English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (35 milliseconds)
English Persian
doodle فریفتن سروصدا کردن
doodled فریفتن سروصدا کردن
doodles فریفتن سروصدا کردن
doodling فریفتن سروصدا کردن
Other Matches
inveigling فریفتن سرگرم کردن
inveigles فریفتن سرگرم کردن
inveigled فریفتن سرگرم کردن
inveigle فریفتن سرگرم کردن
lure فریفتن اغوا کردن
lured فریفتن اغوا کردن
charm مسحور کردن فریفتن
luring فریفتن اغوا کردن
lures فریفتن اغوا کردن
fudged فریفتن اهسته حرکت کردن
fudge فریفتن اهسته حرکت کردن
fudging فریفتن اهسته حرکت کردن
fudges فریفتن اهسته حرکت کردن
jilt ناگهان معشوق را رها کردن فریفتن
jilting ناگهان معشوق را رها کردن فریفتن
jilts ناگهان معشوق را رها کردن فریفتن
jilted ناگهان معشوق را رها کردن فریفتن
poops گوزیدن باعقب کشتی تصادم کردن فریفتن
poop گوزیدن باعقب کشتی تصادم کردن فریفتن
slumb بی سروصدا
romped سروصدا
romping سروصدا
brabble سروصدا
slumbrous بی سروصدا
small-town کم سروصدا
romp سروصدا
insidiously بی سروصدا
vociferous پر سروصدا
slumbery بی سروصدا
romps سروصدا
slumberous بی سروصدا
blatancy سروصدا
stramash سروصدا
fussed سروصدا
vociferant پر سروصدا
vociferance سروصدا
noise سروصدا
noises سروصدا
fussing سروصدا
fusses سروصدا
fuss سروصدا
zippy طر سروصدا
messan ادم پر سروصدا
clamour غوغا سروصدا
eclat سروصدا زیاد
swash سروصدا جریان اب
clamouring غوغا سروصدا
rave-up مهمانی پر سروصدا
The noise died down. سروصدا ها خوابید
clamor غوغا سروصدا
high jinks سروصدا و شادی
bruit گزارش سروصدا
rave-ups مهمانی پر سروصدا
clamoured غوغا سروصدا
clamours غوغا سروصدا
razzmatazz سروصدا [اصطلاح روزمره]
funfair سروصدا [اصطلاح روزمره]
explosion بیرون ریزی سروصدا
shivaree سروصدا [اصطلاح روزمره]
hustle and bustle سروصدا [اصطلاح روزمره]
razzamatazz سروصدا [اصطلاح روزمره]
carnival [American E] سروصدا [اصطلاح روزمره]
hoopla سروصدا [اصطلاح روزمره]
explosions بیرون ریزی سروصدا
hell سروصدا راه انداختن
rave-up کنسرت پر سروصدا و پرهیجان
The noise kept me awake . سروصدا نگذاشت بخوابم
rave-ups کنسرت پر سروصدا و پرهیجان
To make a racket. سروصدا راه انداختن ( جنجال )
I wI'll achieve my purpose (goals) quietly. بی سروصدا منظورم راعملی خواهم کرد
What are those strange noises? این سروصدا های عجیب وغریب چیست ؟
hornswoggle فریفتن
intrigue فریفتن
entice فریفتن
enticed فریفتن
entices فریفتن
seduces فریفتن
skunks فریفتن
skunk فریفتن
seducing فریفتن
decoy فریفتن
seduced فریفتن
practice deceit [American] فریفتن
baffle فریفتن
mislead فریفتن
beguile فریفتن
fool فریفتن
delude فریفتن
intriguing فریفتن
hustles فریفتن
seduce فریفتن
hustled فریفتن
intrigues فریفتن
bluff فریفتن
practise deceit [British] فریفتن
hustling فریفتن
hocus فریفتن
befool فریفتن
hustle فریفتن
mystify فریفتن
hoodwink فریفتن
to lead up the garden فریفتن
fob فریفتن
string along <idiom> فریفتن
decoys فریفتن
tempt فریفتن
tempted فریفتن
tempts فریفتن
deceive فریفتن
bewitch فریفتن
eucher فریفتن
captivates فریفتن
enchant فریفتن
ensorcell [literary] فریفتن
captivated فریفتن
ensorcel [American] [literary] فریفتن
captivate فریفتن
deceived فریفتن
ensorcel فریفتن
decoyed فریفتن
deceiving فریفتن
becharm فریفتن
decoying فریفتن
bewitch فریفتن
bewitched فریفتن
bewitches فریفتن
deceives فریفتن
razzle dazzle فریفتن حریف
sell a dummy فریفتن حریف
intrigue توط ئه چیدن فریفتن
hocus فریب دهنده فریفتن
intriguing توط ئه چیدن فریفتن
enchants مسحور شدن فریفتن
intrigues توط ئه چیدن فریفتن
enchant مسحور شدن فریفتن
wile بطمع انداختن فریفتن
bootleg نوعی حمله با فریفتن حریف
direct free kick مکث مهاجم برای فریفتن حریف
feint فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinted فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinting فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feints فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com