Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (23 milliseconds)
English
Persian
aim
قصد داشتن هدف گیری کردن
aimed
قصد داشتن هدف گیری کردن
aims
قصد داشتن هدف گیری کردن
Other Matches
To have a flair for languages.
ذوق فرا گیری زبانهای خارجی را داشتن
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
occupation franchise
حق رای در انتخابات درصورتی که مستلزم درتصرف داشتن مقداربخصوصی از اراضی در حوزه محل رای گیری باشد
He's a wet blanket.
او
[مرد]
آدم روح گیری
[نا امید کننده ای یا ذوق گیری]
است.
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
shoots
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
shoot
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
ensues
پی گیری کردن
decoppering
مس گیری کردن
ensue
پی گیری کردن
ensued
پی گیری کردن
follow up
پی گیری کردن
targeting
هدف گیری کردن
targets
هدف گیری کردن
targetting
هدف گیری کردن
to give wide berth to
کناره گیری کردن از
ranging
قلق گیری کردن
targetted
هدف گیری کردن
targeted
هدف گیری کردن
target
هدف گیری کردن
refueled
سوخت گیری کردن
fuels
سوخت گیری کردن
refuelling
سوخت گیری کردن
fuelling
سوخت گیری کردن
refuelled
سوخت گیری کردن
refueling
سوخت گیری کردن
measure
اندازه گیری کردن
fuelled
سوخت گیری کردن
crack down on
<idiom>
سخت گیری کردن
seceding
کناره گیری کردن
secedes
کناره گیری کردن
seceded
کناره گیری کردن
secede
کناره گیری کردن
decarbonize
کاربن گیری کردن
over refine
زیادنکته گیری کردن
prevent
پیش گیری کردن
to take measures
اندازه گیری کردن
tup
جفت گیری کردن
preclude
پیش گیری کردن
precluded
پیش گیری کردن
precludes
پیش گیری کردن
decarbonate
کاربن گیری کردن
prevented
پیش گیری کردن
proofread
غلط گیری کردن
refuel
سوخت گیری کردن
To remove the stains .
لکه گیری کردن
petrol
بنزین گیری کردن
to split hairs
نکته گیری کردن
deburr
پلیسه گیری کردن
prevents
پیش گیری کردن
preventing
پیش گیری کردن
retires
کناره گیری کردن
retire
کناره گیری کردن
desalt
نمک گیری کردن از
proofreads
غلط گیری کردن
proofreading
غلط گیری کردن
precluding
پیش گیری کردن
fueled
سوخت گیری کردن
to keep one's distance
کناره گیری کردن
emended
غلط گیری کردن
to seclude oneself
کناره گیری کردن
caulk
بتونه گیری کردن
emends
غلط گیری کردن
shells
سبوس گیری کردن
emend
غلط گیری کردن
factorize
فاکتور گیری کردن
caviled
خرده گیری کردن
emending
غلط گیری کردن
cavil
خرده گیری کردن
dry-clean
لکه گیری کردن
dry cleanse
لکه گیری کردن
intercepting
جلو گیری کردن
intercepted
جلو گیری کردن
intercept
جلو گیری کردن
caviling
خرده گیری کردن
dry-cleans
لکه گیری کردن
emendate
غلط گیری کردن
dry-cleaning
لکه گیری کردن
fussiness
ایراد گیری کردن
fuel
سوخت گیری کردن
throw up
کناره گیری کردن از
dry-cleaned
لکه گیری کردن
hold aloof
کناره گیری کردن
cavils
خرده گیری کردن
intercepts
جلو گیری کردن
point
هدف گیری کردن
cavilled
خرده گیری کردن
refuels
سوخت گیری کردن
shelling
سبوس گیری کردن
shell
سبوس گیری کردن
fuelled
تقویت سوخت گیری کردن
to snuff out
در نتیجه گل گیری خاموش کردن
fueled
تقویت سوخت گیری کردن
hypercriticize
زیاده خرده گیری کردن
fuels
تقویت سوخت گیری کردن
fuelling
تقویت سوخت گیری کردن
fuel
تقویت سوخت گیری کردن
to throw up
کناره گیری کردن از استعفادادن از
to retire in to oneself
از جامعه کناره گیری کردن
intercross
تقاطع کردن جفت گیری
to keep oneself to oneself
کناره گیری ازمردم کردن
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
meters
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
mated
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
mates
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
metres
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
intercede
میانجی شدن میانه گیری کردن
meter
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
interceded
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceding
میانجی شدن میانه گیری کردن
metre
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
mate
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
abdicated
کناره گیری کردن استعفا دادن
fusses
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussed
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
take something into account
<idiom>
بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
take something to heart
<idiom>
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
dispart
تقسیم شدن هدف گیری کردن
fuss
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
abdicating
کناره گیری کردن استعفا دادن
abdicate
کناره گیری کردن استعفا دادن
fussing
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
carp
از روی خرده گیری صحبت کردن
abdicates
کناره گیری کردن استعفا دادن
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
quantize
با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
to be round with any one
با کسی رک حرف زدن وسخت گیری کردن
methodize
در اصول وعقاید دینی سخت گیری کردن
dispart
شکاف مگسک هدف گیری کردن تفنگ
to retire from
[to]
a place
از
[به]
جایی کناره گیری کردن
[یا منزوی شدن]
to send in one's papers
کناره گیری از کار کردن استعفا دادن
to correct yhe press
چیز چاپ شده غلط گیری کردن
outbreed
جفت گیری کردن انواع مختلف جانوران
metres
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
zeros
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
metre
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
meters
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
zeroes
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
zero
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
meter
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
vacillating
دل دل کردن تردید داشتن
vacillated
دل دل کردن تردید داشتن
vacillate
دل دل کردن تردید داشتن
vacillates
دل دل کردن تردید داشتن
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
withholding
مضایقه داشتن خودداری کردن
withhold
مضایقه داشتن خودداری کردن
withheld
مضایقه داشتن خودداری کردن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
treats
بحث کردن سروکار داشتن با
importing
دخل داشتن به تاثیر کردن در
treated
بحث کردن سروکار داشتن با
treat
بحث کردن سروکار داشتن با
persuade
بران داشتن ترغیب کردن
persuades
بران داشتن ترغیب کردن
persuading
بران داشتن ترغیب کردن
shoot
درد کردن سوزش داشتن
snifter
خرخر کردن زکام داشتن
shoots
درد کردن سوزش داشتن
aspiring
ارزو کردن اشتیاق داشتن
aspires
ارزو کردن اشتیاق داشتن
aspired
ارزو کردن اشتیاق داشتن
divert
متوجه کردن معطوف داشتن
diverted
متوجه کردن معطوف داشتن
diverts
متوجه کردن معطوف داشتن
withholds
مضایقه داشتن خودداری کردن
aspire
ارزو کردن اشتیاق داشتن
imported
دخل داشتن به تاثیر کردن در
entertained
سرگرم کردن گرامی داشتن
entertain
سرگرم کردن گرامی داشتن
rages
غضب کردن شدت داشتن
raged
غضب کردن شدت داشتن
rage
غضب کردن شدت داشتن
partook
بهره داشتن طرفداری کردن
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
retains
ابقاء کردن نگاه داشتن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
retaining
ابقاء کردن نگاه داشتن
retain
ابقاء کردن نگاه داشتن
celebrate
نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrates
نگاه داشتن تقدیس کردن
entertains
سرگرم کردن گرامی داشتن
embosom
بغل کردن عزیز داشتن
head
ریاست داشتن بر رهبری کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com