English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
ineducable غیر قابل تحصیل
Other Matches
study تحصیل
studying تحصیل
acquisition تحصیل
achievements تحصیل
acquistion تحصیل
acquisitions تحصیل
acquirement تحصیل
achievement تحصیل
schooling تحصیل
obtaining تحصیل
studies تحصیل
securement تحصیل
self taught تحصیل کرده
nonresident تحصیل مکاتباتی
impetration تحصیل بدرخواست
securer تحصیل کننده
getting تحصیل شده
educated تحصیل کرده
earns تحصیل کردن
earned تحصیل کردن
earn تحصیل کردن
recovery تحصیل چیزی
recoveries تحصیل چیزی
school age سن آغاز تحصیل
school age سالهای تحصیل
he applied him self to study مشغول تحصیل شد
gets تحصیل شده
schools تحصیل در مدرسه
school تحصیل در مدرسه
schoolfellow تعلیم تحصیل
s.for study میل به تحصیل
get تحصیل شده
graduation فراغت از تحصیل
s.for study ذوق تحصیل
achieve تحصیل کردن
schoolable مشمول تحصیل اجباری
school drop out ترک تحصیل کرده
degree دیپلم یا درجه تحصیل
cultured مهذب تحصیل کرده
degrees دیپلم یا درجه تحصیل
studiousness عشق بخواندن یا تحصیل
to leave school ترک تحصیل کردن
scoolable مشغول تحصیل اجباری
to obtain permission تحصیل اجازه کردن
toi mug at سخت تحصیل کردن
procuration تحصیل چیزی خرید
earned income درامد تحصیل شده
serendipity تحصیل نعمت غیرمترقبه
to study for the bar تحصیل حقوق کردن
clerisy طبقه تحصیل کرده
procuance تحصیل چیزی خرید
graft از راه نادرستی تحصیل کردن
gains حصول تحصیل منفعت کردن
availability سهولت و امکان تحصیل اعتبار
dropout کسی که ترک تحصیل میکند
win بدست اوردن تحصیل کردن
wins بدست اوردن تحصیل کردن
etymologize تحصیل علم اشتقاق کردن
to study persian زبان فارسی تحصیل کردن
grafted از راه نادرستی تحصیل کردن
yuppies جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
gained حصول تحصیل منفعت کردن
grafts از راه نادرستی تحصیل کردن
gain حصول تحصیل منفعت کردن
yuppie جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
my unwillingness to study بی میلی من نسبت بتحصیل بیزازی من از تحصیل
school and college ability test آزمون توانایی تحصیل درمدرسه و دانشگاه
To neglect ones studies . از تحصیل خود غافل ماندن ( شدن )
convocation جشن پایان تحصیل جمعی دانشجویان
homecoming عازم میهن مراجعت به وطن یامحل تحصیل
homecomings عازم میهن مراجعت به وطن یامحل تحصیل
academia حیطه ای از فعالیت ها و کار مرتبط با تحصیل در دانشگاه
minor در رشته ثانوی یا فرعی تحصیل کردن کماد
alumni پسریامردیکه دراموزشگاهی تحصیل کرده وازانجافارغ التحصیل شده
graft پیوند بافت تحصیل پول و مقام و غیره ازراههای نادرست
grafted پیوند بافت تحصیل پول و مقام و غیره ازراههای نادرست
grafts پیوند بافت تحصیل پول و مقام و غیره ازراههای نادرست
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
safe conduct سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe conducts سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe-conducts سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
co-eds دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
co-ed دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
co ed دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
presumable قابل استنباط قابل استفاده
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
combustible قابل سوزش قابل تراکم
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
presentable قابل معرفی قابل ارائه
adducible قابل اضهار قابل ارائه
achievable قابل وصول قابل تفریق
sensible قابل درک قابل رویت
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
observable قابل مشاهده قابل گفتن
achieving تحصیل کردن کسب موفقیت کردن
achieved تحصیل کردن کسب موفقیت کردن
achieves تحصیل کردن کسب موفقیت کردن
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
getting حاصل کردن تحصیل کردن
get حاصل کردن تحصیل کردن
gets حاصل کردن تحصیل کردن
procured تحصیل کردن جاکشی کردن
studies تحصیل کردن مطالعه کردن
procures تحصیل کردن جاکشی کردن
study تحصیل کردن مطالعه کردن
studying تحصیل کردن مطالعه کردن
procuring تحصیل کردن جاکشی کردن
procure تحصیل کردن جاکشی کردن
visual display unit ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display terminal ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
strikes اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strike اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
floatable قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
inconvertible غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
indemonstrable غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
indiscoverable غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
irrefrangible غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
vendable قابل فروش جنس قابل فروش
vendible قابل فروش جنس قابل فروش
cleavable قابل شکافته شدن قابل ورقه ورقه شدن
air transportable sonar سونار مخصوص هواپیما سونار قابل حمل با هواپیما سونار قابل حمل هوایی
thorough paced قابل
dissoluble قابل حل
ablest قابل
abler قابل
capable قابل
apt قابل
acceptor قابل
good قابل
sensible قابل حس
incapable نا قابل
qualified قابل
solvable قابل حل
able قابل
soluble قابل حل
meltable قابل ذوب
mentionable قابل ذکر
enforceable قابل اجرا
enforceable قابل اجراء
negotiate قابل انتقال
digestible قابل هضم
merchantable قابل معامله
merchantable قابل فروش
replaceable قابل تعویض
macroscopic قابل رویت
renderable قابل ارائه
maintainable قابل نگاهداری
comprehensible قابل درک
substitutable قابل تعویض
pivoting قابل چرخش
medicable قابل معالجه
fertilizable قابل باروری
mistakable قابل اشتباه
returnable قابل برگشت
tangibly قابل لمس
vulnerable قابل حمله
negotiated قابل انتقال
repeatable قابل تکرار
moveable قابل تغییر
repairable قابل جبران
redeemable قابل ابتیاع
multipliable قابل تکثیر
multiplicable قابل تکثیر
rentable قابل اجاره
namable قابل ذکر
negotiates قابل انتقال
selective قابل انتخاب
drinkable قابل اشامیدن
reparable قابل جبران
objectionable قابل اعتراض
mibeable قابل استخراج
minable قابل استخراج
negotiating قابل انتقال
mobilizable قابل تجهیز
moot قابل بحث
eligible قابل انتخاب
selectively قابل انتخاب
trustworthy قابل اعتماد
liveable قابل معاشرت
justifiable قابل توجیه
judicable قابل قضاوت
justiciable قابل دادرسی
kenspeckle قابل شناسایی
leviable قابل تحمیل
licensable قابل اجازه
irrigable قابل ابیاری
venial قابل عفو
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com