Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English
Persian
ingestion
قورت دادن داخل معده کردن
Other Matches
gastroscope
اسباب معاینه داخلی معده وسیله مشاهده داخل معده
ratline
عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
poop
قورت دادن
ingest
قورت دادن
poops
قورت دادن
englut
قورت دادن سیرکردن
regorge
دوباره قورت دادن
gulp
بلع قورت دادن
gulped
بلع قورت دادن
gulps
بلع قورت دادن
gulping
بلع قورت دادن
gobbled
تند خوردن قورت دادن
gobbling
تند خوردن قورت دادن
gobbles
تند خوردن قورت دادن
gobble
تند خوردن قورت دادن
ingurgitate
حریصانه قورت دادن بلعیدن
ingestive
بشکم برنده وابسته به قورت و بلع دادن خوراک
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
introduced
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
to swear in
با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
lavage
انجدان رومی شستشوی معده یازخم شستشو دادن
choke bore
روکشی برای سوراخ کردن یاتراش دادن داخل سیلندر که قسمت بالای ان دارای قطری کمتر از قطر اصلی سیلندرمیباشد
ulcer
زخم معده قرحه دار کردن یا شدن ریش کردن
ulcers
زخم معده قرحه دار کردن یا شدن ریش کردن
gulping
قورت
gulped
قورت
gulps
قورت
gulp
قورت
to have a sip
یک قورت آب نوشیدن
ingestive
قورت دهنده
swallower
قورت دهنده
to have a drink of water
یک قورت آب نوشیدن
intercommand
داخل قسمت داخل یکان
nuclide
کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
absinth
قورت اودی عرق افسنطین
engages
درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
engage
درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
incorporating
داخل کردن
incorporates
داخل کردن
incorporate
داخل کردن
entered
داخل کردن
phase in
داخل کردن
to work in
داخل کردن
immit
داخل کردن
work in
داخل کردن
enter
داخل کردن
ingratiating
داخل کردن
enters
داخل کردن
ingratiated
داخل کردن
ingratiates
داخل کردن
ingratiate
داخل کردن
imbark
داخل کردن
intromit
داخل کردن
to breakin
خودرا داخل کردن
swap in
مبادله کردن به داخل
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
catch a crab
تصادفا پارو را داخل اب کردن
He swigged the beer in four gulps.
او
[مرد]
آبجو را با چهار تا جرعه طولانی قورت داد.
take in
باز کردن و به داخل کشیدن طنابها
pressurising
فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
rams
پر کردن توپ راندن به داخل لوله
pressurises
فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
rammed
پر کردن توپ راندن به داخل لوله
pressurizing
فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurize
فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizes
فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
ram
پر کردن توپ راندن به داخل لوله
island bases
پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
insufflation
داخل کردن گازیا بخاردر گودالی ازتن
finances
درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financing
درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
priming
پر کردن یک پمپ یا لوله با اب به منظور تخلیه هوای داخل ان
finance
درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
financed
درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
maw
معده
kyte
معده
the inner man
معده
tummy
معده
orifice of the stomack
معده
stomachs
معده
stomach
معده
foul stomach
معده پر
stomached
معده
stomaching
معده
tummies
معده
insinuate
داخل کردن اشاره کردن
insinuates
داخل کردن اشاره کردن
insinuated
داخل کردن اشاره کردن
stomach pumps
تنقیهی معده
stomach pump
تنقیهی معده
collywobbles
درد معده
heartburn
سوزش معده
gastroscopy
معاینه معده
gastroptosis
سقوط معده
gastritis
اماس معده
gastric ulcer
زخم معده
gastric juice
شیره معده
gastrolith
سنگ معده
gastritis
التهاب معده
f.of the stomach
ته یاقعر معده
maw
حفره معده
craw
معده جانور
cardialgia
دردفم معده
antacid
ضداسید معده
stomachache
درد معده
cramp of stomach
درد معده
pneumogastric nerve
پی با عصب شش و معده
gastritis
ورم معده
saburra
اخلاط معده
pyrosis
سوزش معده
rot gut
معده خراب کن
epigastrium
روی معده
mortise dead lock
قفل داخل کار قفل داخل درب
distemper
ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
gastroptosis
پایین افتادن معده
gastroenteritis
ورم معده و رودهها
gastro enteritis
اماس معده وروده
polygastric
دارای چندین معده
gastrointestinal
مربوط به معده و روده
antacid
دوای ضد ترشی معده
tummy upset
[coll.]
ناراحتی معده
[پزشکی]
upset stomach
ناراحتی معده
[پزشکی]
indigestion
ناراحتی معده
[پزشکی]
stomach upset
ناراحتی معده
[پزشکی]
dyspepsy
ناراحتی معده
[پزشکی]
breadbasket
معده ناحیه حاصلخیز
ascarid
کرم معده اسکاریس
abdominal pain
معده درد
[پزشکی]
stomach pain
معده درد
[پزشکی]
psalterium
معده سوم نشخوارکنندگان
gastroenteritis
التهاب معده و رودهی باریک
gastroenterologist
متخصص بیماریهای معده وروده
gastroenterology
مطالعه معده و روزده وبیماریهای ان
gastric fever
تب معدهای یارودهای حمای معده
mesogaster
معده بند ناحیه ناف
peptic gland
دژ پبهی که شیره معده از ان تراوش میکند
solar plexus
شبکه عصبی ناحیه زیر معده
gastrectomy
عمل برداشتن تمام یا قسمتی از معده
mesogaster
پردهای که معده رابدیوارعقبی شکم می پیوند د
achlorhydria
فقدان اسید کلریدریک درشیرهء معده
gastro enteric
وابسته به معده وروده معدی امعائی
discipline
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines
نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
pepsin
پپسین انزیم گوارنده پروتئین درشیره معده
gastrin
هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد
pepsine
پپسین انزیم گوارنده پروتئین درشیره معده
to lock somebody
[yourself]
out
[of something]
در را روی
[خود]
کسی قفل کردن
[و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
water injection
پاشیدن اب مقطر خالص به داخل سیلندر و موتورپیستونی به منظور سرد کردن مخلوط قابل انفجار و کاهش احتمال بدسوزی
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
water displacement
زهکشی سیستم زهکشی مهمات نوعی روش پر کردن خرج فسفرسفید در داخل گلوله
embarks
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embark
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
broaching
ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broaches
ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broach
ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
broached
ارتفاع دندانههای ان در طول میله به تدریج زیاد میشودکه از ان به عنوان ابزار یاتیغه صیقل کاری سوراخهای روی یک فلز و یا به عنوان یک ابزار صاف بدون دندانه برنده به منظور صیقل دادن داخل سوراخهای محورهای ساعتهای مچی استفاده میشود
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
within
<prep.>
در داخل
within
در داخل
withindoors
در داخل
inside
<adv.>
<prep.>
در داخل
interiors
داخل
interior
داخل
lineball
داخل
interiorly
از داخل
insides
داخل
anie
داخل
inside
داخل
intra
داخل
aboard
داخل
introgresseive
داخل شونده
intratheater
در داخل صحنه
engaged in war
داخل جنگ
inside wiring
سیمکشی داخل
impenetrable
داخل نشدنی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com