامورین گمرک نسبت به کالاهایی که مشمول حقوق گمرکی می شوند قبل از تخلیه و بعد از حمل
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
military testament وصیتنامه فرد نظامی در جبهه جنگ که مشمول قواعد وصیتنامههای عادی نمیباشد و بدون رعایت تشریفات قانونی معتبراست
exclusion clause مادهای از قرارداد بیمه که در ان مواردی که مشمول بیمه نمیگردد ذکر شده است
to fall under anything مشمول چیزی شدن جزوچیزی درامدن یاداخل شدن
take in <idiom> زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
slag کفه گرفتن تفاله گرفتن
to seal up درز گرفتن کاغذ گرفتن
calebrate جشن گرفتن عید گرفتن
clam بچنگال گرفتن محکم گرفتن
grip طرز گرفتن وسیله گرفتن
gripping طرز گرفتن وسیله گرفتن
clams بچنگال گرفتن محکم گرفتن
gripped طرز گرفتن وسیله گرفتن
grips طرز گرفتن وسیله گرفتن
rate مشمول مالیات کردن ارزیابی کردن
rates مشمول مالیات کردن ارزیابی کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
the law does not apply to him او مشمول قانون نمیشود قانون شامل او نمیشود
To tell some one his fortune . برای کسی فال گرفتن ( فال کسی را گرفتن )
to call back پس گرفتن
to catch a fly بل گرفتن
tithe ده یک گرفتن از
puddles گل گرفتن
retrieve پس گرفتن
capture گرفتن
puddle گل گرفتن
reoccupy از سر گرفتن
wed گرفتن
resumed از سر گرفتن
to addict oneself خو گرفتن
to draw back پس گرفتن
to catch on گرفتن
holds گرفتن
resumes از سر گرفتن
resuming از سر گرفتن
retrieved پس گرفتن
pushing گرفتن
lay to heart به دل گرفتن
retaking پس گرفتن
to break in گرفتن
retakes پس گرفتن
infold در بر گرفتن
To treat flippantly(lightly). شل گرفتن
indwell جا گرفتن
to hunt out گرفتن
to bring to a stop را گرفتن
to get accustomed to خو گرفتن [به]
to put a stop to را گرفتن
captures گرفتن
acquire گرفتن
acquires گرفتن
capturing گرفتن
to begin again از سر گرفتن
tithes ده یک گرفتن از
acquiring گرفتن
get off the ground <idiom> پا گرفتن
retreating پس گرفتن
cease گرفتن
withdrawal پس گرفتن
retreats پس گرفتن
overtakes گرفتن
raclaim پس گرفتن
break out در گرفتن
retreated پس گرفتن
retreat پس گرفتن
overtake گرفتن
overtaken گرفتن
ceasing گرفتن
ceases گرفتن
ceased گرفتن
abate اب گرفتن از
abated اب گرفتن از
abates اب گرفتن از
abating اب گرفتن از
catch گرفتن
to get at گرفتن
seizes گرفتن
To go bad and stink. بو گرفتن
accompanies دم گرفتن
obturate گرفتن
accompany دم گرفتن
hold گرفتن
resume از سر گرفتن
blinds گرفتن
blinded گرفتن
retrieves پس گرفتن
withdrawals پس گرفتن
seized گرفتن
seize گرفتن
take گرفتن
takes گرفتن
to get used to خو گرفتن [به]
accompanied دم گرفتن
blind گرفتن
resumption از سر گرفتن
skims گرفتن کف
false grip گرفتن
to take up گرفتن
to station oneself جا گرفتن
detracts گرفتن
detracting گرفتن
nails گرفتن
nailed گرفتن
detracted گرفتن
to take a wife زن گرفتن
accustom خو گرفتن
adeem پس گرفتن
unsay پس گرفتن
accustoming خو گرفتن
accustoms خو گرفتن
skim کف گرفتن از
to take fast hold of گرفتن
skim گرفتن کف
skimmed کف گرفتن از
skimmed گرفتن کف
skims کف گرفتن از
nail گرفتن
detract گرفتن
renovated از سر گرفتن
withdraw پس گرفتن
withdraws پس گرفتن
tong گرفتن
wive زن گرفتن
renovates از سر گرفتن
get گرفتن
deglutinate گرفتن
fleas کک گرفتن
renovating از سر گرفتن
to shut off را گرفتن
to whisk away or off گرفتن
situate جا گرفتن
encumber گرفتن
encumbered گرفتن
disesteem کم گرفتن
devest گرفتن
despumate کف گرفتن از
encumbering گرفتن
encumbers گرفتن
renovate از سر گرفتن
situating جا گرفتن
catch on گرفتن
situates جا گرفتن
flea کک گرفتن
grabs گرفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com