Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
common sense
قضاوت صحیح حس عام
Search result with all words
levelheaded
دارای قضاوت صحیح
Other Matches
Judge not , that ye be not judged.
<proverb>
قضاوت نکن ,تا مورد قضاوت قرار نگیرى.
Hear hear!
صحیح است ! صحیح است ! درمقام تأیید وتصدیق )
rational number
عدد صحیح و یا خارج قسمت دو عدد صحیح
arret
قضاوت
verdicts
قضاوت
judgement
قضاوت
verdict
قضاوت
jurisdication
قضاوت
adjudication
قضاوت
judgements
قضاوت
judgment
قضاوت
judgeship
قضاوت
judgments
قضاوت
rollover
صفحه کلید با بافرکوچک موقت به طوری که میتواند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوندارسال کند
decrees
قضاوت تصویبنامه
jurisdiction
قضاوت کردن
absolute judgment
قضاوت مطلق
formal logic
قضاوت سطحی
exclusive jurisdiction
حق قضاوت استثنایی
benches
مسند قضاوت
comparative judgement
قضاوت تطبیقی
exclusive jurisdiction
حق قضاوت کنسولی
sentencing
رای قضاوت
decreeing
قضاوت تصویبنامه
bench
مسند قضاوت
judge
قضاوت کردن
judged
قضاوت کردن
judges
قضاوت کردن
judging
قضاوت کردن
justifies
قضاوت کردن
justify
قضاوت کردن
justifying
قضاوت کردن
value judgement
قضاوت ارزشی
value judgements
قضاوت ارزشی
decree
قضاوت تصویبنامه
decreed
قضاوت تصویبنامه
advise
قضاوت کردن
sentences
رای قضاوت
pass a judgement
قضاوت کردن
witting
هوش قضاوت
jurisdication
حق قضاوت قلمرو
equanimity
قضاوت منصفانه
sentence
رای قضاوت
judicable
قابل قضاوت
erred
بغلط قضاوت کردن
judgements
رای دادگاه قضاوت
prejudgment
قضاوت قبل از وقوع
judgement
رای دادگاه قضاوت
to hold the scales even
بی طرفانه قضاوت کردن
bet on the wrong horse
<idiom>
قضاوت اشتباه درموردچیزی
view
چشم انداز قضاوت
tribunate
مقام یامسند قضاوت
viewing
چشم انداز قضاوت
views
چشم انداز قضاوت
judgments
رای دادگاه قضاوت
measurements
روش قضاوت چیزی
uncharitable
سخت گیردر قضاوت
expertize
استادانه قضاوت کردن
law of comparative judgement
قانون قضاوت تطبیقی
viewed
چشم انداز قضاوت
err
بغلط قضاوت کردن
errs
بغلط قضاوت کردن
forejudge
از پیش قضاوت کردن
forjudge
از پیش قضاوت کردن
measurement
روش قضاوت چیزی
prejudged
بدون رسیدگی قضاوت کردن
judicious
دارای قوه قضاوت سلیم
advising
قضاوت کردن پند دادن
advises
قضاوت کردن پند دادن
prejudges
بدون رسیدگی قضاوت کردن
prejudge
بدون رسیدگی قضاوت کردن
prejudging
بدون رسیدگی قضاوت کردن
performances
روش قضاوت کارایی سیستم
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
bench
کرسی قضاوت جای ویژه
meier art judgement test
ازمون قضاوت هنری مایر
partial jurisdiction
حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
bencher
کسی که بر مسند قضاوت می نشیند
benches
کرسی قضاوت جای ویژه
performance
روش قضاوت کارایی سیستم
prejudices
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
prejudice
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
One must not judge by appearances .
بظاهر اشخاص نباید قضاوت کرد
rhadamanthine
وابسته به قضاوت خیلی دقیق و سخت گیرانه
benches
روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یانشاندن
praetorian
وابسته به قدرت قضاوت مادون کنسولی رومی
bench
روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یانشاندن
can't see the forest for the trees
<idiom>
ازروی یکی برای جمع قضاوت کردن
be raise to the bench
بر مسند قضاوت تکیه زدن دادرس شدن
Doom
[نمایش تصویری از آخرین قضاوت عیسی مسیح در کلیسا]
can not judge a book by its cover
<idiom>
[چیزی را نمی شود صرفا از روی قیافه قضاوت کرد]
Quite
[so]
!
صحیح!
indecorous
نا صحیح
true
<adj.>
صحیح
in order
صحیح
i see
ها! صحیح !
authentical
صحیح
integer
صحیح
real
<adj.>
صحیح
proper
<adj.>
صحیح
well advised
صحیح
integers
صحیح
all right
صحیح
simon pure
صحیح
proper
صحیح
accurate
[correct]
<adj.>
صحیح
correct
<adj.>
صحیح
exact
<adj.>
صحیح
fea
صحیح
good
صحیح
exacts
صحیح
judiciously
صحیح
valid
صحیح
correcting
صحیح
integral
صحیح
righting
صحیح
correct
صحیح
right
صحیح
authentic
صحیح
accurate
صحیح
corrects
صحیح
exact
صحیح
exacted
صحیح
righted
صحیح
safe and sound
صحیح وتندرست
spot-on
دقیقا صحیح
true complement
مکمل صحیح
truest
خالصانه صحیح
the ticket
کار صحیح
true
خالصانه صحیح
valid transaction
معامله صحیح
truer
خالصانه صحیح
that is right
صحیح است
right you are
صحیح است
proper fraction
کسر صحیح
drills
روش صحیح
drilled
روش صحیح
drill
روش صحیح
genuine tradition
حدیث صحیح
homozygote
صحیح النسب
whole numbers
عدد صحیح
rightly
بطور صحیح
whole number
عدد صحیح
incorrupt
صحیح و بی عیب
indue order
به ترتیب صحیح
integer variable
متغیر صحیح
integral number
عدد صحیح
integer number
عدد صحیح
duly
<adv.>
بطور صحیح
ok
صحیح است
A correct answer.
جواب صحیح
aright
<adv.>
بصورت صحیح
correctly
<adv.>
بصورت صحیح
duly
<adv.>
بصورت صحیح
justly
<adv.>
بصورت صحیح
properly
<adv.>
بصورت صحیح
rightfully
<adv.>
بصورت صحیح
rightly
<adv.>
بصورت صحیح
roundest
عدد صحیح
round
عدد صحیح
neatly
<adv.>
بطور صحیح
tidily
<adv.>
بطور صحیح
orderly
<adv.>
بطور صحیح
neatly
<adv.>
بصورت صحیح
tidily
<adv.>
بصورت صحیح
orderly
<adv.>
بصورت صحیح
rightly
<adv.>
بطور صحیح
affirmative
صحیح است
up front
<idiom>
روراست ،صحیح
to be proper for
صحیح بودن
okay
صحیح است
aright
<adv.>
بطور صحیح
correctly
<adv.>
بطور صحیح
justly
<adv.>
بطور صحیح
properly
<adv.>
بطور صحیح
rightfully
<adv.>
بطور صحیح
valid contract
عقد صحیح
right
درست صحیح
righted
درست صحیح
righted
به طور صحیح حق
authentic document
سند صحیح
righting
درست صحیح
integers
عدد صحیح
considered
با اندیشه صحیح
exacts
صحیح عین
exact
صحیح عین
exacted
صحیح عین
eugenic
صحیح النسب
righting
به طور صحیح حق
right
به طور صحیح حق
integer
عدد صحیح
whole number
عدد صحیح
[ریاضی]
off
بیموقع غیر صحیح
rightly
<adv.>
بطور درست و صحیح
right oh!
صحیح است بچشم
cardinals
عدد صحیح مثبت
rightfully
<adv.>
بطور درست و صحیح
duly
<adv.>
بطور درست و صحیح
justly
<adv.>
بطور درست و صحیح
properly
<adv.>
بطور درست و صحیح
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com