English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 219 (15 milliseconds)
English Persian
abound فراوان بودن
abounded فراوان بودن
abounding فراوان بودن
abounds فراوان بودن
teem فراوان بودن
teemed فراوان بودن
teeming فراوان بودن
teems فراوان بودن
exuberate فراوان بودن
Search result with all words
infest فراوان بودن در
infested فراوان بودن در
infesting فراوان بودن در
infests فراوان بودن در
pervade فراوان یا شایع بودن
pervaded فراوان یا شایع بودن
pervades فراوان یا شایع بودن
pervading فراوان یا شایع بودن
overabound بیش از اندازه فراوان بودن
superabound زیاد فراوان بودن
Other Matches
easy money پول فراوان ترکیب نرخ پایین بهره وموجودی فراوان اعتبار
an abundance of فراوان
exuberantly فراوان
copious فراوان
plentifully فراوان
feracious فراوان
foison فراوان
redundantly فراوان
redun dantly فراوان
affluent فراوان
in abundance فراوان
oodlins فراوان
all out فراوان
in galore فراوان
fulsome فراوان
plentiful فراوان
prolific فراوان
richly فراوان
unsparing فراوان
excessive فراوان
abundant فراوان
exuberant فراوان
superabundant فراوان
galore فراوان
plenty فراوان
oodles فراوان
profuse فراوان
plenty of rain باران فراوان
foison محصول فراوان
feisty فراوان چابک
f. money پول فراوان
superrabundant زیاد فراوان
amply بطور فراوان
it smells of the lamp با زحمت فراوان
post haste با شتاب فراوان
abound with فراوان داشتن
rampant vegetation گیاهان فراوان
luxuriant vegetation گیاهان فراوان
cretaceous دارای گچ فراوان
abundant element عنصر فراوان
very چندان فراوان
lots بسیار فراوان
abound in فراوان داشتن
ample فراوان مفصل
overflowing فراوان ریزش
rampant فراوان حکمفرما
rife فراوان عادی
abundantly بطور فراوان
bounteous باسخاوت فراوان
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
in deepest sympathy با دلسوزی بسیار فراوان
luxuriance شکوه وجلال فراوان
grow rife فراوان یا متداول شدن
post haste بسرعت شتاب فراوان
a copious choice of food and drink غذا و نوشیدنی فراوان
he is f. of money پول فراوان دارد
here is bread in plenty نان فراوان داریم
shock head دارای موی فراوان
copiously فراوان زیاد مفصلا
to have plenty of time وقت فراوان داشتن
luxuriate فراوان شدن وفور یافتن
overrefinement تهذیب بسیار اراستگی فراوان
luxuriates فراوان شدن وفور یافتن
slather مقدار فراوان بیش ازاندازه
luxuriating فراوان شدن وفور یافتن
overlabour با رنج فراوان انجام دادن
with much pains با رنج فراوان با زحمات بسیار
labor rich country کشور با نیروی کار فراوان
luxuriated فراوان شدن وفور یافتن
Joyedevivre لذت فراوان زندگی [ریشه فرانسوی]
it is a in terms پرازاصطلاحات است اصطلاعات فراوان دارد
shock headed انبوه گیسو دارای موی فراوان
Ferdowsi is held in the greatest respect. فردوسی مورد احترام فراوان است
wisha برای بیان تعجب فراوان بکار میرود
it is of a wide distribution در خیلی جاها پیدا میشود بسیار فراوان است
Vistory was dearly bought . پیروزی بقیمت گرانی بدست آمد ( تلفات جانی فراوان )
Mahogany was once abundant [prolific] in the tropical forests. یک موقعی چوب ماهون در جنگل های استوایی فراوان بود.
jam session اجرای اهنگهای طرب انگیز بوسیله ارکسترهای بزرگ و نوازندگان فراوان
Perspex خانوادهای از پلاستیکها که بعنوان شیشه یا پلاستیکهای شفاف و نوگذران در هواپیماکاربرد فراوان دارد
opens تابعی که میتواند در تابع یا برنامه بزرگ بدون دستور فراوان درج شود
opened تابعی که میتواند در تابع یا برنامه بزرگ بدون دستور فراوان درج شود
open تابعی که میتواند در تابع یا برنامه بزرگ بدون دستور فراوان درج شود
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
phenolic epoxy خانوادهای از رزینها وچسبها که در مشتقات فنل کاربرد فراوان دارند و درهمه انها پلهای اکسیژن رابط رادیکالهای هیدروکربنی وجود دارد
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
include شامل بودن متضمن بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
consisted شامل بودن عبارت بودن از
owed مدیون بودن مرهون بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
includes شامل بودن متضمن بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
agree متفق بودن همرای بودن
consisting شامل بودن عبارت بودن از
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
owes مدیون بودن مرهون بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
governed نافذ بودن نافر بودن بر
governs نافذ بودن نافر بودن بر
moon سرگردان بودن اواره بودن
moons سرگردان بودن اواره بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
existed بودن
to be in a bad [foul] temper بد خو بودن
to hold water ضد آب بودن
To be all adrift. سر در گم بودن
concentricity بودن
incompactness ول بودن
to chop and change دو دل بودن
wobble لق بودن
intends بر ان بودن
intending بر ان بودن
intend بر ان بودن
consecutiveness پی در پی بودن
to be in two minds دو دل بودن
exist بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com