English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 62 (7 milliseconds)
English Persian
psychic force قوه روحی
Search result with all words
inner روحی باطنی
trauma ضربه روحی روان اسیب
traumas ضربه روحی روان اسیب
numinous اسرارامیز روحی
shell shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
shell-shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
obsess ایجاد عقده روحی کردن
obsessed ایجاد عقده روحی کردن
obsesses ایجاد عقده روحی کردن
obsessing ایجاد عقده روحی کردن
haunt دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
haunts دوستی روحی که زیاد بمحلی امدوشدکند
spiritual روحی
obsession عقده روحی
obsessions عقده روحی
congenial دارای تجانس روحی
intrinsic روحی
verve سبک روحی
psychiatry طب روحی
zombie روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
zombies روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
gaiety سبک روحی
spiritually معنوی روحی
psychotherapy تداوی روحی
mental روحی
psychic روحی
psychic واسطه پدیده روحی
psychical روحی
structuralism بخشی از روانشناسی که ازراه تعقل وتفکر وضع روحی فرد را مورد مطالعه قرارمیدهد
anagoge تعالی روحی
anagogy تعالی روحی
anagogic وابسته بتعالی روحی
anagogical وابسته بتعالی روحی
analeptic محرک روحی
emotional and physical روحی وبدنی
flying status وضعیت پرواز از نظر جسمی و روحی وضعیت امادگی خدمه برای پرواز
inanition بی روحی
insalutary تاثیر روحی بد اب و هوا
invigorate تقویت روحی کردن
orthopsychiatry تداوی روحی اختلالات فکری وروحی اطفال
panpsychism روحی نگری
psychasthenia ضعف روحی
psychic force نیروی روحی
psycho analysis تجزیه و تجلیل روحی
psychotherapy ortherapeutics معالجه بوسائل روحی یاهیپنوتیزیم
satyagraha اصطلاح ابداعی گاندی پیشوای نهضت ملی هند برای به کار بردن قدرت روحی به جای خشونت وشدت عمل برای وصول به اهداف سیاسی و اجتماعی
spectral روحی
supersensible روحی روانی
syupersubstantial مافق وجود یا جوهر مادی روحی
to lay a ghost روحی راناپدیدکردن
to raise a ghost روحی راحاضرکردن
zombi روحی که بعقیده سیاه پوستان ببدن مرده حلول کرده و انراجان تازه بخشد
congenial <adj.> دارای تجانس روحی
to be devastated از نظر روحی خرد شدن
to be shattered [British E] از نظر روحی خرد شدن
to hit rock bottom از نظر روحی خرد شدن
to be dashed to the ground از نظر روحی خرد شدن
to sustain a trauma ضربه روحی خوردن
to haunt به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
to walk به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
to empower somebody به کسی قدرت [روحی] دادن
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com