English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (37 milliseconds)
English Persian
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
Other Matches
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
fixed cost هزینه ثابت و معین
fixed time call مکالمه در زمان معین و ثابت
limiter وسیلهای که خروجی ان درازای همه ورودیهای بالاتر از حد معین ثابت است
gyro ژایرو
free gyro ژایرو ازاد
floating gyro ژایرو شناور
apparent precession انحراف فاهری محور ژایرو
reset تنظیم ثبات یا شمارنده دروضعیت اولیه اش
resets تنظیم ثبات یا شمارنده دروضعیت اولیه اش
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
attitude gyro الت نشان دهنده پروازی که توسط ژایرو کارمیکند
compression pressure فشار گیج در سیلندرموتورهای پیستونی دروضعیت نقطه مرگ بالا
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
retardation [افزایش طول نخ در اثر نیروی کشش ثابت در زمان معین] [در چله هایی که به مدت طولانی روی دار می مانند این افزایش طول مشاهده می شود و کاهش استحکام نخ و کاهش طول عمر فرش را به همرا دارد.]
heads up در درگیری هوایی اعلام اینکه هواپیما دروضعیت لازم برای درگیری قرار ندارد
defining معین کردن
defines معین کردن
defined معین کردن
define معین کردن
designates معین کردن
specify معین کردن
inset : معین کردن
insets : معین کردن
designate معین کردن
denominate معین کردن
allocating معین کردن
specifies معین کردن
designating معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
figure out معین کردن
limit معین کردن
settle معین کردن
settles معین کردن
allocate معین کردن
specifying معین کردن
allocates معین کردن
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
pre appoint از پیش معین کردن
time وقت معین کردن
to map out جز بجز معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
timed وقت معین کردن
times وقت معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
date مدت معین کردن
dates مدت معین کردن
allotting معین کردن سهم دادن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
allots معین کردن سهم دادن
located جای چیزی را معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
locate جای چیزی را معین کردن
locating جای چیزی را معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
allotted معین کردن سهم دادن
allot معین کردن سهم دادن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
officer افسر معین کردن فرماندهی کردن
destine مقدر کردن سرنوشت معین کردن
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
delimited معین کردن مرزیابی کردن
defined معین کردن معنی کردن
specify معین کردن معلوم کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
define معین کردن معنی کردن
delimiting معین کردن مرزیابی کردن
specify معین کردن تصریح کردن
defining معین کردن معنی کردن
delimits معین کردن مرزیابی کردن
delimit معین کردن مرزیابی کردن
defines معین کردن معنی کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
truer ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
truest ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
fixations ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
to make out ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
clinched ثابت کردن
clinches ثابت کردن
fixes ثابت کردن
fixation ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
true ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
pin ثابت کردن
clinching ثابت کردن
evidence ثابت کردن
proves ثابت کردن
prover ثابت کردن
proved ثابت کردن
prove ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
clinch ثابت کردن
pinned ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
pinning ثابت کردن
fix ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
to make a point نکتهای را ثابت کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
stable ثابت کردن استوارشدن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
reason با دلیل ثابت کردن
evidence ثابت کردن سند
reasons با دلیل ثابت کردن
destabilize غیر ثابت کردن
authorization to copy اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
tabulation 1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com