Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
cupboard love
عشق بخود بسته یاغرض الود
Other Matches
assumed
بخود بسته
lion skin
دلیری بخود بسته
pretendedly
بطور ساختگی یا بخود بسته
packet
بخشی از router شبکه که زمان ارسال بسته داده به مقصد را مشخص میکند بسته به مسیر انتخابی
packets
بخشی از router شبکه که زمان ارسال بسته داده به مقصد را مشخص میکند بسته به مسیر انتخابی
packaging
ماده محافظ اشیا که بسته بندی می شوند. مواد جذاب برای بسته بندی کالاها
child window
پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
gift wrap
بسته بندی کردن در کاغذ بسته بندی روبان دارپیچیدن
multicast packet
بسته داده که به آدرسهای شبکه انتخاب شده ارسال میشود. یک بسته راه دور به تمام ایستگاههای شبکه فرستاده میشود
dropsical
پف الود
foggier
مه الود
feculent
گل الود
lathery
کف الود
foggiest
مه الود
foggy
مه الود
scummy
کف الود
foamiest
کف الود
thickest
گل الود
thicker
گل الود
thick
گل الود
muddied
گل الود
foamy
کف الود
muddier
گل الود
muddies
گل الود
muddiest
گل الود
muddy
گل الود
muddying
گل الود
foamier
کف الود
turbid
گل الود
caliginous
مه الود
spumy
کف الود
spunous
کف الود
spluttery
تف الود
bedraggled
گل الود
shod
گل الود
fogbound
مه الود
plashy
گل الود
mire
گل الود
turbid
مه الود
brumous
مه الود
sudsy
کف الود
slated items
مواد سوختی قوال و بسته بندی شده مواد سوختی یک جاو در بسته
self-pity
ترحم بخود
spontaneous
خود بخود
self trust
اعتماد بخود
to imbrue with blood
بخود اغشتن
self pity
ترحم بخود
self respect
احترام بخود
spohnge
بخود کشیدن
to imbrue in blood
بخود اغشتن
playact
بخود بستن
self congratulation
تبریک بخود
self consequence
اهمیت بخود
self dependent
متکی بخود
self dramatization
بخود بندی
self confident
مطمئن بخود
self exaltation
بخود بالیدن
assume
بخود گرفتن
assumes
بخود گرفتن
aplomb
اطمینان بخود
self importance
دادن بخود
self relative
نسبت بخود
to remember oneself
بخود امدن
substantive
متکی بخود
sham
بخود بستن
bethink
بخود امدن
narcissism
عشق بخود
self-help
کمک بخود
self help
کمک بخود
arrogation
بخود بستن
assumable
بخود گرفتنی
he was restored to reason
بخود امد
preening
بخود بالیدن
pretend
بخود بستن
to suck in
بخود کشیدن
introspect
بخود برگشتن
preened
بخود بالیدن
feign
بخود بستن
dissemble
بخود بستن
preens
بخود بالیدن
by it self
خود بخود
preen
بخود بالیدن
soporific
خواب الود
bemire
گل الود کردن
tinged with cnvy
رشک الود
fiercer
خشم الود
based on private motives
غرض الود
drowsiest
خواب الود
drowsier
خواب الود
slumb
خواب الود
slumberous
خواب الود
slumbery
خواب الود
slumbrous
خواب الود
smeared with dirt
خاک الود
somnifacient
خواب الود
dozy
خواب الود
doziest
خواب الود
dozier
خواب الود
venomous
زهر الود
muddy
خیس و گل الود
fogs
مه الود بودن
fog
مه الود بودن
somnolent
خواب الود
drowsy
خواب الود
ensanguined
خون الود
sponge cake
کیک پف الود
puddles
گل الود کردن
mud
گل الود کردن
muddied
خیس و گل الود
loblolly
چاله گل الود
muddilly
بطور گل الود
nemire
گل الود کردن
sleepy
خواب الود
muddily
بطور گل الود
sleepiest
خواب الود
vapory
بخار الود
wrathful
قهر الود
muddier
خیس و گل الود
muddies
خیس و گل الود
fogginess
مه الود بودن
passionate
هوس الود
sponge cakes
کیک پف الود
sleepier
خواب الود
fiercest
خشم الود
puddle
گل الود کردن
fierce
خشم الود
muddiest
خیس و گل الود
muddying
خیس و گل الود
like mad
خشم الود
monopolising
بخود انحصار دادن
self charging
خود بخود پر شونده
self subsistence
اعاشه خود بخود
abiogenesis
تولید خود بخود
monopolised
بخود انحصار دادن
monopolises
بخود انحصار دادن
monopolize
بخود انحصار دادن
appropriator
بخود اختصاص دهنده
assumed
بخود گرفته عاریتی
to summon up courage
جرات بخود دادن
self activity
فعالیت خود بخود
muster up your courage
جرات بخود بدهید
autoplasty
پیوند از خود بخود
self divison
تقسیم خود بخود
lay out oneself
بخود زحمت دادن
monopolizing
بخود انحصار دادن
monopolizes
بخود انحصار دادن
self fertility
لقاح خود بخود
delusion of reference
هذیان بخود بستن
self fruitful
بخود بخودگرده افشان
self rewarding
پاداش دهنده بخود
monopolized
بخود انحصار دادن
screw up one's courage
جرات بخود دادن
to f. oneself
بخود دلخوشی دادن
diffidently
با نداشتن اعتماد بخود
to be convulsed with laughter
از خنده بخود پیچیدن
to permit oneself
بخود اجازه دادن
to take the sun
افتاب بخود دادن
to stint oneself
تنگی بخود دادن
to be moped
بخود راه دادن
to stand on one's own legs
متکی بخود بودن
strike an attitude
حالتی بخود گرفتن
balderdash
یاوه نوشابه کف الود
foggily
بطورمه الود یامبهم
haematidrosis
عرق خون الود
drowsing
خواب الود کردن
drowse
خواب الود کردن
bloody
خون الود قرمز
bloodiest
خون الود قرمز
bloodier
خون الود قرمز
dustily
بطور خاک الود
drowze
خواب الود بودن
drowses
خواب الود کردن
poppied
خواب الود یا ارام
partial
غرض الود جزیی
sleepily
بطور خواب الود
interesde motive
انگیزه غرض الود
i feel sleepy
خواب الود هستم
heavy
غلیظ خواب الود
heaviest
غلیظ خواب الود
heavies
غلیظ خواب الود
heavier
غلیظ خواب الود
drowsed
خواب الود کردن
sleepyhead
ادم خواب الود
sleepyheads
ادم خواب الود
poison pen
نوشته غرض الود
drowzy head
ادم خواب الود
steamy
دارای بخار مه الود
steamiest
دارای بخار مه الود
steamier
دارای بخار مه الود
pussies
ریم الود گربه
blurs
منظره مه الود لک کردن
blurring
منظره مه الود لک کردن
interested
مجذوب غرض الود
blurred
منظره مه الود لک کردن
cloud forest
جنگل بلند مه الود
blur
منظره مه الود لک کردن
pussy
ریم الود گربه
autolysis
هضم یا گوارش خود بخود
attitudinize
حالت خاصی بخود گرفتن
self registering
خود بخود ثبت کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com