English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
To quicken ones pace . قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
Other Matches
To walk with firm steps . با قدمهای محکم راه رفتن
to have the legs of تندتر رفتن از
catalyze تندتر کردن کاتالیز
accelerando <adj.> <adv.> بطورتدریجی تندتر کردن
keep pace <idiom> سریع السیر رفتن
zonk out <idiom> سریع به خواب رفتن
out like a light <idiom> (زود خوابیدن)خیلی سریع به خواب رفتن
He was walking with slow steps . با قدمهای آهسته راه می رفت
rollover استفاده از بافر بین صفحه کلیدوکامپیوتر برای تامین ذخیره سریع کلیدبرای ماشین نویسهای سریع که چندین کلید را خیلی سریع انتخاب می کنند
programming specification مستند مفصل قدمهای دقیق برنامه نویسی
accelerun do تندتر
outpace تندتر گام زدن از
outkick تندتر از رقیب دویدن
outpace تندتر قدم زدن از
I can't run any faster. من تندتر دیگر نمی توانم بدوم.
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
marine express کالای سریع الحرکت از راه دری_ا سیستم حمل و نقل سریع دریایی
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
dma اتصال سریع و مستقیم بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی کامپیوتر که مانع دستیابی به توابع خواندن داده میشود
dma CI واسط که ارسال داده سریع بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی فراهم میکند معمولاگ کنترولی از طریق CPU متوقف میشود
snap pass پاس سریع با پیچش سریع مچ
prompts سریع کردن
prompt سریع کردن
prompted سریع کردن
Making fast progress. سریع ترقی کردن
stop dead/cold <idiom> سریع توقف کردن
quicksort مرتب کردن سریع
quenching سریع خنک کردن
accelerando آهسته آهسته آهنگ را تندتر کنید
posted ارسال سریع پست کردن
post ارسال سریع پست کردن
post- ارسال سریع پست کردن
cannonball سریع السیر حرکت کردن
posts ارسال سریع پست کردن
quicksort روش مرتب کردن سریع فایل
speediness سریع السیر سریع
speedy سریع السیر سریع
roll on roll off سوار کردن و حرکت دادن سریع بار و کالا بین انبارها
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out <idiom> اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
you have no option but to go چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
slants کج رفتن کج کردن
slanted کج رفتن کج کردن
slant کج رفتن کج کردن
scratchpad حافظه پنهان برای بافر کردن داده ارسالی بین پردازنده سریع و وسیله ورودی / خروجی کند.
mopping up پاک کردن رفتن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
to take a walk گردش کردن یا رفتن
duck زیر اب رفتن غوض کردن
ducks زیر اب رفتن غوض کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
walked گردش کردن پیاده رفتن
walks گردش کردن پیاده رفتن
to go on جلوتر رفتن سلوک کردن
put off تاخیر کردن طفره رفتن
pierce رخنه کردن فرو رفتن
duckings زیر اب رفتن غوض کردن
ducked زیر اب رفتن غوض کردن
pierces رخنه کردن فرو رفتن
get off روانه کردن عقب رفتن از
get on پیش رفتن کار کردن
to go along همراه رفتن همراهی کردن
cabbages کش رفتن رشد پیدا کردن
set on پیش رفتن حمله کردن
get a wiggle on <idiom> عجله کردن با شتاب رفتن
walk گردش کردن پیاده رفتن
cabbage کش رفتن رشد پیدا کردن
mouch راه رفتن دولادولاراه رفتن
drifted بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
waste بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
wastes بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
drifts بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
bypasses از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypassing از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
drift بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifting بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
bypass از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
to go places گردش کردن [رفتن به جاهای دیدنی]
fluctuate نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuated نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuates نوسان کردن بالا وپایین رفتن
nose dive ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
bypassed از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
marching نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramps باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvassing مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvasses مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvassed مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marched نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
seesaw بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
tramp باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
marches نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramped باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvass مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
march نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
to abscond [from] <idiom> ناگهان ترک کردن [در رفتن ] [اصطلاح مجازی]
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
sinuating حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
tree روش سریع انتخاب که اطلاع اولین مرتب کردن در مرحله دوم استفاده میشود تا سرعت انتخاب بالا رود
to go on a picnic بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
to go catting [to look for sexual partners] <idiom> رفتن برای دختر بلند کردن [اصطلاح روزمره]
lead the way <idiom> جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to keep pace with something <idiom> با چیزی برابر راه رفتن [یاد گرفتن] [تغییر کردن] [اصطلاح]
to jink [colloquial] [British English] در دویدن [راه رفتن] [رانندگی کردن] ناگهان مسیر را تغییر دادن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
trots یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotting یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trot یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotted یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
communication بافری در گیرنده که به یک وسیله جانبی کند اجازه قبول داده از یک وسیله جانبی سریع میدهد بدون کم کردن سرعت
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
paraded سان رفتن رژه رفتن محل سان
parading سان رفتن رژه رفتن محل سان
parades سان رفتن رژه رفتن محل سان
parade سان رفتن رژه رفتن محل سان
increases صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increase صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increased صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
accelerator سریع
galloping سریع
swift سریع
sudden سریع
accelerators سریع
swifter سریع
swifts سریع
rather سریع تر
prompts سریع
spankings سریع
spanking سریع
sweepy سریع
gleg سریع
rapid سریع
swiftest سریع
snell سریع
wing footed سریع
prompted سریع
prompt سریع
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
weight belt کمربند با وزنه هایی برای سنگین کردن بدن غواص برای رفتن به عمق موردنظر
rath زود رس سریع
rathe زود رس سریع
fast سریع السیر
despatching انجام سریع
raid تک نفوذی سریع
glimpses نگاه سریع
raided تک نفوذی سریع
convert پاسکاری سریع
raiding تک نفوذی سریع
skitter حرکت سریع
couriers پیک سریع
raids تک نفوذی سریع
courier پیک سریع
glimpsing نگاه سریع
despatches انجام سریع
fastest سریع السیر
operation immediate اقدام سریع
high speed traffic ترافیک سریع
high speed printer چاپگر سریع
rapid transit شطرنج سریع
high speed دنده سریع
high speed سریع السیر
fleets عبور سریع
fasted سریع السیر
fleet عبور سریع
bullet توپ سریع
bullets توپ سریع
despatched انجام سریع
repost ضربت سریع
high speed traffic امد شد سریع
glimpsed نگاه سریع
expresses سریع صریح
posthaste سریع السیر
windstorm باد سریع
converts پاسکاری سریع
polypnea تنفس سریع
winder دویدن سریع
expressing سریع السیر
expressing سریع صریح
wind sprint تمرین دو سریع
fast access با دستیابی سریع
expresses سریع السیر
fast moving depression کمفشاری سریع
dispatch انجام سریع
glimpse نگاه سریع
dispatches انجام سریع
pirouette چرخ سریع
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com