English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
denitrify فاقد نیترات کردن
Other Matches
nitrates به نیترات تبدیل کردن
denitrify بدون نیترات کردن
nitrate به نیترات تبدیل کردن
unqulified فاقد شرایط لازم فاقد صلاحیت غیرصالح
single track فاقد وسعت معنوی فاقد درک عقلانی
unman فاقد مردانگی کردن
incapacitation فاقد صلاحیت کردن
unmanning فاقد مردانگی کردن
unnerve فاقد عصب کردن
untune فاقد هم اهنگی کردن
depersonalize فاقد شخصیت کردن
unnerves فاقد عصب کردن
unmans فاقد مردانگی کردن
unnerved فاقد عصب کردن
unnerving فاقد عصب کردن
nitrate نیترات
nitrates نیترات
desex فاقد قوه جنسی کردن
desexualize فاقد قوه جنسی کردن
indign فاقد شایستگی خشمگین کردن
cubic or soda nitre نیترات دو سود
niter نیترات سدیم
nitre نیترات سدیم
saltpeter نیترات پتاسیم
silver nitrate نیترات نقره
potassium nitrate نیترات پتاسیم
despiritualize فاقد خاصیت یا جنبه روحانی کردن
nitrates نیترات سدیم یا پتاسیم
nitrate نیترات سدیم یا پتاسیم
infernal stone مداد نیترات دارژان
denitrifying bacteria باکتری کاهنده نیترات
peroxy acetyl nitrate پروکسی استیل نیترات
disbud غنچههای درخت را چیدن فاقد غنچه کردن
lunar caustic نیترات نقره بفرمول 3NO Ag
acentrous فاقد ستون پشتی فاقد ستون فقرات
salt peter نیترات پتاسیم شوره برگ تنباکو
deoxygenate اکسیژن گیری کردن از فاقد اکسیژن کردن
sans فاقد
freed فاقد
ex- فاقد
freeing فاقد
ex فاقد
scentless فاقد بو
anurous فاقد دم
free فاقد
bankrupt of فاقد
frees فاقد
unmennerly فاقد رفتارشایسته
unmannered فاقد رفتارشایسته
impassible فاقد احساس
ametabolous فاقد دگردیسی
acholous فاقد صفرا
acholic فاقد صفرا
landlessness فاقد زمین
astomatal فاقد دهان
unmeet فاقد صلاحیت
unobtrusive فاقد جسارت
shorthanded فاقد کارگرکافی
paratactic فاقد روابط
dis qualified فاقد شرایط
dis qualified فاقد قابلیت
toom فاقد لاغر
burdened فاقد حق تقدم
visionless فاقد دید
inertialess فاقد لختی
impersonal فاقد شخصیت
incoordinate فاقد حس همکاری
unobtrusively فاقد جسارت
ametabolic فاقد دگردیسی
without engagement فاقد تعهد
undocumented فاقد ویزا
stolid فاقد احساس
stolidly فاقد احساس
antipathetic فاقد تمایل
acolous فاقد اعضاء
inertialess فاقد اینرسی
landless فاقد زمین
exhaust bin level فاقد موجودی
dishonest فاقد امانت
abulic فاقد اراده
lack فاقد بودن
incompetent فاقد صلاحیت
ad hoc فاقد عمومیت
without انطرف فاقد
inexpert فاقد خبرگی
indiscreet فاقد حس تشخیص
lacked فاقد بودن
homely فاقد جمال
lacks فاقد بودن
intestable فاقد صلاحیت
unfeeling بیحس فاقد احساسات
unqualified فاقد شرایط لازم
acheiria فاقد قوهء لامسه
agamous فاقد الت جنسی
inexpessive فاقد قوه فهماندن
azoic فاقد نشان زندگی
intestate فاقد وصیت نامه
ineligible فاقد شرایط لازم
stereotyped فاقد نبوغ وابتکار
irretentive فاقد قوه ضیط
duty free فاقد حقوق گمرکی
undocumented فاقد مدارک قانونی
systemoless فاقد سیستم صحیح
irretractile فاقد قوه قبض
moneyless economy اقتصاد فاقد پول
one track فاقد قوه ارتجاعی
nonage فاقد اهلیت قانونی
unthinking فاقد قوهی تفکر
fatherless فاقد مولف معلوم
asexual فاقد خاصیت جنسی
inerrancy فاقد غلط و اشتباه
imperscriptible فاقد اجازه نوشته
shapeless فاقد شکل معین
deaf فاقد قوه شنوایی
aplacental فاقد جفت جنین
deafer فاقد قوه شنوایی
deafest فاقد قوه شنوایی
coreless induction furnace کوره القائی فاقد هسته
inert فاقد نیروی جنبش بیروح
disqualified فاقد شرایط لازم دانستن
color blind فاقد حساسیت نسبت برنگ
insolvent فاقد توانایی پرداختن دیون
cleanest هواپیمای فاقد هرگونه بارخارجی
cleaned هواپیمای فاقد هرگونه بارخارجی
abranchiate فاقد برانشی یادستگاه تنفس
achordata جانوران فاقد ستون فقرات
clean هواپیمای فاقد هرگونه بارخارجی
straw boss [سرپرست فاقد اختیارات کافی]
visionless فاقد حس بینش ومال اندیشی
inartistic فاقد اصول هنری بی هنر
unaccounted حساب نشده فاقد توضیح
non cohesive soil خاکی که فاقد چسبندگی باشد
cleans هواپیمای فاقد هرگونه بارخارجی
disqualify فاقد شرایط لازم دانستن
moron فرد فاقد رشد فکری
disqualifying فاقد شرایط لازم دانستن
morons فرد فاقد رشد فکری
disqualifies فاقد شرایط لازم دانستن
undemonstrative فاقد ضمیر اشاره غیر مدلل
albino شخص فاقد مواد رنگ دانه
He is only half a man . مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
apteral ایوان ستوندار فاقد ستونهای کناری
tone deaf فاقد حساسیت نسبت به اهنگ موسیقی
albinos شخص فاقد مواد رنگ دانه
tone-deaf فاقد حساسیت نسبت به اهنگ موسیقی
to leave yourself open to the charge of lacking seriousness خود را در معرض اتهام فاقد جدیت بودن گذاشتن
He has no influence . He cuts no ice. He carries no weight دیگر کلاهش پشم ندارد ( فاقد نفوذ است )
zooflagellate اغازیان شبه گیاه فاقد خاصیت جذب نور
virtual temperature دمایی که ذرهای از هوا داراخواهد بود اگر فاقد بخار اب باشد
open jet tunnel تونل بادی که قسما کار ان باز بوده و فاقد دیواره میباشد
clear air turbulence اشفتگی در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا وهمراه با تغییر سرعت درنزدیکی مسیر خروج گازهامیباشد
serfs درسیستم فئودالی به رعایای وابسته به زمین اطلاق می شد اگر چه برده نبودند لیکن فاقد ازادی واقعی محسوب می شدند
vortex tube وسیلهای فاقد هرگونه قطعه متحرک که دران اختلاف فشارسبب ورود جریان سیال ازطریق شکافهای مماسی میگردد
serf درسیستم فئودالی به رعایای وابسته به زمین اطلاق می شد اگر چه برده نبودند لیکن فاقد ازادی واقعی محسوب می شدند
bow wave موج ضربهای در سرعتهای مافوق صوت که جلوتر از لبه حمله جسمی که فاقد لبههای تیز میباشد بوجود می اید
stateless person شخصی که تابعیت کشور راندارد شخص فاقد اوراق تابعیت
monocoque ساختمان سه بعدی مثل بدنه هواپیما که فاقد سازه داخلی بوده و همه تنش بر پوسته و اجزاء ساختمانی که بلافاصله زیر ان قرار دارندوارد میگردد
disqualifications عدم صلاحیت فاقد صلاحیت قضایی
disqualification عدم صلاحیت فاقد صلاحیت قضایی
inhuman فاقد خوی انسانی غیر انسانی
contructive larcency مقصودسرقتی است که از مجموعه اعمال یک عده یا یک فرد ناشی شود در حالتی که این اعمال به تنهایی فاقد هر نوع وصف جنایی باشد
want فاقد بودن محتاج بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
demurs ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurring ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demurred ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
demur ایراد میکند که مدعی یا ادعای وی شرایط قانونی لازم را فاقد است . دراین حالت موضوع به دادگاه احاله میشود که تصمیم بگیرد که اصولا" خوانده ملزم به پاسخگویی دعوی هست یانه
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com