English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to perform a command فرمانی را اجرا کردن
Other Matches
decretive فرمانی
edictal فرمانی
decretory فرمانی
jussive فرمانی
command processor سیستم عامل فرمانی
software command language زبان فرمانی نرم افزاری
self goverment حکومت توده مردم خود فرمانی
load فرمانی انتقال اطلاعات ازحافظه جانبی به حافظه اصلی
loads فرمانی انتقال اطلاعات ازحافظه جانبی به حافظه اصلی
letters patent نامه سرگشاده یا فرمانی که از طرف شاه به صاحب اختراعی داده شود
control column فرمانی برای کنترل حرکت هواپیما حول محور طولی وعرضی که میتواند بصورت میله یا رل باشد
enhance تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhanced تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
standards تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standard تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simple وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simplest وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
put ineffect اجرا کردن
implementing اجرا کردن
put inpractice اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
implemented اجرا کردن
practising اجرا کردن
put in practice اجرا کردن
implements اجرا کردن
practises اجرا کردن
effect اجرا کردن
actualise [British] اجرا کردن
actualize اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
implement اجرا کردن
bring into being اجرا کردن
practicing اجرا کردن
execute اجرا کردن
carry out اجرا کردن
bring inbeing اجرا کردن
administrations اجرا کردن
accomplish اجرا کردن
exercises اجرا کردن
exercised اجرا کردن
exercise اجرا کردن
performed اجرا کردن
administration اجرا کردن
enforced اجرا کردن
fulfill [American] اجرا کردن
performs اجرا کردن
enforcing اجرا کردن
put into effect اجرا کردن
put into practice اجرا کردن
enforces اجرا کردن
perform اجرا کردن
make a reality اجرا کردن
practise اجرا کردن
enforce اجرا کردن
implement اجرا کردن
execute اجرا کردن
delivers اجرا کردن
conducts اجرا کردن
conducted اجرا کردن
effecting اجرا کردن
executing اجرا کردن
conducting اجرا کردن
fulfit اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
executed اجرا کردن
conduct اجرا کردن
make something happen اجرا کردن
carry out اجرا کردن
deliver اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
to put in practice اجرا کردن
executes اجرا کردن
effected اجرا کردن
obeys اجرا کردن دستور
obeyed اجرا کردن دستور
obey اجرا کردن دستور
fulfill a contract قرارداد را اجرا کردن
obeying اجرا کردن دستور
perform a contract قرارداد را اجرا کردن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
performs بجا اوردن اجرا کردن
fills اجرا کردن بزرگ شدن
to conduct [run] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را اجرا کردن
performed بجا اوردن اجرا کردن
fill اجرا کردن بزرگ شدن
perform بجا اوردن اجرا کردن
sight-read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-reads فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-reading فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
edict of emancipation فرمانی که به تاریخ سوم مارس 1681 به وسیله الکساندر دوم امپراطور روسیه صادر و به موجب ان به "سرفها" یعنی ثلث جمعیت روسیه که فاقدازادی واقعی بودند
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to spotlessly perform something اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
execution بدار زدن اعدام اجرا کردن
runs دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
run دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
conduct اجرا کردن هدایت کردن
conducted اجرا کردن هدایت کردن
conducts اجرا کردن هدایت کردن
conducting اجرا کردن هدایت کردن
kills پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
kill پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
passes یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
pass یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passed یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
operation ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
passed صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
passes صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
overlays نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlay نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlaying نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
processor وارد کردن داده توسط اپراتور که توسط کامپیوتر اجرا میشود
concurrent اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
client side داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
support کمک کردن یا کمک به اجرا
runs اجرا
effecting اجرا
effected اجرا
operation به اجرا
run اجرا
implementation اجرا
executed اجرا
fulfilment اجرا
exercize اجرا
feasance اجرا
executes اجرا
executing اجرا
execute اجرا
completion اجرا
effect اجرا
administrations اجرا
administration اجرا
applications اجرا
ministration اجرا
implementation اجرا
accomplishment اجرا
performance اجرا
performances اجرا
application اجرا
execution اجرا
manageable <adj.> اجرا شدنی
bailiff مامور اجرا
makable <adj.> قابل اجرا
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا شدنی
unfulfilled اجرا نشده
practicable <adj.> اجرا شدنی
accomplishable قابل اجرا
makeable <adj.> اجرا شدنی
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا پذیر
makeable <adj.> اجرا پذیر
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا پذیر
manageable <adj.> اجرا پذیر
achievable <adj.> اجرا شدنی
contrivable <adj.> اجرا شدنی
doable <adj.> اجرا شدنی
feasible <adj.> اجرا شدنی
makable <adj.> اجرا پذیر
contrivable <adj.> اجرا پذیر
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا شدنی
workable <adj.> اجرا پذیر
inexecution عدم اجرا
mode of execution طرز اجرا
non execution عدم اجرا
language در زمان اجرا
load and go بارکنش و اجرا
sanctioned ضمانت اجرا
executable قابل اجرا
lictor مامور اجرا
sergeants مامور اجرا
sergeant مامور اجرا
languages در زمان اجرا
assemble and go همگذاری و اجرا
inexecutable اجرا نشدنی
sanction ضمانت اجرا
inapplicable اجرا نشدنی
accomplisher اجرا کننده
utilizable <adj.> قابل اجرا
utilisable [British] <adj.> قابل اجرا
useful <adj.> قابل اجرا
usable <adj.> قابل اجرا
suitable <adj.> قابل اجرا
applicable <adj.> قابل اجرا
enforceable قابل اجرا
sanctions ضمانت اجرا
sanctioning ضمانت اجرا
non performance عدم اجرا
practicable <adj.> اجرا پذیر
purposive <adj.> اجرا شدنی
availability قابلیت اجرا
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com