Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (13 milliseconds)
English
Persian
snap shot
عکس فوری گرفتن
snapshoot
عکس فوری گرفتن
Search result with all words
snap
گرفتن عکس فوری
snapped
گرفتن عکس فوری
snapping
گرفتن عکس فوری
snaps
گرفتن عکس فوری
quick set
گرفتن فوری بتن
Other Matches
acute
<adj.>
فوری
prompt
فوری
prompts
فوری
prompted
فوری
immediate
<adj.>
فوری
snap shot
فوری
urgently
فوری
posthaste
فوری
spontaneous
فوری
instantaneous
<adj.>
فوری
intuitive
<adj.>
فوری
unintermediate
<adj.>
فوری
urgent
فوری
sudden
فوری
spot
فوری
spots
فوری
instanter
فوری
snapshots
عکس فوری
instantaneous reaction
واکنش فوری
snapshot
عکس فوری
real time
بازده فوری
snap shooter
عکاس فوری
snap shot
عکس فوری
immediate mission
تک فوری هوایی
instantaneous photograph
عکس فوری
hasty
عجولانه فوری
prompt deployment
گسترش فوری
prompt payment
پرداخت فوری
cash prompt
نقد فوری
cash spot
نقد فوری
emergency priority
تقدم فوری
pistolgraph
عکس فوری
immediate message
پیام فوری
immediate
خیلی فوری
immediate action
عملیات فوری
immediate memory
حافظه فوری
speedy trial
دادرسی فوری
prompt delivery
تحویل فوری
scrams
فوری رفتن
scram
فوری رفتن
urgent priority
تقدم فوری
emergency care
مراقبتهای فوری
inst
مخفف فوری
spot test
ازمایش فوری
red alert
آژیر خطر فوری
red alerts
آژیر خطر فوری
immediate action
عکس العمل فوری
upsurge
قیام فوری وناگهانی
pistolgraph
دستگاه عکس فوری
I need them urgently.
من آنها را فوری میخواهم.
ready service
اماده به استفاده فوری
the letter is urgent
نامه فوری است
payable immediately
قابل پرداخت فوری
snapshoot
تیر فوری انداختن
snap report
گزارش فوری یا انی
immediate mission
ماموریت فوری هوایی
immediate addressing
ادرس دهی فوری
exigent
محتاج به اقدام یا کمک فوری
spot price
قیمت برای فروش فوری
To demand prompt payment.
تقاضای پرداخت فوری کردن
Please reply as a matter of urgency.
لطفا فوری پاسخ دهید.
tea bag
پاکت محتوی چای فوری
tea bags
پاکت محتوی چای فوری
to stop cold something
چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
emergencies
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
emergency
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
A rapid response would be appreciated.
از پاسخ فوری قدردانی می کنیم.
[اصطلاح رسمی]
spot sale
فروش نقدی وتحویل فوری کالای موردمعامله
to get down to the nitty-gritty
[to get down to brass tacks]
<idiom>
فوری به اصل مطلب رسیدن
[اصطلاح روزمره]
emergencies
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
emergency
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
This company guarantees prompt delivery of goods.
این شرکت تحویل فوری کالاراتضمین می نماید
reflex force
نیروی ضربتی هوایی در حال اماده باش فوری
inquiry processing
فرایند انتخاب یک رکورد از یک فایل و نمایش فوری محتویات ان
readout
دریافت فوری اطلاعات پردازش شده قابل عرضه بازخوانی
to take medical advice
دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
dead line
خطی که تجاوز ازان زندانیان نظامی رامحکوم به تیرباران فوری میکند
accelerating pump
پمپ کوچکی که به منظورتامین فوری مخلوط غلیظ سوخت و هوا در کابراتورتعبیه میشود
calebrate
جشن گرفتن عید گرفتن
clam
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
gripping
طرز گرفتن وسیله گرفتن
clams
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
to seal up
درز گرفتن کاغذ گرفتن
gripped
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grips
طرز گرفتن وسیله گرفتن
slag
کفه گرفتن تفاله گرفتن
grip
طرز گرفتن وسیله گرفتن
take in
<idiom>
زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
dot
در زبان برنامه نویسی dBASE دستور فوری که به صورت نقط ه روی صفحه نمایش نشان داده میشود
dotting
در زبان برنامه نویسی dBASE دستور فوری که به صورت نقط ه روی صفحه نمایش نشان داده میشود
spot report
گزارش مشاهدات یا گزارش فوری از تحقیقات محلی
call mission
درخواست پشتیبانی فوری هوایی ماموریت هوایی طبق درخواست
emergency
خیلی خیلی فوری
emergencies
خیلی خیلی فوری
To tell some one his fortune .
برای کسی فال گرفتن ( فال کسی را گرفتن )
to break in
گرفتن
catch
گرفتن
seizes
گرفتن
seized
گرفتن
to begin again
از سر گرفتن
obturate
گرفتن
holds
گرفتن
to addict oneself
خو گرفتن
seize
گرفتن
hold
گرفتن
to take one's stand
جا گرفتن
raclaim
پس گرفتن
to take fast hold of
گرفتن
tithes
ده یک گرفتن از
reoccupy
از سر گرفتن
to shut off
را گرفتن
capture
گرفتن
captures
گرفتن
to nestle oneself
جا گرفتن
overtake
گرفتن
overtaken
گرفتن
capturing
گرفتن
to hunt out
گرفتن
tithe
ده یک گرفتن از
to station oneself
جا گرفتن
to bring to a stop
را گرفتن
to put a stop to
را گرفتن
to call back
پس گرفتن
to catch a fly
بل گرفتن
to catch on
گرفتن
to draw back
پس گرفتن
to get at
گرفتن
to lay a wager
گرفتن
to take a wife
زن گرفتن
overtakes
گرفتن
resumes
از سر گرفتن
take
گرفتن
accustom
خو گرفتن
accustoming
خو گرفتن
accustoms
خو گرفتن
retreats
پس گرفتن
retreating
پس گرفتن
retreated
پس گرفتن
retreat
پس گرفتن
abating
اب گرفتن از
abates
اب گرفتن از
takes
گرفتن
reclaimed
پس گرفتن
reclaiming
پس گرفتن
resumed
از سر گرفتن
reclaims
پس گرفتن
lute
گل گرفتن
resume
از سر گرفتن
lutes
گل گرفتن
abated
اب گرفتن از
abate
اب گرفتن از
ceased
گرفتن
cease
گرفتن
acquiring
گرفتن
acquires
گرفتن
acquire
گرفتن
wed
گرفتن
accompany
دم گرفتن
accompanies
دم گرفتن
accompanied
دم گرفتن
puddles
گل گرفتن
ceases
گرفتن
ceasing
گرفتن
pushing
گرفتن
renovate
از سر گرفتن
renovated
از سر گرفتن
renovates
از سر گرفتن
renovating
از سر گرفتن
flea
کک گرفتن
fleas
کک گرفتن
retrieves
پس گرفتن
retrieved
پس گرفتن
retrieve
پس گرفتن
puddle
گل گرفتن
lay to heart
به دل گرفتن
recaptured
پس گرفتن
adeem
پس گرفتن
grab
گرفتن
grabbed
گرفتن
grabbing
گرفتن
grabs
گرفتن
encumber
گرفتن
encumbered
گرفتن
encumbering
گرفتن
encumbers
گرفتن
catch on
گرفتن
deglutinate
گرفتن
infold
در بر گرفتن
indwell
جا گرفتن
inclasp
در بر گرفتن
withdrawal
پس گرفتن
withdrawals
پس گرفتن
get at
گرفتن
false grip
گرفتن
disesteem
کم گرفتن
devest
گرفتن
despumate
کف گرفتن از
withdraw
پس گرفتن
withdraws
پس گرفتن
situating
جا گرفتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com