English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
undercool فوق العاده سرد کردن
Other Matches
field allowance فوق العاده ماموریت رزمی فوق العاده جنگی
wonderful <adj.> فوق العاده
singular فوق العاده
singular خارق العاده
extra special فوق العاده
wondrous <adj.> فوق العاده
metaphsical خارق العاده
precious فوق العاده
strenuous فوق العاده
phenomenally خارق العاده
fantastic خارق العاده
fantastical خارق العاده
phenomenally فوق العاده
terrific فوق العاده
remarkably فوق العاده
allowances فوق العاده
extraordinary فوق العاده
phenomenal فوق العاده
allowance فوق العاده
out of the ordinary فوق العاده
phenomenal خارق العاده
transnormal فوق العاده
reward فوق العاده
admirable <adj.> خارق العاده
weirder خارق العاده
amazing <adj.> خارق العاده
astonishing <adj.> خارق العاده
weird خارق العاده
astounding <adj.> خارق العاده
supernatural فوق العاده
rewardable فوق العاده
ripsnorting فوق العاده
nonpar <adj.> فوق العاده
nonpar <adj.> خارق العاده
rewarded فوق العاده
gobsmacking [British] [colloquial] [amazing] <adj.> خارق العاده
marvellous [British] <adj.> خارق العاده
rewards فوق العاده
amazing <adj.> فوق العاده
marvelous [American] <adj.> خارق العاده
admirable <adj.> فوق العاده
inestimable فوق العاده
wonderful <adj.> خارق العاده
wondrous <adj.> خارق العاده
stupendous <adj.> خارق العاده
prodigious <adj.> خارق العاده
astonishing <adj.> فوق العاده
startling <adj.> خارق العاده
stupendous <adj.> فوق العاده
startling <adj.> فوق العاده
weirdest خارق العاده
marvellous [British] <adj.> فوق العاده
prodigious <adj.> فوق العاده
marvelous [American] <adj.> فوق العاده
gobsmacking [British] [colloquial] [amazing] <adj.> فوق العاده
astounding <adj.> فوق العاده
overactive فوق العاده فعال
emergency ration جیره فوق العاده
ambasador extraordinary سفیر فوق العاده
ripsnorter چیز فوق العاده
special session جلسه فوق العاده
jitters عصبانیت فوق العاده
freezing فوق العاده سرد
overhelming زیاد فوق العاده
flight pay فوق العاده پرواز
whizzbang ممتاز خارق العاده
enormously فوق العاده زیاد
whizbang ممتاز خارق العاده
emolument حق الزحمه فوق العاده
emoluments حق الزحمه فوق العاده
a terrific time مدت فوق العاده
ice-cold فوق العاده سرد
ice cold فوق العاده سرد
rarely beautiful استثنائی یافوق العاده
rarely بطور فوق العاده
wonderfully well فوق العاده خوب
breakneck فوق العاده خطرناک
fitting allowance فوق العاده مناسب
overrider حق دلالی فوق العاده
emergency loading بارگذاری فوق العاده
an outstanding time مدت فوق العاده
emergencies فوق العاده اضطراری
supernaturally بطور خارق العاده
envoy extraordiinary فرستاده فوق العاده
extraordinarily بطور فوق العاده
combat pay فوق العاده جنگی
extreme values ارزشهای فوق العاده
wonderfully عجیبانه فوق العاده
supersensitive فوق العاده حساس
supersubtle فوق العاده فریف
supersubtlety فرافت فوق العاده
unusually بطور فوق العاده
extra charge هزینه فوق العاده
invaluable فوق العاده گرانبها
extraordinary meeting نشست فوق العاده
monstrous cruelly بیرحمی فوق العاده
special session نشست فوق العاده
envoy extraordiinary نماینده فوق العاده
aviation pay فوق العاده پرواز
thaumaturgic خارق العاده سحر
thaumaturgy کار خارق العاده
emergency فوق العاده اضطراری
extra- فوق العاده اضافی
extra فوق العاده اضافی
combat pay فوق العاده رزمی
extremely high فوق العاده زیاد
extras فوق العاده اضافی
costs an arm and a leg <idiom> [فوق العاده پرخرج یا گران]
unco غیر عادی خارق العاده
ultrahigh frequency فرکانس فوق العاده زیاد
forcemajeure حادثه فوق العاده یا غیرمترقبه
he is no grat shakes انقدرهاخوب یافوق العاده نیست
extraordinary general meeting مجمع عمومی فوق العاده
allowance فوق العاده و هزینهء سفر
it is unusually large فوق العاده بزرگ است
She eats extraordinary quantities. او [زن] مقدار فوق العاده ای را می خورد.
allowances فوق العاده و هزینهء سفر
thaumaturgic مربوط به معجزه یا کارخارق العاده
emergence امر فوق العاده و غیره منتظره
supersensitive ماسوره یا مین فوق العاده حساس
emergencies امر فوق العاده و غیره منتظره
emergency امر فوق العاده و غیره منتظره
monstrously بطور شگفت انگیز یا خارق العاده
hyperirritability حساسیت واستعداد تحریک فوق العاده
wonder worker ادم خارق العاده و صاحب کرامت
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
hyperphysical خارق العاده مافوق قوه بدنی ومادی
hypersensitive دارای حساسیت فوق العاده خیلی حساس
base pay حقوق ثابت بدون مزایا وفوق العاده
green thumb استعداد و قدرت فوق العاده درپروراندن گیاهان
superfluid جسم یامایع دارای قدرت هدایت فوق العاده
daemon خدایی که دارای قوه خارق العاده بوده دیو
worthy of remark قابل ملاحظه برجسته مشهور فوق العاده استثنائی
tearjerker نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
daimon خدایی که دارای قوه خارق العاده بوده دیو
tear jerking نمایش یاداستان فوق العاده هیجان انگیز واحساساتی
Ditterling [تزئینات خارق العاده شمال اروپا به سبک گروتسکو بی تناسب]
bat allowance فوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
bat money فوق العاده افسران بابت حمل ونقل بنه سفر
middlemen دستگاههای فرکانس خیلی بالا یا فوق العاده زیادمخصوص رهگیری هوایی
middleman دستگاههای فرکانس خیلی بالا یا فوق العاده زیادمخصوص رهگیری هوایی
k ration بسته کوچک مواد غذایی ارتشی برای موارد فوق العاده
supertropical bleach نوعی ماده ضدعفونی فوق العاده قوی مخصوص مناطق حاره
thaumaturge کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
drastic times call for drastic measures <idiom> [زمانی که شما فوق العاده بی امید هستید و میخواهید یک تصمیم موثر بگیرید]
hyper- پیشوندی بمعنی روی و بالای و برفراز و ماوراء و خارج از حد عادی وفوق العاده ومافوق و اضافه و بیش از حدو بحد افراط
hyper پیشوندی بمعنی روی و بالای و برفراز و ماوراء و خارج از حد عادی وفوق العاده ومافوق و اضافه و بیش از حدو بحد افراط
overtime وقت اضافی اضافه کار اضافه کاری ساعت فوق العاده
demon خدایی که دارای قوه خارق العاده بوده دیو.دیو
demons خدایی که دارای قوه خارق العاده بوده دیو.دیو
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
travel allowance فوق العاده سفر هزینه سفر
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
emergency loading بارگزاری فوق العاده بارگزاری اضطراری
compensatory time ساعاتی از کار رسمی که به عنوان جبران کار فوق العاده از کار کارگر حذف و به اومرخصی داده میشود
supereminent برجسته فوق العاده برجسته
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com