English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
activities فعال یا مشغول بودن
activity فعال یا مشغول بودن
Other Matches
go about <idiom> مشغول بودن با
to lie dormant غیر فعال بودن [اصطلاح مجازی]
attributes مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
attribute مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
attributing مشخصه مخصوص یک فایل که در صورت فعال بودن فقط اجازه میدهد محتوای فایل دیده شود و هیچ تغییری قابل اعمال نیست
active هدف فعال خط مشی فعال
busiest مشغول
busying مشغول
busy مشغول
at مشغول
occupied مشغول
busies مشغول
busy with مشغول
busier مشغول
busy at مشغول
busied مشغول
in a مشغول کار
under an obligation مشغول الذمه
in a مشغول نبرد
busier مشغول کردن
busies مشغول کردن
indebted مشغول الذمه
to d. one self مشغول شدن
to employ oneself مشغول شدن
occupying مشغول داشتن
occupy مشغول داشتن
occupies مشغول داشتن
busying مشغول کردن
busy مشغول کردن
busiest مشغول کردن
busied مشغول کردن
engage مشغول کردن
at it سخت مشغول
engross احتکارکردن مشغول
overbusy زیاد مشغول
at work مشغول کار
go about مشغول شدن به
on the go <idiom> مشغول دویدن
working مشغول کار
twiddle one's thumbs <idiom> مشغول نبودن
workings مشغول کار
he is at work مشغول کاراست
engages مشغول کردن
he applied him self to study مشغول تحصیل شد
get to work مشغول کارشوید
indebted مشغول الذمه مقروض
scoolable مشغول تحصیل اجباری
intent on doing anything سخت مشغول کاری
amused سرگرم شده و مشغول
to busy oneself خودرا مشغول کردن
opposite numbers افسران مشغول به کار
up to the eyes in work سخت مشغول کار
(in) up to the chin <idiom> خیلی مشغول با کسی
go at جدا مشغول شدن به
amuse مشغول کردن تفریح دادن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
stick to your work بکار خود مشغول باشید
in treaty مشغول مذاکره و عقد پیمان
employ مشغول کردن بکار گرفتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
in the schools مشغول دادن امتحانات دانشگاه
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
amuses مشغول کردن تفریح دادن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
The line is busy (engaged). صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
chandler کسی که به خرید و فروش کالا مشغول است
background چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
backgrounds چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
articled کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد
active فعال
energetic فعال
sthenic فعال
commissioned <adj.> فعال
efective فعال
light foot فعال
snell فعال
smacking فعال
upping فعال
light footed فعال
operational فعال
astir فعال
upped فعال
smacker فعال
active cell سل فعال
up فعال
go-ahead فعال
strenuous فعال
whip up <idiom> فعال کردن
active window پنجره فعال
active balance مانده فعال
active sonar سونار فعال
active site موضع فعال
active site محل فعال
active program برنامه فعال
active sonar ردیاب فعال
active stock موجودی فعال
actuator فعال کننده
actual output بازداده فعال
enthalpy حرارت فعال
active vocabulary واژگان فعال
activation barrier سد فعال سازی
activator فعال ساز
active therapy درمان فعال
adrenergic فعال شونده
active mine مین فعال
active lines خطهای فعال
active installation قسمت فعال
active centers مراکز فعال
active center مرکز فعال
active cell سلول فعال
active carbon کربن فعال
activation فعال سازی
activate فعال کردن
activation فعال کردن
active avoidance اجتناب فعال
active area ناحیه فعال
active analysis تحلیل فعال
active aircraft هواپیمای فعال
actinic rays اشعه فعال
passive غیر فعال
active installation تاسیسات فعال
active index شاخص فعال
active index ایندکس فعال
active hydrogen هیدروژن فعال
active file فایل فعال
active file پرونده فعال
active element عنصر فعال
active device دستگاه فعال
passives غیر فعال
cycle stock موجودی فعال
active absorption جذب فعال
activate فعال کردن
acting فعال کاری
inactive غیر فعال
active فعال کنشی
kinetic energy نیروی فعال
activating فعال کردن
spiritous فعال زنده
spirituous فعال سرزنده
out of action غیر فعال
optically active فعال نوری
operating personnel پرسنل فعال
active force نیروی فعال
semiactive نیمه فعال
activates فعال کردن
activated فعال کردن
activate فعال کردن
come alive <idiom> فعال ماندن
hot money پول فعال
trig فعال سرحال
activated charcoal کربن فعال شده
activated carbon ذغال فعال شده
activated carbon کربن فعال شده
active fiscal policy سیاست مالی فعال
absorbo cel سلولوز فعال شده
active labor force نیروی کار فعال
disabled <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
pragmatic فعال واقع بین
blocked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
locked <adj.> <past-p.> غیر فعال شده
activated sludge لجن فعال شده
activation energy انرژی فعال سازی
activated diffusion پخش فعال شده
active database پایگاه دادههای فعال
activated complex کمپلکس فعال شده
activating effect of functional group گروه فعال ساز
activated cathode کاتد فعال شده
activated charcoal ذغال فعال شده
nonoperating strength پرسنل غیر فعال
inactivate غیر فعال کردن
ce تراشه فعال کننده
euchromatin بخش فعال کروماتین
go-getters شخص فعال و زرنگ
cationic دارای کاتیون فعال
passive element یکان غیر فعال
go-getter شخص فعال و زرنگ
reactivate دوباره فعال کردن
arm خط وط وقفه فعال شده .
passive sonar ردیاب غیر فعال
reactive power توان غیر فعال
reactivating دوباره فعال کردن
reactive current جریان غیر فعال
reactivates دوباره فعال کردن
go getter شخص فعال و زرنگ
deactivating غیر فعال کردن
active zone of well حوزه فعال چاه
active status خط مشی فعال توپخانه
idle money پول غیر فعال
active sonar رادار دریایی فعال
commissioning the ship فعال کردن کشتی
overactive فوق العاده فعال
pragmatics فعال واقع بین
surface active agents مواد فعال در سطح
surfactants مواد فعال در سطح
deactivate غیر فعال کردن
reactivated دوباره فعال کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com