English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
cup فنجان گذاشتن
cupped فنجان گذاشتن
cups فنجان گذاشتن
Other Matches
acetabulum فنجان
cupule فنجان
a cup یک فنجان
cotyla فنجان
cupfuls فنجان
cupful فنجان
calices فنجان
drinking glass فنجان
cup فنجان پیاله
cup of tea فنجان چای
pannikin فنجان فلزی
cuppa یک فنجان چای
thimblerigger فنجان باز
mazard پیاله فنجان
Absolutely disproportionate [totally] فیل و فنجان
calix پیاله فنجان
teacups فنجان چای
teacup فنجان چای
cupped فنجان پیاله
cups فنجان پیاله
cup بشکل فنجان در اوردن
demitasse فنجان قهوه خوری
cups بشکل فنجان در اوردن
cups بشکل فنجان دراوردن
cupped بشکل فنجان دراوردن
What about a cup of tea? با یک فنجان چای چطوری ؟
teacupful بقدر یک فنجان چای
tea cup فنجان چای خوری
cup بشکل فنجان دراوردن
cupped بشکل فنجان در اوردن
Shall I pour you a cup of tea? برایتان یک فنجان چای بریزم ؟
as different as chalk and cheese <idiom> مثل فیل و فنجان [متفاوت]
tea cloth دستمال برای خشکاندن فنجان ها
teabowl فنجان چای خوری بی دسته
I'd like a cup of coffee, please. لطفا یک فنجان قهوه میخواهم.
it a day روزی یک فنجان چای خوری
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
I could do with a cup of coffee. از یک فنجان قهوه بدم نمی آید
Two coffees please . لطفا" دو فنجان قهوه بیاورید ( بدهید )
A cup of tea with lemon, please. لطفا یک فنجان چای با لیمو ترش.
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
cups حفره یاسوراخ فنجان مانندروی چمن نرم گلف قسمت فنجانی شکل قرقره ماهیگیری
cupped حفره یاسوراخ فنجان مانندروی چمن نرم گلف قسمت فنجانی شکل قرقره ماهیگیری
cup حفره یاسوراخ فنجان مانندروی چمن نرم گلف قسمت فنجانی شکل قرقره ماهیگیری
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
lay گذاشتن
placements گذاشتن
placement گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
infiltrate گذاشتن
infiltrating گذاشتن
infiltrates گذاشتن
load گذاشتن
loads گذاشتن
infiltrated گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
to take in تو گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
to trample on گذاشتن
lays گذاشتن
letting گذاشتن
lets گذاشتن
let گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
placing گذاشتن
place گذاشتن
apostrophize گذاشتن
mislays جا گذاشتن
put گذاشتن
misplace جا گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
leave گذاشتن
leaving گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
places گذاشتن
to run in تو گذاشتن
run home جا گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
mislay جا گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
puts گذاشتن
putting گذاشتن
take in تو گذاشتن
handles دسته گذاشتن
handle دسته گذاشتن
shutter پرده گذاشتن
embarking درکشتی گذاشتن
badgers :سربسر گذاشتن
embed کار گذاشتن
shutters پرده گذاشتن
cramps درقید گذاشتن
mouth در دهان گذاشتن
invest سرمایه گذاشتن
hang up معوق گذاشتن
hang-up معوق گذاشتن
hang-ups معوق گذاشتن
leather چرم گذاشتن به
embarks درکشتی گذاشتن
embarked درکشتی گذاشتن
embark درکشتی گذاشتن
invested سرمایه گذاشتن
investing سرمایه گذاشتن
badgered :سربسر گذاشتن
badgering :سربسر گذاشتن
mouthing در دهان گذاشتن
mouths در دهان گذاشتن
strand تنها گذاشتن
badger :سربسر گذاشتن
strands تنها گذاشتن
invests سرمایه گذاشتن
mouthed در دهان گذاشتن
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
bank در بانک گذاشتن
traces اثر گذاشتن
traced اثر گذاشتن
trace اثر گذاشتن
salve ضماد گذاشتن
exposing بی پناه گذاشتن
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
exposes بی پناه گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
point نوک گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
mortgages گرو گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
begueath به ارث گذاشتن
banks در بانک گذاشتن
suspend مسکوت گذاشتن
parcel دربسته گذاشتن
parcels دربسته گذاشتن
vowelize واکه گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
tip نوک گذاشتن
tipping نوک گذاشتن
embeds کار گذاشتن
installs کار گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
expose بی پناه گذاشتن
respects احترام گذاشتن به
suspends مسکوت گذاشتن
respect احترام گذاشتن به
Welsh کلاه گذاشتن
install کار گذاشتن
installing کار گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
to set one's seal to صحه گذاشتن
to sell by a بمزایده گذاشتن
lay away کنار گذاشتن
line out با خط علامت گذاشتن
to put by کنار گذاشتن
to put up to a بمزایده گذاشتن
over run زیر پا گذاشتن
overtop عقب گذاشتن
oviposit تخم گذاشتن
pigged بچه گذاشتن
pignus گرو گذاشتن
lagvt سرپوش گذاشتن
lacevi یراق گذاشتن
impawn گرو گذاشتن
to set down بزمین گذاشتن
impignorate رهن گذاشتن
impignorate گرو گذاشتن
to set a trap تله گذاشتن
incase etc در جعبه گذاشتن
incase etc در لفاف گذاشتن
inshrine درمزار گذاشتن
instal کار گذاشتن
intube در لوله گذاشتن
to put up forsale بمزایده گذاشتن
put aside کنار گذاشتن
to make a for دردسترس گذاشتن
to grow in years پابسن گذاشتن
to hand down بارث گذاشتن
to hang up معوق گذاشتن
to leave off کنار گذاشتن
to have the heels of any one کسیرادردوعقب گذاشتن
to keep in d. امانت گذاشتن
to lay anegg تخم گذاشتن
to lay aside کنار گذاشتن
to leave a margin حاشیه گذاشتن
to put to contract بمناقصه گذاشتن
to call for tenders بمناقصه گذاشتن
to set by کنار گذاشتن
put on rudder سکان گذاشتن
put out to interest به بهره گذاشتن
put up to auction به مزایده گذاشتن
putting a condition شرط گذاشتن
to put in pledge گرو گذاشتن
regulater قاعده گذاشتن
set down بزمین گذاشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com