English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
intenerate لطیف کردن حساس کردن
Other Matches
tenderest لطیف کردن انبار
tender لطیف کردن انبار
tendering لطیف کردن انبار
tendered لطیف کردن انبار
sensitizing حساس کردن
tenderising حساس کردن
sensitizes حساس کردن
sensitized حساس کردن
sensitize حساس کردن
sensitising حساس کردن
sensitises حساس کردن
sensitised حساس کردن
tenderize حساس کردن
tenderized حساس کردن
tenderises حساس کردن
tenderizes حساس کردن
sensitization حساس کردن
tenderised حساس کردن
tenderizing حساس کردن
tentacle شاخک حساس ریشه حساس
tentacles شاخک حساس ریشه حساس
defect skipping روش مشخص کردن و برچسب گداری شیارهای حساس مغناطیسی در حال ساخت تا استفاده نشوند. اشاره به شیار بعدی مناسبی که قابل استفاده است
sensitive to corrosion حساس در برابر زنگ زدگی حساس در برابر خوردگی
antihandling fuze ماسوره ضد دستکاری ماسوره غیر حساس به جابجا کردن و دستکاری
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
delicate لطیف
fairs لطیف
benignly لطیف
benignant لطیف
fair لطیف
fairer لطیف
etherean لطیف
fairest لطیف
gauzy لطیف
smooth <adj.> لطیف
soft <adj.> لطیف
benign لطیف
volatile لطیف
gaseous لطیف
softer لطیف
tendering لطیف
softest لطیف
tenderest لطیف
fragile لطیف
tender لطیف
precieuse لطیف
soft لطیف
precieux لطیف
tendered لطیف
mignon لطیف
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
fair sex جنس لطیف
tenuous لطیف دقیق
honeyed مطبوع لطیف
rose water لطیف احساساتی
arrefication لطیف سازی
the fairses جنس لطیف
fined عالی لطیف
fine عالی لطیف
finest عالی لطیف
queazy لطیف مزاج
queasy لطیف مزاج
airy-fairy فریف و لطیف
fragile لطیف زودشکن
rarafaction لطیف سازی
subtler دقیق لطیف
pleasantry لطیف طبعی
gentler ارام لطیف
gentle ارام لطیف
gentle sex جنس لطیف
gentlest ارام لطیف
gossamer لطیف سبک
gossamery خفیف لطیف
subtle دقیق لطیف
subtlest دقیق لطیف
pleasantries لطیف طبعی
the fair sex جنس لطیف یعنی زن
the gentle sex جنس لطیف یعنی زن
daintiness سلیقه باذوق لطیف
squeamishness لطیف مزاجی دقت
The fair sex The female sex. جنس لطیف ( مؤنث )
rarest لطیف نیم پخته
rarer لطیف نیم پخته
rare لطیف نیم پخته
squeamishly بانازک طبعی یا لطیف مزاجی
subtilization ملایمت دقیق و لطیف سازی
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
wirespun زیاد کشیده ونازک لطیف فریف
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
beau geste حرکات لطیف وزیبا در هنگام سخن گفتن ژست
parnassian school of poets شعرای سده نوزدهم فرانیه که بیشتراهمیت بوزن شعرمیداندتابمعانی لطیف ان
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tendered حساس
tenderest حساس
key <adj.> حساس
susceptive حساس
sharp nosed حساس
supersensitive حساس
techy حساس
sensor حساس
sentimental حساس
sensitive clay رس حساس
prominent حساس
feisty حساس
tendering حساس
passible حساس
sensate حساس
exquisite حساس
elastic حساس
activator حساس گر
thin skinned حساس
critical حساس
alive حساس
sensitive حساس
acute حساس
delicate حساس
tender حساس
elastic demand حساس
ticklish حساس
vigilant حساس
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
skinless خیلی حساس
stark حساس سفت
it touched him on the raw بنقطه حساس
kittle هوشیار حساس
key terrain زمین حساس
key position شغل حساس
keop soo نقاط حساس
key points نقاط حساس
pixilated خیلی حساس
feelingly بطور حساس
critical item اماد حساس
hygrosensitive حساس به رطوبت
insensible غیر حساس
sensitizer حساس کننده
supersensitive فوق حساس
mimosa گیاه حساس
supersensitive حساس شده
sensitively بطور حساس
perceptive حساس و باهوش
critical position پوزیسیون حساس
critical mass توده حساس
critical facility تاسیسات حساس
sensitization حساس شدن
vibrissa موی حساس
sensitive plant گیاه حساس
overstrung خیلی حساس
sensitizing حساس شدن
palpi شاخک حساس
sensitizes حساس شدن
sensitized حساس شدن
sensitize حساس شدن
sensitive zone منطقه حساس
sensitization حساس سازی
tenderest حساس بودن
insensitivity غیر حساس
tender حساس بودن
elastic supply عرضه حساس
insensitive غیر حساس
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com