Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (13 milliseconds)
English
Persian
look
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
looked
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
looks
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
Other Matches
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
on guard
مراقب بودن نگهبان بودن
watch out
مراقب بودن
see after
مراقب بودن
to keep a look
مراقب بودن
to keep watch
مراقب بودن
look after
مراقب بودن
look out
<idiom>
مراقب بودن
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
attend to someone
<idiom>
مراقب کسی بودن
watch one's time
مراقب فرصت بودن
look after someone
<idiom>
مراقب کسی بودن
mind
تذکر دادن مراقب بودن
(keep/have one's) ear to the ground
<idiom>
بادقت مراقب اطراف بودن
to take care of somebody
[something]
مراقب کسی
[چیزی]
بودن
to be on one's track
مراقب حال کسی بودن
take care of
<idiom>
مراقب چیزی یا کسی بودن
minding
تذکر دادن مراقب بودن
minds
تذکر دادن مراقب بودن
To be all eyes. To watch like a hawk.
چهار چشمی پاییدن ( مراقب بودن )
to walk on eggshells
<idiom>
در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
reoccurring
بازامدن دوباره بنظرامدن
reoccurrence
بازامدن دوباره بنظرامدن
lifts
مرتفع بنظرامدن بلندی
lifting
مرتفع بنظرامدن بلندی
lifted
مرتفع بنظرامدن بلندی
lift
مرتفع بنظرامدن بلندی
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
alerts
مراقب
lookout
مراقب
alerted
مراقب
care giver
مراقب
surveillant
مراقب
wide-awake
مراقب
lookouts
مراقب
wide awake
مراقب
vigilantes
مراقب
vigilante
مراقب
watchers
مراقب
alert
مراقب
quivive
مراقب
oper eyed
مراقب
observant
مراقب
observer
مراقب
attended
با مراقب
watcher
مراقب
watch ful
مراقب
observers
مراقب
vigilant
مراقب
watch man
پاسبان مراقب
watchmen
پاسدار مراقب
watchful
موافب مراقب
watch it
<idiom>
مراقب باش
i was on the watch for it
مراقب ان بودم
automatic controller
مراقب خودکار
attended operation
عملکرد با مراقب
watchfulness
مراقب پاسدار
scrutator
مراقب موشکاف
unattended operation
عملکردبی مراقب
watchman
پاسدار مراقب
onlookers
مراقب تماشاگر
onlooker
مراقب تماشاگر
unattended operation
عملکرد بی مراقب
tenty
مراقب موافب
pinch pennies
<idiom>
مراقب پوست خودبودن
highbinder
جاسوس یا مراقب دیگری
in the charge of
<idiom>
تحت مراقب یا نظارت
synchronizing limiter
لامپ مراقب همزمان سازی
Keep an eye on the children.
چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
watch/mind one's P's and Q's
<idiom>
مراقبباش مراقب حرف زدنت باش
centred
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centre
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centered
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centers
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
duenna
زن سالمندی که مراقب دختران وزنان جوان است
administrators
شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
maintenance
مراقب مرتب از سیستم برای جلوگیری از رویداد خرابی
administrator
شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
You should always be careful walking alone at night.
همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
manifesting
فاهر
ostensible
فاهر
on the surface
در فاهر
manifest
فاهر
mien
فاهر
manifested
فاهر
appearances
فاهر
appearance
فاهر
manifests
فاهر
superficial
فاهر
externals
فاهر
guise
فاهر
guises
فاهر
exteriority
فاهر
external
فاهر
squalid
بد فاهر
groomed
فاهر
outside
فاهر
outsides
فاهر
sensations
فاهر
sensation
فاهر
surfaced
فاهر
rinds
فاهر
rind
فاهر
surfaces
فاهر
semblable
فاهر
faces
فاهر
surface
فاهر
externally
فاهر
guize
فاهر
apparent
فاهر
face
فاهر
superficies
فاهر
the outward state
فاهر
the outward man
انسان فاهر
personal appearance
وضع فاهر
aspects
صورت فاهر
habits
مشرب فاهر
habit
مشرب فاهر
settings
وضع فاهر
setting
وضع فاهر
garb
کسوت فاهر
turned out
فاهر لباسیکهفردیبرتندارد
looks
فاهر شدن
simulation
فاهر سازی
the out ward eye
چشم فاهر
looked
فاهر شدن
nominally
بصورت فاهر
semblance
صورت فاهر
outsight
فاهر بینی
outward show
نمایش فاهر
outward show
صورت فاهر
appearances
فاهر نمایش
appearance
فاهر نمایش
gloss
جلوه فاهر
to out ward seeming
برحسب فاهر
hue
تصویر فاهر
hues
تصویر فاهر
outwardly
برحسب فاهر
faces
فاهر منظر
aspect
صورت فاهر
outside appearance
صورت فاهر
face
فاهر منظر
look
فاهر شدن
seem
فاهر شدن
hermaphrodite
خنثی فاهر
turn-ups
فاهر شدن
turn up
فاهر شدن
to make ones a
فاهر شدن
surface
رویه فاهر
exposed
فاهر شده
surfaces
رویه فاهر
spring
فاهر شدن
in outward show
بصورت فاهر
surfaced
رویه فاهر
affecter
فاهر ساز
formalist
فاهر پرست
similitude
بیرون فاهر
simulations
فاهر سازی
pro forma
از لحاظ فاهر
springs
فاهر شدن
merged
دشمن فاهر شد
trumpery
خوش فاهر
seems
فاهر شدن
seemed
فاهر شدن
hermaphrodites
خنثی فاهر
develop
فاهر کردن عکس
develops
فاهر کردن عکس
show up
<idiom>
فاهر شدن ،رسیدن
exposures
فاهر شدن عکس
affectedly
از روی فاهر سازی
of the surface
در صورت فاهر از بیرون
exposure
فاهر شدن عکس
judge by appearances
حکم به فاهر کردن
seeming
فاهر نما زیبایی
outward things
جهان برونی یا فاهر
verisimilar
دارای فاهر حقیقی
on the surface
درصورت فاهر از بیرون
to keep up appearances
حفظ فاهر کردن
resurfaced
دوباره فاهر شدن
prima facie evidence
مدرک به فاهر قاطع
pro forma
برای صورت فاهر
pro forma
منباب فاهر فاهری
phantoms
منظر فاهر فریبنده
phantom
منظر فاهر فریبنده
for a sake
برای حفظ فاهر
phantasm
فاهر فریبنده سایه
out
رفتن فاهر شدن
resurface
دوباره فاهر شدن
resurfaces
دوباره فاهر شدن
the outer man
وضع فاهر شخص
outed
رفتن فاهر شدن
out-
رفتن فاهر شدن
sterling
فاهر وباطن یکی واقعی
specious
دارای فاهر زیبا وفریبنده
rounding
ایجاد یک حرف با فاهر بهتر
projected
فاهر کردن نشان دادن
hued
دارای فاهر ونمای مخصوص
project
فاهر کردن نشان دادن
cycles
بصورت متناوب فاهر شدن
projects
فاهر کردن نشان دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com