English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
glass عینک دار کردن شیشهای کردن
Other Matches
vitrify شیشهای کردن یا شدن زینترن
fogging مات کردن سطوح شیشهای یاعدسیها
lorgnette ذره بین یا عینک دسته داری که در اپراهاونمایشگاههابکارمیرود عینک دسته بلند
lorgnettes ذره بین یا عینک دسته داری که در اپراهاونمایشگاههابکارمیرود عینک دسته بلند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
vitric شیشهای
vitriform شیشهای
galssy شیشهای
vitreous شیشهای
glazing شیشهای
glassy شیشهای
amorphous شیشهای
hyaloid شیشهای
glass rule خط کش شیشهای
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
shellac لاک شیشهای
glassy state حالت شیشهای
glassiness خاصیت شیشهای
semivitrified نیم شیشهای
gamma transition تبدیل شیشهای
galss transition تبدیل شیشهای
marble گلوله شیشهای
marbles گلوله شیشهای
glazing coat روکش شیشهای
glass الت شیشهای
blindworm مار شیشهای
slow worm مار شیشهای
vitreus state حالت شیشهای
the vitreoud humour ابگونه شیشهای
glassy transition تبدیل شیشهای
semivitrified نیمه شیشهای
solar house گلخانه شیشهای
louvred دریاپنجرهچوبی-شیشهای
glass tube لوله شیشهای
vitreosity خاصیت شیشهای
glass rod میله شیشهای
glass jaw ارواره شیشهای
glass eye چشم شیشهای
glass electrode الکترود شیشهای
glass bulb حباب شیشهای
glass vessels فروف شیشهای
hyaloid membrane شامهء شیشهای
glass eye عینک
glasses عینک
goggles عینک
specs عینک
barnacles عینک
spectacles عینک
spectacle عینک
lorgnette عینک
winker عینک
interpupillary عینک
eyeglass عینک
nosepiece پل عینک
glass عینک
lorgnettes عینک
glass type tube لامپ الکترونی شیشهای
vitreous enamel coating روکش لعاب شیشهای
glasy trainsition temperature دمای تبدیل شیشهای
glass transition temperature دمای تبدیل شیشهای
t.g دمای تبدیل شیشهای
gamma transition temperature دمای تبدیل شیشهای
hyalitis اماس رطوبت شیشهای
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
lorgnette عینک پنسی
optometry عینک سازی
optometrist عینک ساز
optometry عینک فروشی
field glasses عینک رزمی
rim قاب عینک
safety glasses عینک ایمنی
oculists عینک ساز
oculist عینک ساز
temple دسته عینک
lorgnettes عینک پنسی
safety glass عینک ایمنی
pince nez عینک دماغی
rims قاب عینک
peeper ایینه عینک
monocle عینک یک چشمی
monocles عینک یک چشمی
field glasses عینک صحرایی
sunglasses عینک افتابی
eye glass عینک دستی
optic شیشه عینک
spectacled عینک دار
smoked عینک دودی
eyeglass عینک یک چشم
bespectacled عینک زده
goggle عینک پرواز
burning glass عینک جوشکاری
To wear glasses. عینک زدن
dark glasses عینک آفتابی
sun glasses عینک آفتابی
eyeglass عینک فنری
goggling عینک پرواز
goggled عینک پرواز
opticians عینک ساز
optician عینک ساز
half-glasses عینک یک چشمی
goggles عینک ایمنی
gig lamps نمایش عینک
gig lamps عینک شاخدار
earpieces دستهی عینک
goggles عینک صحرائی
earpiece دسته عینک
snow goggles عینک افتابگیر
snow goggles عینک توفان
smoked glasses عینک دودی
butt-strap لبهمحلاتصالدستهبهفرم عینک
goggles عینک افتابی
goggles عینک محافظ
intravitreous واقع در درون رطوبت شیشهای
salver سینی پایه دار شیشهای
pseudoscope شیشهای که کاو را کوژکوژراکاو نماید
glass separator میان گیر شیشهای باتری
salvers سینی پایه دار شیشهای
bifocal دو دید عینک دو کانونی
prismatic spectacles عینک نادرست نما
rose-coloured spectacles عینک خوش بینی
to wear glasses عینک گذاشتن یازدن
bifocals دو دید عینک دو کانونی
goggles عینک حفاظ دار
scissors-glasses عینک قیچی شکل
eye glass شیشهای که برای کمک بینایی بکارمیبرند
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
opticians عینک فروش دوربین ساز
lorgnettes عینک مخصوص روی بینی
lorgnette عینک مخصوص روی بینی
optician عینک فروش دوربین ساز
wears عینک یا کراوات زدن فرسودن
pebbles شیشه عینک نوعی عقیق
wear عینک یا کراوات زدن فرسودن
he wears glasses عینک زده است یادارد
pebble شیشه عینک نوعی عقیق
belljar نوعی فرف شیشهای مثل کاسه زنگ
vitrescence امادگی برای تبدیل به شیشه خاصیت شیشهای
optometric وابسته به میزان دید و عینک سازی
liquid crystal displays صفحه نمایش دو جداره شیشهای با محلول کریستال مایع
cullet خرده شیشهای که برای خمیرشیشه گری بکار می رود
meniscus شیشهای که از یکسو گوژ وازسوی دیگر کاو باشد
liquid crystal display صفحه نمایش دو جداره شیشهای با محلول کریستال مایع
vitrescent اماده برای تبدیل به شیشه دارای خاصیت شیشهای
vectograph عکس مخصوص استفاده از عینک برجسته بینی
astrodome گنبد شیشهای که خلبان میتواند از وراء ان اسمان رامشاهده کند
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
glass wool تودهای ازرشتههای شیشهای که بعنوان عایق گرما یا درتصفیه هوا بکار میر ود
LCD Display Crystal Liquid صفحه نمایش دو جداره شیشهای با محلول کریستال مایع
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
fibre رشته بسیار باریک شیشهای یا پلاستیکی که داده را به صورت سیگنالهای نوری منتقل میکند
fibres رشته بسیار باریک شیشهای یا پلاستیکی که داده را به صورت سیگنالهای نوری منتقل میکند
fiber رشته بسیار باریک شیشهای یا پلاستیکی که داده را به صورت سیگنالهای نوری منتقل میکند
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com