English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (14 milliseconds)
English Persian
keen قابل رقابت
keenest قابل رقابت
Search result with all words
competitive قابل رقابت رقابتی
competitiveness قابل رقابت رقابتی
mini کامپیوتر کوچک با محدوده توان پردازش و دستورات بیشتر از یک ریز کامپیوتر ولی قابل رقابت با سرعت یا توان کنترل داده کامپیوتر mainframe نیست
Other Matches
competitory رقابت کننده- رقابت امیز
competitions رقابت
rivalries رقابت
rivalry رقابت
contention رقابت
competition رقابت
emulation رقابت
rivalship رقابت
contest رقابت
racing رقابت
contests رقابت ها
playing رقابت
played رقابت
competitions رقابت ها
contentions رقابت
competition رقابت
play رقابت
plays رقابت
compete رقابت کردن
pandering contest رقابت در خودشیرینی
destructive competition رقابت مخرب
unfair competition رقابت ناعادلانه
competitiveness رقابت امیز
vying رقابت کننده
rivals رقابت کردن
partial competition رقابت جزئی
rivalled رقابت کردن
vie رقابت کردن
rivalling رقابت کردن
dices رقابت فشرده
rivaling رقابت کردن
competed رقابت کردن
corrival رقابت کردن
perfecting bail competition رقابت کامل
contest رقابت دعوا
contested رقابت دعوا
cut throat competition رقابت بیرحمانه
cut throat competition رقابت ادمکشانه
perfect competition رقابت کامل
imperfect competition رقابت ناقص
contests رقابت دعوا
retinal rivalry رقابت شبکیهای
emulating رقابت کردن با
vied رقابت کردن
competes رقابت کردن
emulate رقابت کردن با
competitive رقابت امیز
emulated رقابت کردن با
rivaled رقابت کردن
rival رقابت کردن
workable competition رقابت عملی
antagonistically ازروی رقابت
emulates رقابت کردن با
vies رقابت کردن
contesting رقابت دعوا
dicing رقابت فشرده
free competition رقابت ازاد
monopolistic competition رقابت انحصاری
atomistic competition رقابت ذرهای
conditions of (the) competition شرایط رقابت
autocompetition رقابت با خود
pure competition رقابت محض
competence روح رقابت
sibling rivalry رقابت هم شیرها
pure competition رقابت کامل
pure competition رقابت خالص
competition rules قوانین رقابت
fair competition رقابت منصفانه
dice رقابت فشرده
fair competition رقابت عادلانه
diced رقابت فشرده
competitive conditions شرایط رقابت
competition conditions شرایط رقابت
dumping رقابت مکارانه
competetive رقابت امیز
natural competition رقابت طبیعی
competitively از روی رقابت
theoretical competition رقابت نظری
theoretical competition رقابت فرضی
contestation رقابت مرافعه
up for grabs <idiom> آماده رقابت شدن
hardball رقابت شدید و بیرحمانه
competitive factors عوامل محرک رقابت
destructive competition رقابت زیان اور
competitive goods کالاهای مورد رقابت
theory of monoplistic competition نظریه رقابت انحصاری
sturt ازار دادن رقابت
nonprice competition رقابت غیر قیمتی
evils of imperfect competition مضار رقابت ناقص
competition oriented pricing قیمت گذاری رقابت امیز
contended مخالفت کرده با رقابت کردن
contend مخالفت کرده با رقابت کردن
give someone a good run for her money <idiom> رقابت شدید به وجود آوردن
european community competition rules مقررات رقابت در جامعه اروپا
run scared <idiom> تلاش برای رقابت سیاسی
contends مخالفت کرده با رقابت کردن
set the pace <idiom> برای انجام کارها رقابت ایجادکردن
pit به رقابت واداشتن هسته میوه را دراوردن
To try to keep up with the joneses. چشم وهم چشمی کردن ( رقابت )
pits به رقابت واداشتن هسته میوه را دراوردن
free enterprise رقابت ازاد درسیستم سرمایه داری
open market بازار ازاد بازاری که دارای رقابت کامل میباشد
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
paragon رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
paragons رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
adducible قابل اضهار قابل ارائه
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
combustible قابل سوزش قابل تراکم
presumable قابل استنباط قابل استفاده
achievable قابل وصول قابل تفریق
observable قابل مشاهده قابل گفتن
presentable قابل معرفی قابل ارائه
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
sensible قابل درک قابل رویت
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
neoclassical school مکتبی که براساس ان رقابت و پیروی ازاصول حداکثرساختن مطلوبیت و سود میتواندتخصیص ایده الی از منابع رادر اقتصاد بوجود اورد
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
rat race عملیات رقابت امیز عنیف وشتاب امیز
cartel اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
cartels اتحادیه کمپانیهای تولید و عرضه کننده کالا به منظور قبضه کردن بازارکشور یا حتی جهان و تعیین قیمتها به میل خود وجلوگیری از رقابت
visual display terminal ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display unit ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
competes رقابت کردن با هم چشمی کردن
antagonistic خصومت امیز رقابت امیز
challenge رقابت کردن سرپیچی کردن
competed رقابت کردن با هم چشمی کردن
compete رقابت کردن با هم چشمی کردن
challenges رقابت کردن سرپیچی کردن
challenged رقابت کردن سرپیچی کردن
indiscoverable غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
indemonstrable غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
inconvertible غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
floatable قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
irrefrangible غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
head to head رقابت شانه به شانه
vendable قابل فروش جنس قابل فروش
vendible قابل فروش جنس قابل فروش
cleavable قابل شکافته شدن قابل ورقه ورقه شدن
air transportable sonar سونار مخصوص هواپیما سونار قابل حمل با هواپیما سونار قابل حمل هوایی
qualified قابل
incapable نا قابل
thorough paced قابل
solvable قابل حل
apt قابل
capable قابل
ablest قابل
abler قابل
able قابل
good قابل
acceptor قابل
dissoluble قابل حل
sensible قابل حس
soluble قابل حل
licensable قابل اجازه
admissible قابل قبول
judicable قابل قضاوت
fungible قابل تعویض
redeemable قابل ابتیاع
enforceable قابل اجرا
limsy قابل انحناء
handier قابل استفاده
handiest قابل استفاده
handy <adj.> قابل استفاده
objectionable قابل اعتراض
fracturable قابل انکسار
pivoting قابل چرخش
enforceable قابل اجراء
digestible قابل هضم
discernible قابل تشخیص
discernible قابل تمیز
leviable قابل تحمیل
limpsy قابل انحناء
limpsey قابل انحناء
limit of inflammability حد قابل اشتعال
distinct قابل تشخیص
irrigable قابل ابیاری
fusil قابل ذوب
justiciable قابل دادرسی
kenspeckle قابل شناسایی
fusile قابل ذوب
gasifiable قابل تبخیرgasworks
thankworthy قابل سپاسگزاری
transformative قابل تغییر
fracturable قابل شکست
translatable قابل ترجمه
fissionable قابل شکافت
remarkable قابل توجه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com