Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (11 milliseconds)
English
Persian
statutory
قانونی مقرر
Search result with all words
standard
مقرر قانونی
standard
عیار قانونی استاندارد مقرر
standards
مقرر قانونی
standards
عیار قانونی استاندارد مقرر
Other Matches
to lay down a rule
قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
automatic release date
تاریخ انقضای عمر قانونی وسایل سررسید عمر قانونی
regulars
مقرر
regular
مقرر
statutory
مقرر
instruction
مقرر
statutory law
مقرر
instructions
مقرر
due
مقرر
legitimated
عذر قانونی قانونی
legitimates
عذر قانونی قانونی
legitimating
عذر قانونی قانونی
legitimate
عذر قانونی قانونی
governs
مقرر داشتن
adjudge
مقرر داشتن
prescript
مقرر شده
provision
مقرر کردن
defaulting
در موعد مقرر
defaulted
در موعد مقرر
default
در موعد مقرر
provides
مقرر داشتن
defaults
در موعد مقرر
provide
مقرر داشتن
courier station
مقرر پیک
governed
مقرر داشتن
regulars
معین مقرر
due
لازم مقرر
regular
معین مقرر
relevant time
موعد مقرر
enactive
مقرر دارنده
agreed time
موعد مقرر
govern
مقرر داشتن
thetical
مقرر معین
due date
موعد مقرر
thetic
مقرر معین
pass a resolution
مقرر داشتن
adjudging
مقرر داشتن دانستن
adjudges
مقرر داشتن دانستن
code
قانون قاعده مقرر
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
by work
کار غیر مقرر
adjudged
مقرر داشتن دانستن
exceed the deadline
گذشتن از مهلت مقرر
assigns
مقرر داشتن گماشتن
assigned
مقرر داشتن گماشتن
foreordain
از پیش مقرر کردن
assigning
مقرر داشتن گماشتن
preordain
قبلا مقرر داشتن
foreordinate
از پیش مقرر کردن
assign
مقرر داشتن گماشتن
authorized stoppage
برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
awarding
مقرر داشتن اعطا کردن
resolve
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
The deadline is coming closer.
مهلت مقرر نزدیکتر می شود.
award
مقرر داشتن اعطا کردن
awarded
مقرر داشتن اعطا کردن
awards
مقرر داشتن اعطا کردن
resolves
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
avouch
مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
The prescribed time - limit expires tomorrow .
مهلت مقرر فردا منقضی می شود
essoin
بهانه برای عدم حضوردردادگاه درزمان مقرر
anticipation
سبقت وقوع قبل از موعد مقرر پیشدستی
cash discount
تخفیف مخصوص خریداری که وجه را در موعد مقرر بپردازد
over crowding
تعداد ساکنین از میزانی که قانون مسکن مقرر داشته است
The City Council has decreed that all dogs must be kept on a leash there.
شورای شهر مقرر کرده است که تمام سگ ها باید با افسار بسته شوند .
qualified indorsement
فهرنویسی برات یا سفته با ذکرمطلبی که مسئوولیت فهرنویس را نسبت به ان چه قانون مقرر داشته است محدودتر یا وسیعتر کند
accelerated depreciation
استهلاک زودرس
[روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
In the fullness lf time .
به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
tenant right
حقی است که درانقضای مهلت مقرر بابت تغییراتی که مستاجر در عین مستاجره داده و انتفاع ازانها ناتمام مانده است به وی تعلق می گیرد
official
قانونی
normative
قانونی
legiskative
قانونی
standards
قانونی
standard
قانونی
anarchy
بی قانونی
statutory law
قانونی
formal
قانونی
lawless
بی قانونی
medical jurisprudence
طب قانونی
constitutional
قانونی
lawlessness
بی قانونی
licit
قانونی
wife's equity
حق قانونی زن
statutory
قانونی
legit
قانونی
legal
قانونی
lawful
قانونی
copyrights
حق قانونی
of age
<idiom>
سن قانونی
regulars
قانونی
canonical
قانونی
illegality
بی قانونی
legal medicine
طب قانونی
forensic medicine
طب قانونی
dejure
حق قانونی
copyright
حق قانونی
de jur
حق قانونی
de jure
قانونی
regular
قانونی
to be due
مقرر بودن
[موعد بودن]
warranting
اجازه قانونی
forensic medicine
پزشکی قانونی
forced sale
فروش قانونی
jurisdication
اختیار قانونی
lawfulness
قانونی بودن
legal action
اقدام قانونی
nomocracy
حکومت قانونی
debt of record
دین قانونی
de jure recognition
شناسایی قانونی
fishing expedition
بازپرسی قانونی
medical jurisprudence
پزشکی قانونی
juridical
قانونی شرعی
forensic psychiatry
روانپزشکی قانونی
judicial arbitrator
داور قانونی
warranted
اجازه قانونی
warrant
اجازه قانونی
warrants
اجازه قانونی
heir at law
وارث قانونی
statute
احکام قانونی
forensic psychology
روانشناسی قانونی
member's bill
طرح قانونی
statutes
احکام قانونی
medico legal examiner
پزشک قانونی
medical examiner
طبیب قانونی
legal asset
دارائی قانونی
legal capacity
اهلیت قانونی
underage
کمتراز سن قانونی
legal interest
ربح قانونی
legitimate excuse
عذر قانونی
barrister at law
وکیل قانونی
legal liability
بدهی قانونی
assize
نرخ قانونی
legalization
قانونی کردن
legal medicine
پزشکی قانونی
legal suit
دادخواست قانونی
legal reserves
ذخایر قانونی
legal monopoly
انحصار قانونی
legal reserves
ذخیرههای قانونی
action at low
اقدام قانونی
prosecutor
تعقیب قانونی
legal ohm
اهم قانونی
legal presumtion
فرض قانونی
impedimenta
موانع قانونی
lawless
غیر قانونی
legal capacity
صلاحیت قانونی
legal circumstantial evidence
اماره قانونی
covenant in low
شرط قانونی
legal deposit
سپرده قانونی
legal domicile
اقامتگاه قانونی
constructive service
ابلاغ قانونی
legal easement
حق ارتفاق قانونی
medical examiner
پزشک قانونی
constructive notice
ابلاغ قانونی
legal guardian
ولی قانونی
legal guardianship
ولایت قانونی
legal heirs
ورثه قانونی
cognizance
اخطار قانونی
legal impediment
مانع قانونی
legal interest
بهره قانونی
unlawful
غیر قانونی
prosecutors
تعقیب قانونی
legitimates
برحق قانونی
distresses
ضبط قانونی
distress
ضبط قانونی
norms
اصل قانونی
norm
اصل قانونی
illegal
غیر قانونی
sign over
<idiom>
بطور قانونی
legitimizing
قانونی کردن
legitimated
برحق قانونی
legitimate
برحق قانونی
fair game
شکار قانونی
false
غیر قانونی
legitimised
قانونی کردن
legitimises
قانونی کردن
legitimising
قانونی کردن
legitimization
قانونی کردن
legitimize
قانونی کردن
legitimized
قانونی کردن
legitimizes
قانونی کردن
valid
قانونی درست
legal proceedings
اقدامات قانونی
moratoriums
مهلت قانونی
moratorium
مهلت قانونی
coroners
طبیب قانونی
coroner
طبیب قانونی
Legal Advisor
مشاور قانونی
legal counsel
مشاور قانونی
guardianship
قیمومیت قانونی
jurisdiction
اختیار قانونی
legalizing
قانونی کردن
legalizes
قانونی کردن
legalized
قانونی کردن
legalize
قانونی کردن
legalising
قانونی کردن
legalises
قانونی کردن
legalised
قانونی کردن
legality
قانونی بودن
validate
قانونی شناختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com