English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
tolerance قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
tolerances قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
Other Matches
eurytopic دارای قدرت تحمل زیاد نسبت به تغییرات عوامل محیط
bearing capacity قدرت تحمل
fault tolerance قدرت تحمل نقص
systems مقررات مربوط به اعطای امتیازهای اضافی به نسبت ضعف یا قدرت اسب
system مقررات مربوط به اعطای امتیازهای اضافی به نسبت ضعف یا قدرت اسب
dragon design طرح اژدها [در فرش های چین که مظهر قدرت امپراتور است. این طرح را به قرن شانزدهم میلادی نسبت داده و بعضی ریشه آن را کرمان می دانند.]
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
empowered صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowering صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
creativeness قدرت خلاقه قدرت ابداع
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
dictatorship of proletariat اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
countervailing power قدرت یک گروه که در واکنش به قدرت گروه دیگر بوجود می اید
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
authoritarainism نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
radar discrimination قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
enduringness تحمل
tolerances تحمل
toleration تحمل
passiveness تحمل
tolerance تحمل
good humor تحمل
endurance تحمل
longanimity تحمل
tolerator تحمل کننده
to give support to تحمل کردن
unbearably تحمل ناپذیر
intolerableness تحمل نا پذیری
stand تحمل کردن
insufferable تحمل ناپذیر
intolerability تحمل ناپذیری
forbearance تحمل امساک
sufferable تحمل پذیر
impassibility تحمل ناپذیری
bearing capacity فرفیت تحمل
put up with تحمل کردن
beyond bearing غیرقابل تحمل
bearing capacity گنجایش تحمل
beyond bearing تحمل ناپذیر
bearable تحمل پذیر
to bear out تحمل کردن
expected time زمان تحمل
support تحمل کردن
defrayal تحمل هزینه
tolerable تحمل پذیر
tolls تحمل خسارت
good humouredly با صبر و تحمل
unbearable تحمل ناپذیر
frustration tolerance تحمل ناکامی
supportable قابل تحمل
tolling تحمل خسارت
toll تحمل خسارت
endurable تحمل پذیر
dure تحمل کردن
insupportable تحمل ناپذیر
thole تحمل کردن
vasbyt تحمل کردن
fault tolerance تحمل نقص
dree تحمل کردن
intolerable تحمل ناپذیر
forbore تحمل کرد
intolerancy عدم تحمل
experiences تحمل کردن
undergone تحمل کردن
undergoing تحمل کردن
undergoes تحمل کردن
impossible [colloquial] <adj.> تحمل ناپذیر
undergo تحمل کردن
sustains تحمل کردن
sustain تحمل کردن
sit down under تحمل کردن
sustainable قابل تحمل
experiencing تحمل کردن
intolerance عدم تحمل
take it <idiom> تحمل مشکلات
weathers تحمل یابرگزارکردن
weathered تحمل یابرگزارکردن
weather تحمل یابرگزارکردن
tolerable قابل تحمل
sustained تحمل کردن
tolerate تحمل کردن
suffer تحمل کردن
experience تحمل کردن
withstands تحمل کردن
abhide تحمل کردن
withstood تحمل کردن
withstanding تحمل کردن
keep up تحمل کردن
withstand تحمل کردن
endures تحمل کردن
endured تحمل کردن
endure تحمل کردن
tolerating تحمل کردن
tolerated تحمل کردن
suffered تحمل کردن
bide تحمل کردن
suffers تحمل کردن
tolerates تحمل کردن
abiding تحمل کننده
lie down under تحمل کردن
stomach اشتها تحمل کردن
stomachs اشتها تحمل کردن
stomached اشتها تحمل کردن
stress tolerance تحمل فشار روانی
borne تحمل کرده یاشده
tolerances حدود قابل تحمل
unsustainable <adj.> غیر قابل تحمل
taxpaying capacity تحمل کل بار مالیات
to live through something چیزی را تحمل کردن
insupportably بطور تحمل ناپذیر
insufferably بطور تحمل ناپذیر
tolerably بطور قابل تحمل
intolerably بطور تحمل ناپذیر
breaking load حداکثر تحمل بار
tolerance حدود قابل تحمل
stomaching اشتها تحمل کردن
intolerantly بدون تحمل متعصبانه
gameness طاقت تحمل مصائب
bearingly از روی تحمل و بردباری
intolerable غیر قابل تحمل
outstand بیشتر تحمل کردن
bears تاب اوردن تحمل کردن
bear تاب اوردن تحمل کردن
ties عضو تحمل کننده کشش
comporting جور بودن تحمل کردن
to champ the bit چیزیرابابی صبری تحمل کردن
comported جور بودن تحمل کردن
insufferable تن در ندادنی غیر قابل تحمل
comport جور بودن تحمل کردن
to suffer a loss ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
to sustain a loss ضر ردادن تحمل خسارت کردن
tail boom پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
comports جور بودن تحمل کردن
tie عضو تحمل کننده کشش
bearing قسمت تحمل کننده بار
stick پیچ درکار تحمل کردن
i am out of p with it دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
forborne دست برداشتن تحمل کردن
(can't) stand <idiom> تحمل نکردن،دوست نداشتن
bete noire ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
smooth something over <idiom> بهتریا قابل تحمل تر شدن
at the top of one's bent تا انجا که می توان تحمل کرد
broad shoulders نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
scaleweight وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
unbearably غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
transients وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
transient وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
on line fault tolerant system سیستم تحمل خرابی درون خطی
overweight تحمل وزن اضافه از طرف اسب
unbearable غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
to see what [mettle] he is made of <idiom> تا ببینیم او [مرد] چقدر توانایی [تحمل] دارد
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
scale of weights جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
penance تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
to gild the pill چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
puncheon ستونی کوتاه که بجای تحمل بار تیر در بین دو پایه بکارمیرود
nobody can take work [abuse] indefinitely. هیچ کس نمی تواند کار [سو استفاده] را به طور نامحدود تحمل بکند.
an athlete's body [circulation] can take a lot of punishment. بدن [گردش خون] یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
braced گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
brace گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
capability قدرت
powers قدرت
vis قدرت
vigor قدرت
vim قدرت
power قدرت
power takeoff قدرت
vigour قدرت
potency قدرت
nerves قدرت
nerve قدرت
will power <idiom> قدرت
energy قدرت
energies قدرت
powering قدرت
commanding با قدرت
strong arm قدرت
strong-arm قدرت
powered قدرت
might قدرت
forces قدرت
strength قدرت
godown قدرت
posses قدرت
posse قدرت
force قدرت
abilities قدرت
sovereignty قدرت
authority قدرت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com