Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
orthoepist
قرائت دادن
Other Matches
readings
قرائت
reading
قرائت
readership
قرائت
pericope
قرائت
reading room
قرائت خانه
accent
طرز قرائت
accented
طرز قرائت
reads
قرائت کردن
read
قرائت کردن
direct reading
قرائت مستقیم
picking belt
نوار قرائت
reading rooms
قرائت خانه
interlocution
قرائت یااواز
reading rooms
اتاق قرائت
reading room
اتاق قرائت
lectern
میز مخصوص قرائت
targeting
نقطه برداشت یا قرائت
targets
نقطه برداشت یا قرائت
targetted
نقطه برداشت یا قرائت
scansion
قرائت شعر باوزن
targetting
نقطه برداشت یا قرائت
intonation
طرز قرائت تلفظ
target
نقطه برداشت یا قرائت
targeted
نقطه برداشت یا قرائت
lecterns
میز مخصوص قرائت
unread
قرائت نشده بیسواد
intonations
طرز قرائت تلفظ
lectionary
صورت ایاتی که درکلیسا قرائت میشود
direct reading dial
درجه بندی برای قرائت مستقیم
quadrantal error
اشتباه قرائت دستگاه جهت یاب هواپیما
declamatory
مربوط به قرائت مطلبی باصدای بلند وغرا
roamer
کالک شبکه بندی شده برای کمک به قرائت مختصات
deacons
خادم کلیسا که به کشیش یا اسقف کمک میکند سرود مذهبی قرائت کردن
deacon
خادم کلیسا که به کشیش یا اسقف کمک میکند سرود مذهبی قرائت کردن
readers
مصصح چاپخانه کتاب قرائت کتاب خواندنی
reader
مصصح چاپخانه کتاب قرائت کتاب خواندنی
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
equation of time
خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
magnetic deviation
میزان خطای قرائت عقربه مغناطیسی خطای عقربه
radar discrimination
قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
massaged
ماساژ دادن تغییر دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
massage
ماساژ دادن تغییر دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
incises
چاک دادن شکاف دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
incised
چاک دادن شکاف دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
incise
چاک دادن شکاف دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
judges
حکم دادن تشخیص دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
empower
اختیار دادن وکالت دادن
order
سفارش دادن دستور دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
judging
حکم دادن تشخیص دادن
judge
حکم دادن تشخیص دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
judged
حکم دادن تشخیص دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
house
منزل دادن پناه دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com