Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English
Persian
incensation
عمل بخور دادن با تبخیر
Other Matches
pastile
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastil
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastilles
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastille
خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pan coefficient
ضریب تشتک تبخیر برابراست با نسبت تبخیر از سطح اب ازاد به تبخیر از سطح تشتک که بین 6/0 الی 8/0 متغیر میباشد
incensing
بخور دادن به
vapour
بخور دادن
incense
بخور دادن به
incensed
بخور دادن به
incenses
بخور دادن به
fume
بخور
fumes
بخور
fumigation
بخور
fuming
بخور
fumed
بخور
proper
<adj.>
به درد بخور
administrable
<adj.>
به درد بخور
assistant
<adj.>
به درد بخور
serviceable
<adj.>
به درد بخور
auxiliary
<adj.>
به درد بخور
useful
<adj.>
به درد بخور
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
به درد بخور
advantageous
<adj.>
به درد بخور
utile
[archaic]
[useful]
<adj.>
به درد بخور
helping
<adj.>
به درد بخور
utilitarian
[useful]
<adj.>
به درد بخور
fumigator
بخور دهنده
applicatory
<adj.>
به درد بخور
handy
<adj.>
به درد بخور
convenient
<adj.>
به درد بخور
functional
<adj.>
به درد بخور
adjuvant
<adj.>
به درد بخور
purpose-built
<adj.>
به درد بخور
purposeful
<adj.>
به درد بخور
purposive
<adj.>
به درد بخور
practical
<adj.>
به درد بخور
thurible
بخور سوز
thurification
بخور سوزی
practicable
<adj.>
به درد بخور
suitable
<adj.>
به درد بخور
expedient
<adj.>
به درد بخور
valuable
<adj.>
به درد بخور
helpful
<adj.>
به درد بخور
handy
[useful]
<adj.>
به درد بخور
aerator
دستگاه بخور
beneficial
<adj.>
به درد بخور
vaporing
تبخیر
voltatilization
تبخیر
volatilization
تبخیر
vaporization
تبخیر
evaporation
تبخیر
incense
سوزاندن بخور خوشبو
incenses
سوزاندن بخور خوشبو
incensing
سوزاندن بخور خوشبو
bare subsistence
زندگی بخور و نمیر
incensed
سوزاندن بخور خوشبو
evaporate
تبخیر شدن
evaporating
تبخیر کردن
evaporative cooling
سردسازی با تبخیر
evaporation loss
اتلاف در تبخیر
evaporating
تبخیر شدن
exhalable
قابل تبخیر
vaporizable
قابل تبخیر
vaporises
تبخیر کردن
evaporation pan
تشطک تبخیر
evaporator
تبخیر کننده
volatileness
قابلیت تبخیر
vaporizes
تبخیر کردن
vaporized
تبخیر شدن
vaporized
تبخیر کردن
vaporize
تبخیر شدن
evartanspiration
تبخیر و تعریق
vaporize
تبخیر کردن
vaporising
تبخیر شدن
vaporising
تبخیر کردن
vaporizes
تبخیر شدن
vaporizing
تبخیر کردن
vaporizing
تبخیر شدن
volatilization
عمل تبخیر
surface evaporation
تبخیر سطحی
evaporates
تبخیر شدن
evaporimter
مقیاس تبخیر
vaporised
تبخیر شدن
evaporated
تبخیر کردن
evaporated
تبخیر شدن
evaporates
تبخیر کردن
vaporises
تبخیر شدن
evaporate
تبخیر کردن
gasification
تبخیر شدگی
evaporating dish
فرف تبخیر
vaporised
تبخیر کردن
evaporation
تبخیر سطحی
evaporable
قابل تبخیر
heat of evaporation
گرمای تبخیر
evaporimter
میزان تبخیر
gasifying apparatus
دستگاه تبخیر
heat of vaporization
گرمای تبخیر
Swear to tell the truth .
قسم بخور که راست بگویی
To keep body and soul together.
زندگی بخور ونمیری داشتن
live from hand to mouth
<idiom>
پول بخور نمیر داشتن
Eat the damned thing!
زود باش زهرمارکن ( بخور) !
pan coefficient
ضریب طشت تبخیر
vaporization cooling
سرد سازی با تبخیر
vaporizing
تبخیر شدن بخارشدن
film evaporator
تبخیر کننده پوسته
vapour
مه تبخیر کردن یا شدن
vaporizes
تبخیر شدن بخارشدن
vaporized
تبخیر شدن بخارشدن
latent heat of varporization
گرمای نهان تبخیر
vaporize
تبخیر شدن بخارشدن
vaporised
تبخیر شدن بخارشدن
vaporising
تبخیر شدن بخارشدن
vapor
مه تبخیر کردن یا شدن
vaporises
تبخیر شدن بخارشدن
molar heat of vaporization
گرمای مولی تبخیر
molar entropy of vaporization
انتروپی مولی تبخیر
chicken feed
<idiom>
یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
keep the wolf from the door
<idiom>
نان بخور و نمیری گیر آوردن
lysimiter
دستگاه اندازه گیری تبخیر گیاهان
amphetamine
مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
amphetamines
مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
Eat shit !
<idiom>
گه بخور!
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح رکیک]
Eat my shorts!
[American E]
<idiom>
گه بخور!
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح رکیک]
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
evaporated
تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
evaporate
تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
evaporating
تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
evaporates
تبخیر کردن ناپدید کردن خشک یا کم اب کردن
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com