Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English
Persian
electioneer
فعالیت انتخاباتی کردن
Other Matches
clip someone's wings
<idiom>
محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
running mates
متحد انتخاباتی
candidate
نامزد انتخاباتی
constituencies
حوزه انتخاباتی
election propaganda
تبلیغات انتخاباتی
constituency
حوزه انتخاباتی
running mate
متحد انتخاباتی
electioneering
مبارزه انتخاباتی
election campaign
مبارزه انتخاباتی
to phase out their activities
فعالیت های خود را به تدریج قطع کردن
canvasses
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvass
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvassed
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvassing
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
cerebrate
فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
campaigns
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
poll
فهرست نامزدهای انتخاباتی
slate
فهرست نامزدهای انتخاباتی
campaigning
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
polls
فهرست نامزدهای انتخاباتی
campaigned
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
slates
فهرست نامزدهای انتخاباتی
slated
فهرست نامزدهای انتخاباتی
polled
فهرست نامزدهای انتخاباتی
campaign
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
plateform
برنامه کار نامزدهای انتخاباتی
The campaign was considered to have failed.
مبارزه
[انتخاباتی]
شکست خورده بحساب آورده شد.
pocket borough
حوزه انتخاباتی تحت نفوذ یک نفر یا یک خانواده
gerrymander
تقسیم حوزههای انتخاباتی وغیره بطور غیر عادلانه
suppression
خنثی کردن یک یکان از نظر اتش یا فعالیت سرکوبی اتش
exercises
فعالیت
activation
فعالیت
activeness
فعالیت
exercise
فعالیت
exercised
فعالیت
activities
فعالیت
actuality
فعالیت
activity
فعالیت
stir
فعالیت
acting
فعالیت
stirred
فعالیت
stirrings
فعالیت
stirs
فعالیت
function
فعالیت
functions
فعالیت
functioned
فعالیت
activity wheel
گردونه فعالیت
inaction
بدون فعالیت
activation
به فعالیت دراوردن
turn over
عایدی فعالیت
advertising campaign
فعالیت تبلیغاتی
random activity
فعالیت تصادفی
business activity
فعالیت بازرگانی
critical activity
فعالیت بحرانی
hey day
روز پر فعالیت
auxiliary activity
فعالیت فرعی
publicity drive
فعالیت تبلیغاتی
cerebration
فعالیت مغزی
activate
به فعالیت پرداختن
activates
به فعالیت پرداختن
operant
فعالیت کننده
on stream
درحال فعالیت
off year
سال کم فعالیت
inactivity
عدم فعالیت
activity cycle
چرخه فعالیت
events
عمل یا فعالیت
activity coefficient
ضریب فعالیت
operating level
سطح فعالیت
activated
به فعالیت پرداختن
optical activity
فعالیت نوری
politicking
فعالیت سیاسی
activity analysis
تحلیل فعالیت
activity chart
نمودار فعالیت
operational environment
محیط فعالیت
ventures
فعالیت اقتصادی
ventured
فعالیت اقتصادی
venture
فعالیت اقتصادی
activating
به فعالیت پرداختن
event
عمل یا فعالیت
activity drive
سائق فعالیت
activity rate
نرخ فعالیت
venturing
فعالیت اقتصادی
reactivation
فعالیت مجدد
low activity
فعالیت پایین
somatotonia
فعالیت گرایی
activity ratio
نسبت فعالیت
somatotonic
فعالیت گرا
activity time
زمان هر فعالیت
activity quotient
بهر فعالیت
activity of soil
فعالیت خاک
activity light
چراغ فعالیت
class i activity
فعالیت امادی طبقه 1
class ii activity
فعالیت امادی طبقه 2
deactivating group
گروه کم کننده فعالیت
slumps
کاهش فعالیت رکود
file activity ratio
نسبت فعالیت پرونده
in the swim
<idiom>
درکاری فعالیت داشتن
slumped
کاهش فعالیت رکود
self activity
فعالیت خود بخود
trade cycle
دوره فعالیت تجاری
keep the ball rolling
<idiom>
اجازه فعالیت دادن
pickup
تجدید فعالیت چیدن
sphere
مرتبه حدود فعالیت
slumping
کاهش فعالیت رکود
spheres
مرتبه حدود فعالیت
seismism
فعالیت لزرشی وارتعاشی
slump
کاهش فعالیت رکود
form
سابقه فعالیت اسب
muzzling
مانع فعالیت شدن
byways
کار یا فعالیت جنبی
business cycle
دور فعالیت بازرگانی
muzzles
مانع فعالیت شدن
muzzled
مانع فعالیت شدن
muzzle
مانع فعالیت شدن
efficiency
فعالیت مفید بازده
formed
سابقه فعالیت اسب
background
فعالیت ارتباط دادهای
gross motor activity
فعالیت حرکت عمده
orbit
دور حدود فعالیت
byway
کار یا فعالیت جنبی
orbited
دور حدود فعالیت
activity sampling
نمونه گیری از فعالیت
forms
سابقه فعالیت اسب
orbits
دور حدود فعالیت
activity group therapy
درمان با فعالیت گروهی
backgrounds
فعالیت ارتباط دادهای
scope for one's energies
میدان برای ابراز فعالیت
biogenic
محصول فعالیت موجودات زنده
abuzz
<adj.>
پر از سرو صدا، فعالیت و هیجان
precipitance
شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
hyperthyroid
ازدیاد فعالیت غذه درقی
latest finish time
دیرترین زمان ختم یک فعالیت
gastrovascular
دارای فعالیت درمعده ورگها
early finish
زودترین زمان ختم یک فعالیت
early start
زودترین زمان شروع یک فعالیت
force activity designator
شماره ترتیب فعالیت یکان
to work at a high pressure
با فشار یا فعالیت زیاد کارکردن
precipitancy
شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
take the bull by the horns
<idiom>
چند نوع فعالیت داشتن
extra-curricular
فعالیت جنسی خارج از ازدواج
activity designator
شاخص فعالیت یکان یا قسمت
activating effect of functional group
گروه زیاد کننده فعالیت
biological half time
زمان فعالیت یک عامل میکروبی
work in
با فعالیت و کوشش راه بازکردن
activation
کنش ور سازی ایجاد فعالیت
hyperactive
دارای فعالیت بیش ازاندازه
thermodynamics
مبحث فعالیت مکانیکی ورابطه ان باحرارت
biological half time
زمان امکان فعالیت عامل میکربی
pyroclastic
تشکیل شده در اثر فعالیت اتشفشانی
pyrochemical
وابسته به فعالیت شیمیایی درگرمای زیاد
home range
جای محدود برای فعالیت حیوانات
hardball
فعالیت سخت و عاری از ملاحظه و مروت
dog days
چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
duration
براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
dies non
روزی که فعالیت اقتصادی دران انجام نگیرد
academia
حیطه ای از فعالیت ها و کار مرتبط با تحصیل در دانشگاه
euthenics
مبجث رفاه و زندگی برای فعالیت صحیح
depressant
دژم ساز عامل کاهش دهنده فعالیت بدنی
downtime
پریودی که تجهیزات موردنظردراثر نقص فنی از فعالیت بازمانده است
parabiosis
برگشت ووقفه فعالیت حیاتی موجود فرونشستگی احساسات یافعالیت
Appetite comes with eating.
<proverb>
با پیش رفت فعالیت تمایل افزایش می یابد.
[ضرب المثل]
front de liberation national
فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
hands on
تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on
تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
academe
فعالیت هایی که اساتید دانشگاهی انجام می دهند نظیر نوشتن مقاله، تدریس و غیره
resource leveling
زمان بندی فعالیت ها بازمان شناور به منطور بهینه سازی بهره گیری از منابع
free float
مدت زمانی که یک فعالیت را میتوان به تعویق انداخت بدون اینکه در سایرفعالیتها اثر کند
half life period
مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد
pilot method
عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
counter air
عملیات ضدهواپیمایی عملیات ضد فعالیت هوایی دشمن
hub
(وسط چرخ که اغلب بلبرینگ دارد و روی محور یا آسه می چرخد) توپی، چرخمیان، ناف، (مرکز فعالیت یا اهمیت یا توجه و غیره) کانون، قلبگاه، میانگاه، توپی چر، قطب
league of nations
تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
dynamic
نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
dynamically
نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
Conservative Party
یکی از دوحزب مهم سیاسی انگلستان که جانشین حزب " توری "است که حزب اخیر در قرن 81 و 91 در انگلستان فعالیت داشته
major activity
قسمت عمده فعالیت عمده
business cycle
دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
operating level
سطح امادگی برای فعالیت سطح قابلیت برای کار
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com