English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English Persian
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
Other Matches
unqulified فاقد شرایط لازم فاقد صلاحیت غیرصالح
ineligible فاقد شرایط لازم
unqualified فاقد شرایط لازم
demurring ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurred ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurs ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demur ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
dis qualified فاقد شرایط
postulates لازم دانستن
postulating لازم دانستن
postulated لازم دانستن
require لازم دانستن
requires لازم دانستن
postulate لازم دانستن
required لازم دانستن
requiring لازم دانستن
qualifications شرایط لازم
makings شرایط لازم
necessary conditions شرایط لازم
requirements شرایط لازم
qualified دارای شرایط لازم
ineligibility فقدان شرایط لازم
possessing the necessary qualifications واجد شرایط لازم
climate for growth شرایط لازم برای رشد
ineligibly بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
reserve factor نسبت استحکام واقعی یک سازه به کمترین استحکام لازم برای شرایط موردنظر
single track فاقد وسعت معنوی فاقد درک عقلانی
dynamic condition شرایط و مقتضیات پویای اقتصادی تغییر شرایط اقتصادی ناشی از تحول سلیقه تقاضا کنندگان وهزینه و مخارج تولید ونسبت جمعیت
synoptic situation شرایط جوی محلی موجود شرایط جوی اندازه گیری شده منطقهای
acentrous فاقد ستون پشتی فاقد ستون فقرات
d , top concept تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
bindings لازم الاجرا لازم
binding لازم الاجرا لازم
ex- فاقد
bankrupt of فاقد
sans فاقد
scentless فاقد بو
free فاقد
freed فاقد
freeing فاقد
frees فاقد
ex فاقد
anurous فاقد دم
ametabolic فاقد دگردیسی
acholous فاقد صفرا
lack فاقد بودن
lacked فاقد بودن
lacks فاقد بودن
ametabolous فاقد دگردیسی
undocumented فاقد ویزا
acolous فاقد اعضاء
stolid فاقد احساس
shorthanded فاقد کارگرکافی
inexpert فاقد خبرگی
impersonal فاقد شخصیت
ad hoc فاقد عمومیت
without انطرف فاقد
stolidly فاقد احساس
abulic فاقد اراده
incompetent فاقد صلاحیت
acholic فاقد صفرا
unobtrusive فاقد جسارت
burdened فاقد حق تقدم
toom فاقد لاغر
unmennerly فاقد رفتارشایسته
indiscreet فاقد حس تشخیص
without engagement فاقد تعهد
incoordinate فاقد حس همکاری
exhaust bin level فاقد موجودی
homely فاقد جمال
antipathetic فاقد تمایل
inertialess فاقد اینرسی
landless فاقد زمین
unmeet فاقد صلاحیت
astomatal فاقد دهان
paratactic فاقد روابط
unmannered فاقد رفتارشایسته
impassible فاقد احساس
visionless فاقد دید
inertialess فاقد لختی
intestable فاقد صلاحیت
dis qualified فاقد قابلیت
unobtrusively فاقد جسارت
dishonest فاقد امانت
landlessness فاقد زمین
con دانستن
learns دانستن
conned دانستن
deprecates بد دانستن
knows دانستن
know دانستن
deprecate بد دانستن
learnt دانستن
cons دانستن
learn دانستن
deprecated بد دانستن
conning دانستن
to d. of بد دانستن
cognize دانستن
adjudge دانستن
damm بد دانستن
aim : دانستن
put down as دانستن
aims : دانستن
aimed : دانستن
receive as دانستن
unmans فاقد مردانگی کردن
unthinking فاقد قوهی تفکر
undocumented فاقد مدارک قانونی
unmanning فاقد مردانگی کردن
shapeless فاقد شکل معین
unnerves فاقد عصب کردن
unnerved فاقد عصب کردن
unnerve فاقد عصب کردن
unnerving فاقد عصب کردن
deaf فاقد قوه شنوایی
deafer فاقد قوه شنوایی
deafest فاقد قوه شنوایی
fatherless فاقد مولف معلوم
untune فاقد هم اهنگی کردن
unman فاقد مردانگی کردن
unfeeling بیحس فاقد احساسات
inexpessive فاقد قوه فهماندن
depersonalize فاقد شخصیت کردن
denitrify فاقد نیترات کردن
irretractile فاقد قوه قبض
inerrancy فاقد غلط و اشتباه
moneyless economy اقتصاد فاقد پول
azoic فاقد نشان زندگی
acheiria فاقد قوهء لامسه
agamous فاقد الت جنسی
aplacental فاقد جفت جنین
one track فاقد قوه ارتجاعی
nonage فاقد اهلیت قانونی
duty free فاقد حقوق گمرکی
incapacitation فاقد صلاحیت کردن
imperscriptible فاقد اجازه نوشته
systemoless فاقد سیستم صحیح
irretentive فاقد قوه ضیط
stereotyped فاقد نبوغ وابتکار
asexual فاقد خاصیت جنسی
intestate فاقد وصیت نامه
allowing روا دانستن
allow روا دانستن
to know for certain یقین دانستن
abominate مکروه دانستن
deifying خدا دانستن
abominated مکروه دانستن
foreknow از پیش دانستن
abominates مکروه دانستن
illegalize غیرقانونی دانستن
allows روا دانستن
abominating مکروه دانستن
having دانستن خوردن
have دانستن خوردن
wit دانستن اموختن
ignores بی اساس دانستن
deify خدا دانستن
to d. a pratice کاریرا بد دانستن
deifies خدا دانستن
intitle مستحق دانستن
to take for granted مسلم دانستن
knowable قابل دانستن
knowledge of a language دانستن زبانی
to fancy oneself خودراکسی دانستن
to deesm a صلاح دانستن
exteriorize فاهری دانستن
make much of مهم دانستن
to make a point of ضروری دانستن
aver بحق دانستن
averred بحق دانستن
averring بحق دانستن
avers بحق دانستن
consubstantiate هم جنس دانستن
mislike بد دانستن انزجار
to deesm a مقتضی دانستن
deified خدا دانستن
wits دانستن اموختن
trivializes بی اهمیت دانستن
to reproach an act کاری را بد دانستن
faults مقصر دانستن
blame مقصر دانستن
blamed مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
faulted مقصر دانستن
fault مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
foresee از پیش دانستن
foresees از پیش دانستن
trivializing بی اهمیت دانستن
trivialized بی اهمیت دانستن
to consider as agood a شگون دانستن
ignoring بی اساس دانستن
ignored بی اساس دانستن
trivialised بی اهمیت دانستن
ignore بی اساس دانستن
trivialises بی اهمیت دانستن
trivialising بی اهمیت دانستن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com