Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (10 milliseconds)
English
Persian
occasion
فرصت مناسب
occasioned
فرصت مناسب
occasioning
فرصت مناسب
occasions
فرصت مناسب
Search result with all words
at your earliest convenience
در اولین فرصت مناسب
Other Matches
to take time by the forelock
فرصت راغنیمت شمردن فرصت
trial and error
<idiom>
یافتن راه حلهای مناسب برای یافتن راهی مناسب
exploit
از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploiting
از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploits
از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
breathers
فرصت
chars
فرصت
breather
فرصت
space
فرصت
spaces
فرصت
opportunity
فرصت
opportunities
فرصت
deliberation
فرصت
times
فرصت
deliberate
با فرصت
deliberated
با فرصت
timed
فرصت
deliberates
با فرصت
deliberating
با فرصت
time
فرصت
char
فرصت
charring
فرصت
season
فرصت
seasoned
فرصت
seasons
فرصت
at one's leisure
سر فرصت
occasions
فرصت
occasioning
فرصت
occasioned
فرصت
occasion
فرصت
deliberate attack
تک با فرصت
oportunity
فرصت
chare
فرصت
deliberations
فرصت
breathing gap
فرصت سر خاراندن
chances
فرصت مجال
at leisure
فرصت دار
chancing
فرصت مجال
deliberate defense
پدافند با فرصت
betimes
در اولین فرصت
deliberate breaching
نفوذ با فرصت
head starts
فرصت برتری
chanced
فرصت بل گرفتن
chanced
فرصت مجال
chance
فرصت بل گرفتن
head start
فرصت برتری
vantage
تفوق فرصت
to wait one's leisure
پی فرصت گشتن
tidewaiter
درانتظار فرصت
last-ditch
آخرین فرصت
tidewaiter
مترصد فرصت
opportunist
فرصت طلب
opportunity cost
هزینه فرصت
market opportunity
فرصت بازار
foot in the door
<idiom>
گشایش یا فرصت
get a break
<idiom>
فرصت داشتن
chances
فرصت بل گرفتن
opportunism
فرصت طلبی
chance
فرصت مجال
make time
فرصت کردن
times
فرصت موقع
chancing
فرصت بل گرفتن
time
فرصت مجال
times
فرصت مجال
timed
فرصت موقع
timed
فرصت مجال
time
فرصت موقع
leisure
فرصت مجال
To take advantage of an opportunity.
از فرصت استفاده کردن
to miss the buy
فرصت را ازدست دادن
To seize an opportunity .
فرصت را غنیمت شمردن
to seize the opportunity
فرصت را غنیمت شمردن
gain opportunity
فرصت را مغتنم شمردن
deliberate crossing
عبور با فرصت از رودخانه
gain opportunity
اغتنام فرصت کردن
deadlines
سررسید اخرین فرصت
watch one's time
مراقب فرصت بودن
deadline
سررسید اخرین فرصت
miss the boat
<idiom>
ازدست دادن فرصت
i had a quiet read
فرصت پیدا کردم
opportunity to invest
فرصت سرمایه گذاری
on the first occasion
در نخستین وهله یا فرصت
I'm up to my ears
<idiom>
فرصت سر خاراندن ندارم
lurk
درانتظار فرصت بودن
lurked
درانتظار فرصت بودن
Go while the going is good .
تا فرصت با قی است برو
snapat the chance
فرصت را در اغوش بگیر
miss out on
<idiom>
ازدست دادن فرصت
lurking
درانتظار فرصت بودن
lurks
درانتظار فرصت بودن
he seized upon the chance
فرصت راغنیمت شمرد
to cathan an opportunity
فرصت راغنیمت شمردن
Do not let this opportunity slip.Do not lose ( pass up ) this opportunity .
این فرصت را از دست ندهید
bide one's time
<idiom>
صبورانه منتظر فرصت بودن
shot
فرصت ضربت توپ بازی
He is an opportunist.
آدم فرصت طلبی است
To seize the opportunity . To take time by the forelock . He is an opportunist.
فرصت را غنیمن ( مغتنم ) شمردن
It I get the time . If I could spare sometime. If I round to it.
اگر رسیدم( فرصت پیدا شد )
To make ( find , get ) an opportunity .
فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
shots
فرصت ضربت توپ بازی
temporizer
فرصت طلب ومسامحه کار
underdogs
فرصت برد به حریف ندادن
underdog
فرصت برد به حریف ندادن
lose ground
فرصت خود را ازدست دادن
deliberate breaching
نفوذ با فرصت در میدان مین
to wait for a favorable opportunity
منتظر یک فرصت مطلوب بودن
extra
کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
extra-
کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
extras
کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
opportunity cost
هزینه فرصت از دست رفته
handing
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
to give one his revenge
فرصت جبران یا تلافی بحریف دادن
leisure hours
ساعات فراغت یا بیکاری هنگام فرصت
slow fire
یک دقیقه فرصت برای تیراندازی به هر نفر
chanced
فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
to play one's card well
از فرصت خود استفاده کامل کردن
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
chance
فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
Before it is too late . while one has the chance .
اگر فرصت با قی است ( از دست نرفته )
This is my last chance .
این برایم آخرین فرصت است
deliberating
عملیات با فرصت پیش بینی شده
chancing
فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
deliberate breaching
پاک کردن با فرصت میدان مین
deliberates
عملیات با فرصت پیش بینی شده
deliberated
عملیات با فرصت پیش بینی شده
chances
فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
deliberate
عملیات با فرصت پیش بینی شده
I dont have time to go to the movies .
فرصت نمی کنم به سینما بروم
Time lost cannot be won again.
<idiom>
فرصت غنمیت است نباید از دست داد.
bench warmer
ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
Every crisis should be viewed
[seen]
as an opportunity.
هر بحرانی باید به عنوان یک فرصت دیده شود.
bench jockey
ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
asleep at the switch
<idiom>
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
i do it at odd moments
هر وقت فرصت پیدا کنم ان کار را انجام میدهم
steal
از فرصت استفاده کردن توپزن برای کسب امتیاز
I had no opportunity to discuss the matter .
فرصت نشد که موضوع را مورد بحث قرار بدهم
steals
از فرصت استفاده کردن توپزن برای کسب امتیاز
occasional
وابسته به فرصت یا موقعیت مربوط به بعضی از مواقع یاگاه و بیگاه
waiting game
صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
waiting games
صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
wind
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
winds
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
there is no time like the present
<idiom>
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
مناسب
idoneous
مناسب
applicatory
<adj.>
مناسب
in point
مناسب
accomodating
مناسب
irrelative
نا مناسب
purposive
<adj.>
مناسب
adaption
مناسب
convenient
<adj.>
مناسب
infelicitous
نا مناسب
handy
<adj.>
مناسب
adaptation
مناسب
by fits and starts
مناسب
tailored
مناسب
suitable
<adj.>
مناسب
functional
<adj.>
مناسب
practicable
<adj.>
مناسب
condign
مناسب
practical
<adj.>
مناسب
purpose-built
<adj.>
مناسب
adaptations
مناسب
purposeful
<adj.>
مناسب
acceptable
<adj.>
مناسب
fitting
مناسب
euqal
مناسب
close fit
مناسب
congurous
مناسب
assorted
مناسب
proper
مناسب
habile
مناسب
pertain
مناسب
pertained
مناسب
pertains
مناسب
valuable
<adj.>
مناسب
fits
مناسب
exact
<adj.>
مناسب
real
<adj.>
مناسب
true
<adj.>
مناسب
optimum
مناسب
vantage
مناسب
apposite
مناسب
useful
<adj.>
مناسب
correct
<adj.>
مناسب
accurate
[correct]
<adj.>
مناسب
appropriate
[to]
<adj.>
مناسب
[به]
incompetent
نا مناسب
fittest
مناسب
fit
مناسب
becoming
مناسب
relevant
مناسب
good
[sufficient]
<adj.>
مناسب
satisfactory
<adj.>
مناسب
adequate
<adj.>
مناسب
utilitarian
[useful]
<adj.>
مناسب
advantageous
<adj.>
مناسب
beneficial
<adj.>
مناسب
oportuneness
مناسب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com