English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (26 milliseconds)
English Persian
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
Other Matches
proselytizing بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytizes بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytised بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytize بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytises بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytising بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytized بدین تازهای وارد شدن یاکردن
initiating تازه وارد کردن
initiates تازه وارد کردن
initiated تازه وارد کردن
initiate تازه وارد کردن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
postulancy تقاضای ورود بدین یا جمعیتی تازه
i had scarely arrived تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
immigrant تازه وارد
newcomers تازه وارد
carechumen تازه وارد
newcomer تازه وارد
immigrants تازه وارد
new comer تازه وارد
tenderfoot ادم تازه وارد
new arrived تازه وارد شده
expansion team تیم تازه وارد به لیگ
innovating ایین تازهای ابتکار کردن
innovate ایین تازهای ابتکار کردن
innovated ایین تازهای ابتکار کردن
innovates ایین تازهای ابتکار کردن
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
to get religion دین تازهای اختیارکردن
that is no new اینکه خبر تازهای نبود
brainwashed اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
brainwashes اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
brainwash اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
new broom sweeps clean <idiom> شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
brainwashed تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwashes تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwash تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
newlywed تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
hitherward بدین سو
freshens تازه کردن
refresh تازه کردن
fresh تازه کردن
fresh- تازه کردن
freshening تازه کردن
freshest تازه کردن
freshen تازه کردن
freshened تازه کردن
refreshed تازه کردن
refreshes تازه کردن
refresh تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refreshed تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshes تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
gathered و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
gather و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
hereby بدین وسیله
thus بدین گونه
because of بدین دلیل
as to that <adv.> بدین وسیله
that is to say بدین معنی که
concerning this <adv.> بدین وسیله
hereto <adv.> بدین وسیله
hitherward بدین طرف
for this purpose <adv.> بدین وسیله
hereunto <adv.> بدین وسیله
on this <adv.> بدین وسیله
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
redecorated تزئینات تازه کردن
resurfaces روکش تازه کردن
repave تازه سنگفرش کردن
redecorating تزئینات تازه کردن
resurface روکش تازه کردن
redecorate تزئینات تازه کردن
refurbishing روشن و تازه کردن
To catch ones breath . نفس تازه کردن
refurbished روشن و تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
refurbish روشن و تازه کردن
to take breath نفس تازه کردن
refurbishes روشن و تازه کردن
resurfaced روکش تازه کردن
refinish روکاری تازه کردن
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
thus مثلا بدین معنی که
in or after this manner بدینسان [بدین طریق]
virgule علامتی بدین شکل
hereunto بدین وسیله تاکنون
obelus نشانی بدین شکل "-"
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
initiating وارد کردن
initiates وارد کردن
bring in وارد کردن
inputting وارد کردن
initiated وارد کردن
inducted وارد کردن
make an entry وارد کردن
initiate وارد کردن
inducting وارد کردن
import وارد کردن
imported وارد کردن
importing وارد کردن
induct وارد کردن
inducts وارد کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
respired امید تازه پیدا کردن
respires امید تازه پیدا کردن
respiring امید تازه پیدا کردن
To opev someones wound. داغ کسی را تازه کردن
interpolates باعبارت تازه تحریف کردن
interpolated باعبارت تازه تحریف کردن
interpolate باعبارت تازه تحریف کردن
reengine دارای موتور تازه کردن
interpolating باعبارت تازه تحریف کردن
respire امید تازه پیدا کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
Hereby I declare ... بدین وسیله اعلان می کنم که...
evangelizes بشارت بدین مسیح دادن
evangelises بشارت بدین مسیح دادن
evangelizing بشارت بدین مسیح دادن
semicolon نقطه و ویرگول بدین شکل
evangelising بشارت بدین مسیح دادن
evangelised بشارت بدین مسیح دادن
evangelize بشارت بدین مسیح دادن
evangelized بشارت بدین مسیح دادن
reimport دوباره وارد کردن
inflict casualty خسارت وارد کردن
blemish خسارت وارد کردن
roster وارد صورت کردن
importing عمل وارد کردن
enters وارد یا ثبت کردن
to exert force [on] نیرو وارد کردن [بر]
rosters وارد صورت کردن
entered وارد یا ثبت کردن
imported عمل وارد کردن
enter وارد یا ثبت کردن
import عمل وارد کردن
refresh نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes نیروی تازه دادن تقویت کردن
to move in بخانه تازه اسباب کشی کردن
refreshed نیروی تازه دادن تقویت کردن
move in به خانه تازه اسباب کشی کردن
greek cross صلیب یا چلیپای یونانی بدین شکل +
the public are hereby notified بدین وسیله عموم را اگهی میدهید
Can you give me a heads up? <idiom> آیا میتونین قبلش به من خبر بدین؟
take a strain وارد کردن فشار به طناب
input عمل وارد کردن اطلاعات
swear in با مراسم تحلیف وارد کردن
inputted عمل وارد کردن اطلاعات
inflict casualty تلفات وارد کردن بدشمن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
To import goods [from abroad] کالا از خارج وارد کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
swear in باسوگند بشغلی وارد کردن
credits درستون بستانکار وارد کردن
crediting درستون بستانکار وارد کردن
credited درستون بستانکار وارد کردن
credit درستون بستانکار وارد کردن
commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتی
to reseat a theatre صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
reconvert برای دومین بار بدین یا ایینی گرویدن
reconversion هدایت مجدد بدین مسیحی بازگشت از گمراهی
ensilage علیق یاغلهای که بدین ترتیب نگاهداشته شود
initiation وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
scoffs اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
backhands باپشت راکت ضربت وارد کردن
to sit for an examination در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
backhand باپشت راکت ضربت وارد کردن
scoffed اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
scoff اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
to enrol somebody کسی را نام نویسی کردن [ثبت نام کردن] [درفهرست وارد کردن]
to refresh [jog] your memory خاطره خود را تازه کردن [ که دوباره یادشان بیاید]
converting معکوس کردن تازه کردن
converted معکوس کردن تازه کردن
converts معکوس کردن تازه کردن
convert معکوس کردن تازه کردن
upsilon نام حرف بیستم الفبای یونانی که بدین شکل
importation عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
keyboarding عمل وارد کردن اطلاعات با صفحه کلید
feeds وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
feed وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com