English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 134 (7 milliseconds)
English Persian
right away <idiom> فورا ،بی درنگ
Search result with all words
provided he goes at once بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود
Other Matches
clangorous درنگ درنگ کننده
straightway فورا
here and now <idiom> فورا
instantly فورا"
before you can say knife فورا
at once فورا
at call فورا
immediately فورا"
fast فورا
fasted فورا
forthwith فورا
instant فورا
anon فورا
right away فورا
out of hand فورا
expressly فورا
instants فورا
fastest فورا
before you know it فورا
instantaneously فورا"
right off فورا
straightaway فورا
fasts فورا
scrams فورا برو
scram فورا برو
therewith فورا درنتیجه ان
forthrights فورا` بیدرنگ
Simultaneously. In a jiffy. درآن واحد ( فورا")
extemporizing فورا تهیه کردن
extemporizes فورا تهیه کردن
extemporized فورا تهیه کردن
I must leave at once. باید فورا بروم.
extemporize فورا تهیه کردن
to snap at an invitation دعوتی را فورا پذیرفتن
extemporised فورا تهیه کردن
extemporises فورا تهیه کردن
extemporising فورا تهیه کردن
get down to brass tacks <idiom> فورا شروع به تصمیم گیری
Suit the action to the word. حرفی را فورا" عملی کردن
Call an ambulance quickly. فورا یک آمبولانس خبر کنید.
Call a doctor quickly. فورا پزشک خبر کنید.
Can you serve me immediately? آیا ممکن است غذایم را فورا بیاورید؟
right away بی درنگ
without demur بی درنگ
right off بی درنگ
loiteringly با درنگ
unintermediate <adj.> بی درنگ
tarriance درنگ
hesitance درنگ
hertzprung russel diagram درنگ
eftsoons بی درنگ
pausing درنگ
tarry درنگ
tarries درنگ
halt درنگ
tarried درنگ
hesitation درنگ
hesitancy درنگ
straight away بی درنگ
instantaneous <adj.> بی درنگ
intuitive <adj.> بی درنگ
halts درنگ
halted درنگ
pause درنگ
right off the bat <idiom> بی درنگ
tarrying درنگ
paused درنگ
pauses درنگ
juncture درنگ
delays درنگ
delaying درنگ
delay درنگ
cut-offs درنگ
cut-off درنگ
immediate <adj.> بی درنگ
retardment درنگ تاخیر
two days d دو روز درنگ
stick around درنگ کردن
swither درنگ کردن
retardatory درنگ کننده
retardative درنگ کننده
lingeringly درنگ کنان
tarrying درنگ کردن
unhesitatingly بی درنگ بی تامل
hesitant درنگ کننده
linger درنگ کردن
lingered درنگ کردن
tarried درنگ کردن
real time بلا درنگ
lingering درنگ کردن
lingers درنگ کردن
loiter : درنگ کردن
loitered : درنگ کردن
loiters : درنگ کردن
tarry درنگ کردن
tarries درنگ کردن
demur درنگ کردن
demurred درنگ کردن
demurring درنگ کردن
loiteringly درنگ کنان
demurs درنگ کردن
directly یکراست بی درنگ
loitering : درنگ کردن
lingerer درنگ کننده
hey presto برگرد درنگ
apace باشتاب بی درنگ
letting درنگ کردن مانع
real time system سیستم بلا درنگ
haw درنگ فرمان حرکت
real time output خروجی بلا درنگ
real time input ورودی بلا درنگ
proceed at once to tehran بی درنگ به تهران رهسپارشوید
snap shoting بی درنگ شلیک کردن
lets درنگ کردن مانع
to give a ready consent بی درنگ رضایت دادن
let درنگ کردن مانع
real time بازده بلادرنگ بی درنگ
haws درنگ فرمان حرکت
hawed درنگ فرمان حرکت
hawing درنگ فرمان حرکت
up on the spot فی المجلس مقدا بی درنگ
demurring تقاضای درنگ یا مکث کردن
haltingly درنگ کنان ازروی دودلی
demurred تقاضای درنگ یا مکث کردن
demur تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurs تقاضای درنگ یا مکث کردن
to snap up بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
to linger on a subject روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
load module یک برنامه کامپیوتر به شکلی که میتواند فورا" توسط کامپیوتر اجرا شود
real time اجرای چندین کار بلا درنگ همزمان بدون کاهش سرعت اجرای فرایندی
to make a pause درنگ کردن تامل کردن
real time با همان سرعتی که در جهان واقعی حرکت می کنند.نقاشی متحرک بلا درنگ نیاز به سخت افزار نمایش قادر به نمایش یک ترتیب به صورت ده تصویر مختلف در ثانیه دارد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com