Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (4 milliseconds)
English
Persian
bearing capacity
قدرت تحمل
Search result with all words
tolerance
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
tolerances
قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
eurytopic
دارای قدرت تحمل زیاد نسبت به تغییرات عوامل محیط
fault tolerance
قدرت تحمل نقص
Other Matches
too much of a good thing
غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
empowered
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowering
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
creativeness
قدرت خلاقه قدرت ابداع
dictatorship of proletariat
اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
countervailing power
قدرت یک گروه که در واکنش به قدرت گروه دیگر بوجود می اید
authoritarainism
نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
gradient circuit
مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
radar discrimination
قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
good humor
تحمل
tolerances
تحمل
tolerance
تحمل
longanimity
تحمل
endurance
تحمل
toleration
تحمل
passiveness
تحمل
enduringness
تحمل
unbearably
تحمل ناپذیر
weathered
تحمل یابرگزارکردن
weather
تحمل یابرگزارکردن
experiences
تحمل کردن
experiencing
تحمل کردن
forbore
تحمل کرد
support
تحمل کردن
undergone
تحمل کردن
weathers
تحمل یابرگزارکردن
tolls
تحمل خسارت
tolling
تحمل خسارت
toll
تحمل خسارت
experience
تحمل کردن
unbearable
تحمل ناپذیر
tolerable
تحمل پذیر
tolerable
قابل تحمل
bide
تحمل کردن
undergoes
تحمل کردن
tolerator
تحمل کننده
to give support to
تحمل کردن
to bear out
تحمل کردن
thole
تحمل کردن
tolerate
تحمل کردن
tolerates
تحمل کردن
tolerating
تحمل کردن
endure
تحمل کردن
endured
تحمل کردن
endures
تحمل کردن
withstand
تحمل کردن
withstanding
تحمل کردن
withstands
تحمل کردن
supportable
قابل تحمل
suffer
تحمل کردن
undergoing
تحمل کردن
tolerated
تحمل کردن
take it
<idiom>
تحمل مشکلات
undergo
تحمل کردن
stand
تحمل کردن
sustains
تحمل کردن
forbearance
تحمل امساک
sustained
تحمل کردن
sustain
تحمل کردن
bearable
تحمل پذیر
suffers
تحمل کردن
suffered
تحمل کردن
withstood
تحمل کردن
intolerance
عدم تحمل
abiding
تحمل کننده
frustration tolerance
تحمل ناکامی
intolerability
تحمل ناپذیری
intolerable
تحمل ناپذیر
intolerableness
تحمل نا پذیری
vasbyt
تحمل کردن
sustainable
قابل تحمل
sufferable
تحمل پذیر
insupportable
تحمل ناپذیر
intolerancy
عدم تحمل
lie down under
تحمل کردن
beyond bearing
غیرقابل تحمل
insufferable
تحمل ناپذیر
keep up
تحمل کردن
endurable
تحمل پذیر
sit down under
تحمل کردن
abhide
تحمل کردن
dure
تحمل کردن
impassibility
تحمل ناپذیری
fault tolerance
تحمل نقص
put up with
تحمل کردن
bearing capacity
گنجایش تحمل
bearing capacity
فرفیت تحمل
good humouredly
با صبر و تحمل
defrayal
تحمل هزینه
beyond bearing
تحمل ناپذیر
dree
تحمل کردن
expected time
زمان تحمل
impossible
[colloquial]
<adj.>
تحمل ناپذیر
tolerably
بطور قابل تحمل
tolerances
حدود قابل تحمل
stress tolerance
تحمل فشار روانی
intolerantly
بدون تحمل متعصبانه
borne
تحمل کرده یاشده
tolerance
حدود قابل تحمل
bearingly
از روی تحمل و بردباری
stomachs
اشتها تحمل کردن
unsustainable
<adj.>
غیر قابل تحمل
taxpaying capacity
تحمل کل بار مالیات
to live through something
چیزی را تحمل کردن
stomached
اشتها تحمل کردن
intolerable
غیر قابل تحمل
breaking load
حداکثر تحمل بار
outstand
بیشتر تحمل کردن
gameness
طاقت تحمل مصائب
stomach
اشتها تحمل کردن
stomaching
اشتها تحمل کردن
insufferably
بطور تحمل ناپذیر
intolerably
بطور تحمل ناپذیر
insupportably
بطور تحمل ناپذیر
bear
تاب اوردن تحمل کردن
ties
عضو تحمل کننده کشش
to sustain a loss
ضر ردادن تحمل خسارت کردن
bears
تاب اوردن تحمل کردن
tie
عضو تحمل کننده کشش
tail boom
پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
comported
جور بودن تحمل کردن
bearing
قسمت تحمل کننده بار
comporting
جور بودن تحمل کردن
to champ the bit
چیزیرابابی صبری تحمل کردن
comport
جور بودن تحمل کردن
comports
جور بودن تحمل کردن
to suffer a loss
ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
forborne
دست برداشتن تحمل کردن
stick
پیچ درکار تحمل کردن
insufferable
تن در ندادنی غیر قابل تحمل
i am out of p with it
دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
at the top of one's bent
تا انجا که می توان تحمل کرد
(can't) stand
<idiom>
تحمل نکردن،دوست نداشتن
smooth something over
<idiom>
بهتریا قابل تحمل تر شدن
bete noire
ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
broad shoulders
نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
on line fault tolerant system
سیستم تحمل خرابی درون خطی
transient
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
unbearable
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
unbearably
غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
transients
وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
overweight
تحمل وزن اضافه از طرف اسب
scaleweight
وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
The nerves can only take so much .
اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to see what
[mettle]
he is made of
<idiom>
تا ببینیم او
[مرد]
چقدر توانایی
[تحمل]
دارد
penance
تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
scale of weights
جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
to have your share of something
[negative]
چیزی
[بدی]
را اجبارا تحمل کردن
[باران یا سرزنش]
to stand the racket
ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
to gild the pill
چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
puncheon
ستونی کوتاه که بجای تحمل بار تیر در بین دو پایه بکارمیرود
nobody can take work
[abuse]
indefinitely.
هیچ کس نمی تواند کار
[سو استفاده]
را به طور نامحدود تحمل بکند.
an athlete's body
[circulation]
can take a lot of punishment.
بدن
[گردش خون]
یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
brace
گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
braced
گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
commanding
با قدرت
powers
قدرت
potency
قدرت
authority
قدرت
ability
قدرت
abilities
قدرت
nerves
قدرت
nerve
قدرت
sovereignty
قدرت
inauthoritative
بی قدرت
power
قدرت
godown
قدرت
powered
قدرت
powering
قدرت
strengths
قدرت
vigour
قدرت
strong-arm
قدرت
strenght
قدرت
posses
قدرت
posse
قدرت
vim
قدرت
vis
قدرت
forces
قدرت
force
قدرت
power takeoff
قدرت
strength
قدرت
tensions
قدرت
forcing
قدرت
capability
قدرت
will power
<idiom>
قدرت
energy
قدرت
energies
قدرت
tension
قدرت
zing
قدرت
might
قدرت
strong arm
قدرت
vigor
قدرت
final setting time
مدت زمانی که بتن بدان درجه از سختی برسد که بتواندفشار معین را تحمل کند
wheel load
فرفیت بار یا تحمل وزن باندفرود در یک فرودگاه یامحوطه تاکسی کردن یا جاده اسفالت
generator output
قدرت مولد
will-power
قدرت اراده
heavy current circuit breaker
کلید قدرت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com