English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
passive غیر فعال مطیع وتسلیم
passives غیر فعال مطیع وتسلیم
Other Matches
active هدف فعال خط مشی فعال
postponement مطیع
submission مطیع
pushover مطیع
biddable مطیع
submiss مطیع
hypotaxis مطیع
morigerous مطیع
suborder مطیع
subordination مطیع
compliant مطیع
subsumption مطیع
submissive مطیع
limber مطیع
obedient مطیع
law-abiding مطیع قانون
subduing مطیع کردن
subdues مطیع کردن
irrepressible مطیع نشدنی
subjugates مطیع کردن
subjugated مطیع کردن
subjugate مطیع کردن
subsumption تابع [مطیع]
subdue مطیع کردن
able مطیع مناسب
obedient to the law مطیع قانون
reduce to obedience مطیع کردن
subduable مطیع کردنی
subjugable مطیع کردنی
subduer مطیع کننده
subjugator مطیع سازنده
subjects مطیع کردن
subjecting مطیع کردن
subjected مطیع کردن
subject مطیع کردن
ablest مطیع مناسب
abler مطیع مناسب
obedienlv بطور مطیع
reducing مطیع کردن
reduce مطیع کردن
bow مطیع شدن
reduces مطیع کردن
bowing مطیع شدن
bows مطیع شدن
hypotaxis تابع [مطیع]
bowed مطیع شدن
subjugating مطیع کردن
submission تابع [مطیع]
suborder تابع [مطیع]
subordination تابع [مطیع]
postponement تابع [مطیع]
hold down مطیع نگاه داشتن
docile تعلیم بردار مطیع
randy [British E] <adj.> مطیع خواهش نفس
horny <adj.> مطیع خواهش نفس
duteous وفیفه شناس مطیع
conformable منطبق شدنی مطیع
harnessing مهارکردن مطیع کردن
harnessed مهارکردن مطیع کردن
harness مهارکردن مطیع کردن
to look down با نگاه مطیع کردن
submitting گردن نهادن مطیع شدن
submit گردن نهادن مطیع شدن
submits گردن نهادن مطیع شدن
Our wish is your crmmand . مطیع فرمایشات شما هستیم
submitted گردن نهادن مطیع شدن
to scowl down با اخم وترشرویی مطیع کردن یا ازروبردن
A yes – man . A sycophant . آدم بله قربان گه ( چاپلوس یا مطیع )
to submit to any one's yoke مطیع یاتابع کسی شدن بارکسیرابدوش گرفتن
energetic فعال
active فعال
light foot فعال
light footed فعال
active cell سل فعال
smacker فعال
snell فعال
smacking فعال
go-ahead فعال
astir فعال
sthenic فعال
efective فعال
operational فعال
upping فعال
commissioned <adj.> فعال
upped فعال
strenuous فعال
up فعال
active area ناحیه فعال
active avoidance اجتناب فعال
active balance مانده فعال
active carbon کربن فعال
active cell سلول فعال
active centers مراکز فعال
cycle stock موجودی فعال
active file پرونده فعال
active analysis تحلیل فعال
activation barrier سد فعال سازی
active installation قسمت فعال
activator فعال ساز
active absorption جذب فعال
active aircraft هواپیمای فعال
adrenergic فعال شونده
active device دستگاه فعال
active program برنامه فعال
active lines خطهای فعال
active therapy درمان فعال
active stock موجودی فعال
active mine مین فعال
enthalpy حرارت فعال
active sonar ردیاب فعال
active sonar سونار فعال
active site موضع فعال
active vocabulary واژگان فعال
active window پنجره فعال
active installation تاسیسات فعال
active element عنصر فعال
actuator فعال کننده
active file فایل فعال
actual output بازداده فعال
hot money پول فعال
active hydrogen هیدروژن فعال
active index ایندکس فعال
active index شاخص فعال
active site محل فعال
activation فعال کردن
passive غیر فعال
kinetic energy نیروی فعال
whip up <idiom> فعال کردن
active فعال کنشی
trig فعال سرحال
acting فعال کاری
inactive غیر فعال
activating فعال کردن
activates فعال کردن
activated فعال کردن
activate فعال کردن
passives غیر فعال
active force نیروی فعال
activate فعال کردن
activation فعال سازی
come alive <idiom> فعال ماندن
operating personnel پرسنل فعال
optically active فعال نوری
out of action غیر فعال
actinic rays اشعه فعال
activate فعال کردن
spiritous فعال زنده
semiactive نیمه فعال
active center مرکز فعال
spirituous فعال سرزنده
overactive فوق العاده فعال
idle money پول غیر فعال
surface active agents مواد فعال در سطح
reactive power توان غیر فعال
nonoperating strength پرسنل غیر فعال
commissioning the ship فعال کردن کشتی
ce تراشه فعال کننده
passive element یکان غیر فعال
passive sonar ردیاب غیر فعال
reactive current جریان غیر فعال
surfactants مواد فعال در سطح
locked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
pragmatics فعال واقع بین
euchromatin بخش فعال کروماتین
disabled <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
inactivate غیر فعال کردن
blocked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
cationic دارای کاتیون فعال
pragmatic فعال واقع بین
activated carbon کربن فعال شده
activated carbon ذغال فعال شده
activated charcoal کربن فعال شده
activated charcoal ذغال فعال شده
reactivate دوباره فعال کردن
activated complex کمپلکس فعال شده
activated diffusion پخش فعال شده
activated cathode کاتد فعال شده
absorbo cel سلولوز فعال شده
deactivating غیر فعال کردن
reactivated دوباره فعال کردن
reactivates دوباره فعال کردن
deactivates غیر فعال کردن
deactivated غیر فعال کردن
deactivate غیر فعال کردن
go-getters شخص فعال و زرنگ
go-getter شخص فعال و زرنگ
activity فعال یا مشغول بودن
go getter شخص فعال و زرنگ
arm خط وط وقفه فعال شده .
activating effect of functional group گروه فعال ساز
activation energy انرژی فعال سازی
active zone of well حوزه فعال چاه
active status خط مشی فعال توپخانه
active sonar رادار دریایی فعال
reactivating دوباره فعال کردن
activated sludge لجن فعال شده
active labor force نیروی کار فعال
active fiscal policy سیاست مالی فعال
active database پایگاه دادههای فعال
activities فعال یا مشغول بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com