English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (7 milliseconds)
English Persian
sufficiency قابلیت مقدار کافی
Other Matches
sufficient مقدار کافی
in short supply <idiom> نه خیلی کافی ،کنترل از مقدار
dozed مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozes مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozing مقدار کافی از یک دارو خوراک
doze مقدار کافی از یک دارو خوراک
long run مدت کافی برای تغییر دادن در مقدار تولید به وسیله کاهش یا افزایش فرفیت موسسه
interoperability قابلیت همکاری با قسمتها یایکانهای دیگر قابلیت تعمیم کار یک یکان
range resolution قابلیت رادار برای تعیین مسافت اشیای مختلف قابلیت تفکیک بردی
airmobility قابلیت حمل به وسیله هوارو قابلیت تحرک هوایی
elasticity خاصیت فنری قابلیت ارتجاع و خم شدن قابلیت انعطاف
serviceability قابلیت استفاده مجدد قابلیت به کار بردن
flotation قابلیت شناوری یک خودرو قابلیت غوطه وری در اب
electromagnetic compatability قابلیت انطباق الکترومغناطیسی قابلیت کارهماهنگ الکتریکی
swimming capability قابلیت شناوری یا غوطه وری در اب قابلیت عبور از اب
accession قابلیت دسترسی قابلیت اجرا و انجام
commensurability قابلیت قیاس قابلیت اندازه گیری
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
incremental computer دادهای که اختلاف مقدار فعلی با مقدار اصلی را نشان میدهد
reflectance قابلیت بازتاب قابلیت انعکاس
ductility قابلیت کشش قابلیت تورق
table استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
tables استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
tabled استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
tabling استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
strain hardenability قابلیت سخت گردانی کششی قابلیت سخت گردانی تغییربعدی قابلیت سخت گردانی سرد
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
paasche price index یعنی حاصلضرب قیمت و مقدار پایه بخش برحاصلضرب قیمت و مقدار درسال جاری
dosage مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
dosages مقدار معینی از یک دارو مقدار دوز یک خوراک دارو
adequate <adj.> کافی
sufficient کافی
adequate کافی
acceptable <adj.> کافی
enow کافی
enough کافی
sufficing <adj.> کافی
sufficient <adj.> کافی
adequate کافی
satisfactory <adj.> کافی
good [sufficient] <adj.> کافی
law of demand براساس قانون تقاضا مقدار تقاضای کالا باقیمت ان کالا رابطه معکوس دارد . هر چه قیمت کالا بالاتررود مقدار تقاضا برای کالاکمتر میشود
suffice کافی بودن
run short <idiom> کافی نبودن
adequately بقدر کافی
suffices کافی بودن
skimped غیر کافی
plenty of rain باران کافی
scantiest غیر کافی
skimp غیر کافی
scantier غیر کافی
leisure وقت کافی
scanty غیر کافی
Nothing more, thanks. کافی است.
skimping غیر کافی
skimps غیر کافی
reach کافی بودن
inadequate غیر کافی
be sufficient کافی بودن
be adequate کافی بودن
last [be enough] کافی بودن
necessary and sufficient لازم و کافی
suffice کافی بودن
sufficed کافی بودن
sufficient condition شرط کافی
sufficient conditions شرایط کافی
sufficing کافی بودن
adequately [sufficiently] <adv.> بقدر کافی
inextenso بطول کافی
due care مراقبت کافی
sufficiently <adv.> بقدر کافی
be enough کافی بودن
incompetent غیر کافی ناشایسته
he is short of hands کارگر کافی ندارد
well educatd دارای تحصیلات کافی
to have plenty of time وقت کافی داشتن
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
voteless بدون رای کافی
well paid دارای حقوق کافی
not a leg to stand on <idiom> مدرک کافی نداشتن
inadequately بطور غیر کافی
sufficient condition شرط کافی [ریاضی]
enough باندازهء کافی نسبتا
insufficiently بطور غیر کافی
bandwidth در شبکه گسترده استفاده میشود و به کاربر اجازه هر مقدار ارسال اطلاعات میدهد و شبکه برای ارسال این مقدار اطلاعات تنظیم شده است
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
working ball گوی با سرعت و چرخش کافی
straw boss [سرپرست فاقد اختیارات کافی]
So much for theory! <idiom> به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
Nothing more, thanks. کافی است، خیلی متشکرم.
Enough has been said! به اندازه کافی گفته شده!
It is not deep enough. باندازه کافی گود نیست
adequately باندازه کافی چنانکه تکافو نماید
He has not enough experience for the position. برای اینکار تجربه کافی ندارد
caught short <idiom> پول کافی برای پرداخت نداشتن
he had a good supply of coal زغال سنگ کافی ذخیره کرده
put the question مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
underfeed غذای غیر کافی خوردن یا دادن
underdeveloped رشد کافی نیافته عقب افتاده
end in itself <idiom> مکان کافی برای راحت بودن
attention توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
well-to-do <idiom> پول کافی برای امرار معاش کردن
on easy street <idiom> پول کافی برای زندگی راحت داشتن
My tea is not cool enough to drink. چائی ام بقدر کافی هنوز سرد نشده
attentions توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Is there enough time to change trains? آیا برای تعویض قطار وقت کافی دارم؟
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
leave (let) well enough alone <idiom> دل خوش کردن به چیزی که به اندازه کافی خوب است
I'm old enough to take care of myself. من به اندازه کافی بزرگ هستم که مواضب خودم باشم.
Is that enough to be a problem? آیا این کافی است یک مشکل بحساب بیاید؟
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
pillows صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
pillow صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
The room is bare of furniture . این اتاق خیلی لخت کردند ( مبلمان کافی ندارد )
liberal gift بخششی که نماینده رادی ونظری بلندی دهنده باشد بخشش کافی
So much for that. <idiom> اینقدر [کار یا صحبت و غیره ] کافی است درباره اش. [اصطلاح روزمره]
bedsore زخمی که بعلت خوابیدن متمادی در بستر و نرسیدن خون کافی به پشت بیماران ایجادمیشود
check total آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
checksum آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
touch football نوعی فوتبال با 6 یا 9 بازیگردر هر تیم که سد کردن مجازاست ولی حمله بدنی مجازنیست و فقط لمس حریف کافی است
demurrer ایراد میکند که ادله ابرازی برای اقامه دعوی کافی نیست و بالنتیجه خود را به پاسخگویی دادخواست ملزم نمیداند
blue water school انانی که نیروی دریایی انگلیس راتنها نیروی کافی ان میدانند
state tiger در رهگیری هوایی یعنی سوخت کافی برای اجرای ماموریت رهگیری دارم
state lamb در رهگیری هوایی یعنی سوخت کافی ندارم که رهگیری انجام دهم و برگردم
decarburizing گرم کردن اهن یا فولاد کربن تا دمای کافی برای سوختن یا اکسید شدن کربن
adaptability قابلیت
habilitation قابلیت
contemptibility قابلیت
ability قابلیت
solubility قابلیت حل
capacity قابلیت
capacities قابلیت
fitness قابلیت
abilities قابلیت
skill قابلیت
capability قابلیت
eligibility قابلیت
competence قابلیت
susceptibility قابلیت
solvability قابلیت حل
credential قابلیت
qualification قابلیت
competence قابلیت
diesel ramjet موتور رم جت که سرعت ان به حدی است که گرمای حاصل از تراکم هوای داخل ان برای احتراق سوخت کافی است
absorptivity قابلیت جذب
appealability قابلیت استیناف
imputability قابلیت اسناد
imitability قابلیت تقلید
inaptly با عدم قابلیت
ignitability قابلیت احتراق
absorbency قابلیت جذب
ignitability قابلیت اشتعال
brushability قابلیت رنگرزی
fusibility قابلیت ذوب
ignitibility قابلیت احتراق
hardenability قابلیت سختی
habitableness قابلیت سکونت
habitability قابلیت سکنی
ground visibility قابلیت دیدزمینی
navigability قابلیت کشتیرانی
adaptableness قابلیت توافق
machinability قابلیت تراش
approachability قابلیت تقرب
intelligibility قابلیت فهم
interchangeability قابلیت تبادل
interchangeability قابلیت تعویض
interpretability قابلیت تفسیر
interpretability قابلیت توجیه
transmissibility قابلیت فرستادن
adjusability قابلیت تنظیم
alterability قابلیت تغییر
attainability قابلیت حصول
magnetic susceptibility قابلیت مغناطیسی
inheritability قابلیت توارث
addibility قابلیت افزایش
adhesiveness قابلیت چسبندگی
adjusability قابلیت تطبیق
moveability قابلیت حرکت
motor ability قابلیت حرکت
meltability قابلیت گداختن
maneuverability قابلیت مانور
inflammability قابلیت اشتعال
manageability قابلیت اداره
malleability قابلیت انعطاف
applicability قابلیت اجراء
audibility قابلیت استماع
fusibility قابلیت گداز
conceivability قابلیت تصور
comparableness قابلیت مقایسه
destructibility قابلیت انهدام
compactibility قابلیت تراکم
communicability قابلیت ارتباط
digestibility قابلیت هضم
combustiblity قابلیت تراکم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com