English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 50 (4 milliseconds)
English Persian
kin قوم و خویش خویشی
Other Matches
parentela خویشی
kinship خویشی
affiliations خویشی
affiliation خویشی
relationships خویشی
relationship خویشی
propinquity خویشی
kin خویشی منسوب
consanguinity خویشی صلبی
proximity of blood خویشی نزدیکی
he is nothing to me بتمن خویشی ندارد
cohere رابطه خویشی داشتن
cohered رابطه خویشی داشتن
coheres رابطه خویشی داشتن
cohering رابطه خویشی داشتن
relation نقل قول وابسته به نسبت یا خویشی
kinswomen خویش
kindred خویش
self خویش
kin خویش
relation خویش
connection خویش
connexions خویش
kinswoman خویش
sib خویش وقوم
relativein law خویش سببی
he is kin to me او خویش منست
he is kin to me اوبامن خویش
self discharging رهاکننده خویش
nepotist خویش پرست
to call cousins قوم و خویش داشتن
to take after number one در فکر خویش بودن
shirt-tails قوم و خویش دور
shirt-tail قوم و خویش دور
affinity قوم و خویش سببی
niece خویش و قوم مونث
nieces خویش و قوم مونث
nepotism خویش و قوم پرستی
germane منتسب خویش و قوم
self tightening نفس خویش را درتنگنا قراردهنده
self tightening برنفس خویش فشاروارد اورنده
Every thing is good in its season. <proverb> که هر چیزى به جاى خویش نیکوست.
to take care of number one در فکر خویش بودن از خودتوجه گردن
non commital از گرفتارکردن خویش بویسله تصدیق یا تکذیب مطلبی
devisor کسیکه بمیل خویش چیزی رابدیگری بارث می گذارد مورث
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
megalomania مرض بزرگ پنداری خویش جنون انجام کارهای بزرگ
self absorption غرق در خویش غرق شدن در افکار
self propulsion حرکت توسط نیروی خود پیشروی توسط نیروی خویش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com