English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
to phase out their activities فعالیت های خود را به تدریج قطع کردن
Other Matches
to phase out something به تدریج موقوف کردن چیزی
gradualness تدریج
graduality تدریج
quantization تدریج
gradation تدریج
gradations تدریج
electioneer فعالیت انتخاباتی کردن
quantization noise اختلال تدریج
gradation درجه تدریج
gradations درجه تدریج
gradualism رعایت اصول تدریج
clip someone's wings <idiom> محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
canvassing برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvassed برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
canvass برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvasses برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
morphing جلوههای ویژه در بازی ها و سیستمهای چندرسانهای که یک تصویر به تدریج به دیگری تبدیل میشود
ogive شکل حاصل از منحنی مدارسیارهای که شعاع ان به تدریج زیاد شده تا سرانجام به خط راست تبدیل میگردد
suppression خنثی کردن یک یکان از نظر اتش یا فعالیت سرکوبی اتش
activity فعالیت
activities فعالیت
acting فعالیت
activeness فعالیت
functions فعالیت
exercises فعالیت
exercised فعالیت
activation فعالیت
exercise فعالیت
actuality فعالیت
stir فعالیت
stirred فعالیت
stirs فعالیت
function فعالیت
functioned فعالیت
stirrings فعالیت
phases وسیله جدید که به تدریج معرفی میشود و وسیله قدیمی کم کم بی استفاده میشود
phased وسیله جدید که به تدریج معرفی میشود و وسیله قدیمی کم کم بی استفاده میشود
phase وسیله جدید که به تدریج معرفی میشود و وسیله قدیمی کم کم بی استفاده میشود
politicking فعالیت سیاسی
ventures فعالیت اقتصادی
venturing فعالیت اقتصادی
low activity فعالیت پایین
venture فعالیت اقتصادی
activation به فعالیت دراوردن
business activity فعالیت بازرگانی
hey day روز پر فعالیت
activity wheel گردونه فعالیت
activate به فعالیت پرداختن
ventured فعالیت اقتصادی
advertising campaign فعالیت تبلیغاتی
turn over عایدی فعالیت
publicity drive فعالیت تبلیغاتی
somatotonic فعالیت گرا
somatotonia فعالیت گرایی
random activity فعالیت تصادفی
critical activity فعالیت بحرانی
cerebration فعالیت مغزی
activating به فعالیت پرداختن
reactivation فعالیت مجدد
on stream درحال فعالیت
activates به فعالیت پرداختن
activated به فعالیت پرداختن
inaction بدون فعالیت
activity ratio نسبت فعالیت
operant فعالیت کننده
activity coefficient ضریب فعالیت
off year سال کم فعالیت
activity light چراغ فعالیت
activity quotient بهر فعالیت
activity rate نرخ فعالیت
activity of soil فعالیت خاک
events عمل یا فعالیت
activity cycle چرخه فعالیت
event عمل یا فعالیت
activity analysis تحلیل فعالیت
operating level سطح فعالیت
optical activity فعالیت نوری
activity chart نمودار فعالیت
activity drive سائق فعالیت
inactivity عدم فعالیت
auxiliary activity فعالیت فرعی
operational environment محیط فعالیت
activity time زمان هر فعالیت
spheres مرتبه حدود فعالیت
slumps کاهش فعالیت رکود
forms سابقه فعالیت اسب
muzzling مانع فعالیت شدن
gross motor activity فعالیت حرکت عمده
trade cycle دوره فعالیت تجاری
orbits دور حدود فعالیت
business cycle دور فعالیت بازرگانی
activity group therapy درمان با فعالیت گروهی
file activity ratio نسبت فعالیت پرونده
slumped کاهش فعالیت رکود
keep the ball rolling <idiom> اجازه فعالیت دادن
muzzles مانع فعالیت شدن
formed سابقه فعالیت اسب
deactivating group گروه کم کننده فعالیت
class i activity فعالیت امادی طبقه 1
self activity فعالیت خود بخود
class ii activity فعالیت امادی طبقه 2
seismism فعالیت لزرشی وارتعاشی
efficiency فعالیت مفید بازده
backgrounds فعالیت ارتباط دادهای
background فعالیت ارتباط دادهای
activity sampling نمونه گیری از فعالیت
slumping کاهش فعالیت رکود
orbit دور حدود فعالیت
slump کاهش فعالیت رکود
pickup تجدید فعالیت چیدن
form سابقه فعالیت اسب
muzzled مانع فعالیت شدن
muzzle مانع فعالیت شدن
in the swim <idiom> درکاری فعالیت داشتن
sphere مرتبه حدود فعالیت
byways کار یا فعالیت جنبی
byway کار یا فعالیت جنبی
orbited دور حدود فعالیت
abuzz <adj.> پر از سرو صدا، فعالیت و هیجان
precipitance شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
hyperactive دارای فعالیت بیش ازاندازه
precipitancy شتابزدگی عمل یا فعالیت رسوبی
activation کنش ور سازی ایجاد فعالیت
force activity designator شماره ترتیب فعالیت یکان
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
activity designator شاخص فعالیت یکان یا قسمت
latest finish time دیرترین زمان ختم یک فعالیت
early finish زودترین زمان ختم یک فعالیت
biological half time زمان فعالیت یک عامل میکروبی
to work at a high pressure با فشار یا فعالیت زیاد کارکردن
activating effect of functional group گروه زیاد کننده فعالیت
scope for one's energies میدان برای ابراز فعالیت
early start زودترین زمان شروع یک فعالیت
extra-curricular فعالیت جنسی خارج از ازدواج
hyperthyroid ازدیاد فعالیت غذه درقی
biogenic محصول فعالیت موجودات زنده
take the bull by the horns <idiom> چند نوع فعالیت داشتن
gastrovascular دارای فعالیت درمعده ورگها
pyroclastic تشکیل شده در اثر فعالیت اتشفشانی
biological half time زمان امکان فعالیت عامل میکربی
home range جای محدود برای فعالیت حیوانات
thermodynamics مبحث فعالیت مکانیکی ورابطه ان باحرارت
pyrochemical وابسته به فعالیت شیمیایی درگرمای زیاد
hardball فعالیت سخت و عاری از ملاحظه و مروت
euthenics مبجث رفاه و زندگی برای فعالیت صحیح
academia حیطه ای از فعالیت ها و کار مرتبط با تحصیل در دانشگاه
dies non روزی که فعالیت اقتصادی دران انجام نگیرد
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
duration براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
depressant دژم ساز عامل کاهش دهنده فعالیت بدنی
parabiosis برگشت ووقفه فعالیت حیاتی موجود فرونشستگی احساسات یافعالیت
downtime پریودی که تجهیزات موردنظردراثر نقص فنی از فعالیت بازمانده است
Appetite comes with eating. <proverb> با پیش رفت فعالیت تمایل افزایش می یابد. [ضرب المثل]
front de liberation national فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
free float مدت زمانی که یک فعالیت را میتوان به تعویق انداخت بدون اینکه در سایرفعالیتها اثر کند
resource leveling زمان بندی فعالیت ها بازمان شناور به منطور بهینه سازی بهره گیری از منابع
academe فعالیت هایی که اساتید دانشگاهی انجام می دهند نظیر نوشتن مقاله، تدریس و غیره
broaching ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broach ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broaches ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broached ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
half life period مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد
pilot method عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
counter air عملیات ضدهواپیمایی عملیات ضد فعالیت هوایی دشمن
league of nations تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
hub (وسط چرخ که اغلب بلبرینگ دارد و روی محور یا آسه می چرخد) توپی، چرخمیان، ناف، (مرکز فعالیت یا اهمیت یا توجه و غیره) کانون، قلبگاه، میانگاه، توپی چر، قطب
dynamic نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
dynamically نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
Conservative Party یکی از دوحزب مهم سیاسی انگلستان که جانشین حزب " توری "است که حزب اخیر در قرن 81 و 91 در انگلستان فعالیت داشته
major activity قسمت عمده فعالیت عمده
business cycle دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
operating level سطح امادگی برای فعالیت سطح قابلیت برای کار
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com