Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
synchronizing limiter
لامپ مراقب همزمان سازی
Other Matches
synchronizing
همزمان سازی
synchronization
همزمان سازی
synchronizing pulses
ضربههای همزمان سازی
synchronizing separator
جداکننده همزمان سازی
processor
به صورت همزمان همزمان کار کند
incandescent lamp
لامپ برقی دارای نور سیمابی لامپ نئون
image dissector tube
لامپ تجزیه کننده تصویر لامپ دیسکتور تصویر
rectification
یکسو سازی همسو سازی مستقیم سازی
tube tester
دستگاه ازمایش لامپ ازمایش کننده لامپ
lookout
مراقب
observer
مراقب
quivive
مراقب
vigilante
مراقب
vigilant
مراقب
lookouts
مراقب
care giver
مراقب
watch ful
مراقب
observers
مراقب
surveillant
مراقب
alert
مراقب
alerts
مراقب
observant
مراقب
vigilantes
مراقب
alerted
مراقب
oper eyed
مراقب
watchers
مراقب
attended
با مراقب
watcher
مراقب
wide awake
مراقب
wide-awake
مراقب
unattended operation
عملکردبی مراقب
unattended operation
عملکرد بی مراقب
onlookers
مراقب تماشاگر
tenty
مراقب موافب
onlooker
مراقب تماشاگر
i was on the watch for it
مراقب ان بودم
watchmen
پاسدار مراقب
watch it
<idiom>
مراقب باش
look out
<idiom>
مراقب بودن
look after
مراقب بودن
see after
مراقب بودن
scrutator
مراقب موشکاف
watchfulness
مراقب پاسدار
watch out
مراقب بودن
automatic controller
مراقب خودکار
attended operation
عملکرد با مراقب
watch man
پاسبان مراقب
to keep a look
مراقب بودن
to keep watch
مراقب بودن
watchman
پاسدار مراقب
watchful
موافب مراقب
look after someone
<idiom>
مراقب کسی بودن
pinch pennies
<idiom>
مراقب پوست خودبودن
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
in the charge of
<idiom>
تحت مراقب یا نظارت
highbinder
جاسوس یا مراقب دیگری
watch one's time
مراقب فرصت بودن
attend to someone
<idiom>
مراقب کسی بودن
look
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
Keep an eye on the children.
چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
looked
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
looks
فاهر بنظرامدن مراقب بودن
(keep/have one's) ear to the ground
<idiom>
بادقت مراقب اطراف بودن
take care of
<idiom>
مراقب چیزی یا کسی بودن
to take care of somebody
[something]
مراقب کسی
[چیزی]
بودن
mind
تذکر دادن مراقب بودن
minds
تذکر دادن مراقب بودن
minding
تذکر دادن مراقب بودن
to be on one's track
مراقب حال کسی بودن
watch/mind one's P's and Q's
<idiom>
مراقبباش مراقب حرف زدنت باش
To be all eyes. To watch like a hawk.
چهار چشمی پاییدن ( مراقب بودن )
calculating
دوباره سازی یا ایجاد داده جدید از طریق فشرده سازی وقایع عددی معین
pilot materials
وسایل و دست ابزارهای ماشین سازی یا مدل سازی
centre
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centers
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
duenna
زن سالمندی که مراقب دختران وزنان جوان است
centered
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
centred
شخصی که مراقب عملیات کامپیوتر مرکزی است
administrators
شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
administrator
شخصی که مراقب شبکه است و وفایفی از قبیل نصب
to walk on eggshells
<idiom>
در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
maintenance
مراقب مرتب از سیستم برای جلوگیری از رویداد خرابی
You should always be careful walking alone at night.
همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
ordnance plant
کارخانجات اسلحه سازی یامهمات سازی
jagger
الت کنگره سازی یادندانه سازی
pre-treatment
عملیات مقدماتی و آماده سازی
[مثل شستشوی پشم قبل از رنگرزی و یا آماده سازی دار جهت چله کشی]
one level address
سازماندهی فضای ذخیره سازی که هر نوع رسانه ذخیره سازی یکسان رفتار می شوند
frustration
خنثی سازی محروم سازی
frustrations
خنثی سازی محروم سازی
subjugation
مقهور سازی مطیع سازی
formularization
کوتاه سازی ضابطه سازی
imagery
مجسمه سازی شبیه سازی
irritancy
پوچ سازی باطل سازی
ouster
بی بهره سازی محروم سازی
synchronic
همزمان
parallelled
همزمان
paralleling
همزمان
concurrent
همزمان
contemporary
همزمان
paralleled
همزمان
isochronous
همزمان
parallel
همزمان
isochrone
همزمان
proportional
همزمان
coincidentally
همزمان
contemporaries
همزمان
simultaneously
همزمان
simultaneous
همزمان
parallels
همزمان
synchronous
همزمان
synchronizer
همزمان گر
parallelling
همزمان
erasable
1-رسانه ذخیره سازی که قابل استفاده مجدد است . 2-ذخیره سازی موقت
simultaneous extinction
خاموشی همزمان
synchronous machine
ماشین همزمان
synchronous impedance
ناگذرایی همزمان
synchronised
همزمان کردن
synchronous operation
عملیات همزمان
synchronous motor
موتور همزمان
synchronous condenser
خازن همزمان
synchronous network
شبکه همزمان
synchronizes
همزمان کردن
synchronize
همزمان کردن
synchronising
همزمان کردن
synchronous generator
مولد همزمان
synchronous reactance
راکتانس همزمان
synchronous telegraphy
تلگراف همزمان
synchronized sweep
روبش همزمان
synchronous transmission
انتقال همزمان
synchronous transmission
مخابره همزمان
synchronous vibrator
لرزه گر همزمان
synchronous admittance
گذرایی همزمان
synchronous communication
ارتباط همزمان
concurrent
تقریباگ همزمان
synchronous device
دستگاه همزمان
syncheronous communications
مخابره همزمان
synchrinized
همزمان بودن
synchronic
همگاه همزمان
concurrently
اجرای همزمان
synchronous phase advance
خازن همزمان
concurrent
همرو همزمان
synchroscope
همزمان نما
simultaneity
همزمانی همزمان
synchronises
همزمان کردن
coincide
همزمان بودن
coincided
همزمان بودن
simultaneous processing
پردازش همزمان
coincides
همزمان بودن
synchronous speed
سرعت همزمان
concurrent reinforcement
تقویت همزمان
concurrent training
اموزش همزمان
concurrent validity
اعتبار همزمان
concurrent variation
تغییر همزمان
coinciding
همزمان بودن
concentred reaction
واکنش همزمان
concurrent processing
پردازش همزمان
concurrent operation
عملکرد همزمان
selsyn
موتور همزمان
concentred exchange
تبادل همزمان
concentred elimination
حذف همزمان
concurrent execution
اجرای همزمان
save
ذخیره سازی داده یا برنامه روی رسانه ذخیره سازی جانبی
saved
ذخیره سازی داده یا برنامه روی رسانه ذخیره سازی جانبی
saves
ذخیره سازی داده یا برنامه روی رسانه ذخیره سازی جانبی
acoustic synchronizer
همزمان ساز صوتی
binary synchronous communication
ارتباطات همزمان دودویی
compatability
قابلیت کار همزمان
synchronizing signal
پیام همزمان ساز
coincident penalty
پنالتی همزمان دو تیم
synchronizing torque
گشتاور پیچشی همزمان
concurrent programming
برنامه نویسی همزمان
paralleled
که همزمان ارسال می شوند
concurrent program execution
اجرای همزمان برنامه
horizontal synchronizing
همزمان ساز افقی
two way simultaneous operation
عملکرد همزمان دو طرفه
synchronizer
دستگاه همزمان کننده
held ball
گرفتن همزمان توپ
parallels
که همزمان ارسال می شوند
simultaneous input/output
ورودی و خروجی همزمان
parallel
که همزمان ارسال شود
parallel
که همزمان ارسال می شوند
paralleled
که همزمان ارسال شود
paralleling
که همزمان ارسال شود
paralleling
که همزمان ارسال می شوند
full duplex
پروتکل دوسوی همزمان
parallelled
که همزمان ارسال شود
volley fire
پرتاب همزمان گلوله ها با هم
parallelled
که همزمان ارسال می شوند
parallelling
که همزمان ارسال شود
parallelling
که همزمان ارسال می شوند
parallels
که همزمان ارسال شود
simultaneous color television
تلویزیون رنگی همزمان
symmetrical compression
سیستم فشرده سازی که همان توان پردازش و زمان را برای فشرده سازی و از حالت فشرده در آوردن تصویر نیاز دارد
bisync
synchronouscommunication binaryارتباطات همزمان دودویی
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
synchronises
همزمان شدن با هم مطابق کردن
bursts
پیام همزمان ساز رنگ
burst
پیام همزمان ساز رنگ
synchronizes
همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronize
همزمان شدن با هم مطابق کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com