Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
marshall
مارشال رئیس زندان
Other Matches
warden
رئیس زندان
wardens
رئیس زندان
governor
حاکم رئیس زندان
governors
حاکم رئیس زندان
marshal
مارشال
marshalled
مارشال
marshaling
مارشال
marshals
مارشال
marshaled
مارشال
lord high stew of england
رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
marshall plan
طرح مارشال
marshall plan
برنامه مارشال
Marshall Islands
جزایر مارشال
paymaster general
رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
breakaway
شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
marshall attack
حمله مارشال در روی لوپس
marshall defence
دفاع مارشال در گامبی وزیرشطرنج
letter of recall
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
emcees
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
public relations officer
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
emcee
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
public relations officers
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
republic
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
e r p
اجرا کرد وکمکهایی که در چهارچوب این برنامه به اروپا شدبیشتر کمکهای مارشال نامیده می شوند
recredential
نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
gaoled
زندان
gaoling
زندان
tolbooth
زندان
gaols
زندان
prisons
زندان
pokey
زندان
slammer
زندان
presidio
زندان
tollbooth
زندان
qoud
زندان
quod
زندان
prison
زندان
jail
زندان
jailed
زندان
jailing
زندان
jails
زندان
grates
زندان
grated
زندان
grate
زندان
hothouse
زندان
hothouses
زندان
imprisonment
زندان
calaboose
زندان
bridewell
زندان
gaol
زندان
hoosegow
زندان
dungeon
زندان
house of correction
زندان
dungeons
زندان
penology
اداره زندان
confinement
زندان بودن
serve time
در زندان به سر بردن
cans
زندان کردن
can
زندان کردن
canning
زندان کردن
prison breaker
زندان گریز
prison breaking
زندان گریزی
black holes
زندان تاریک
black hole
زندان تاریک
put in jail
به زندان انداختن
put in jail
در زندان افکندن
bagnio
زندان شرقی
close confinement
زندان انفرادی
sweatbox
زندان مجرد
from out the prison
از توی زندان
dunggeon
زندان زیرزمین
imprison
زندان کردن
imprisoning
زندان کردن
imprisons
زندان کردن
disprison
از زندان دراوردن
disciplinary segregation
زندان انضباطی
disciplinary barracks
زندان دژبان
disciplinary barracks
زندان انضباطی
lockup
زندان کردن
incarcerate
در زندان نهادن
incarcerated
در زندان نهادن
incarcerates
در زندان نهادن
lockups
زندان کردن
incarcerating
در زندان نهادن
confinement facility
تاسیسات زندان
house of d.
زندان موقتی
state prison
زندان ایالتی
cell
زندان تکی
jailbreaks
فرار از زندان
cells
زندان تکی
cells
زندان انفرادی
prison
وابسته به زندان
solitary confinement
زندان مجرد
life sentence
حکم زندان
to cage up
در زندان افکندن
prison
زندان کردن
jailbreak
فرار از زندان
cell
زندان انفرادی
state prison
زندان دولتی
maximum security prison
زندان فوق امنیتی
ward
سلول زندان
to break the prison
گریختن از زندان
to serve time
در زندان بسربردن
wards
سلول زندان
prison camp
زندان صحرایی
prisons
زندان کردن
solitary confinement
زندان انفرادی
prison camps
زندان صحرایی
prisons
وابسته به زندان
clink
زندان
[اصطلاح روزمره]
jug
زندان
[اصطلاح روزمره]
dungeon
سیاه چال
[در زندان]
coop
اغل گوسفند زندان
ward
حیاط محوطه زندان
oubliette
سیاه چال
[در زندان]
oubliettes
سیاه چال ها
[در زندان]
wards
حیاط محوطه زندان
breach of prison
جرم فرار از زندان
bastille
زندان عمومی سابق در
dungeons
سیاه چال ها
[در زندان]
extra good time
وقت معافیت از زندان
to bail out
با ضمانت از زندان دراوردن
lay by the heels
در بند یا زندان نهادن
wardress
نگهبان و محافظ زن در زندان
prisoner of war cage
زندان زندانیان جنگی
prison psychosis
روان پریشی زندان
To beak jail .
از زندان فرار کردن
He was sent to jail.
اورابه زندان انداختند
recommit
دوباره زندان کردن
lay fast by the heels
در بند یا زندان نهادن
extra good time
معافی مشروط از زندان
to cast
[throw]
somebody into the dungeon
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
run (someone) in
<idiom>
به زندان بردن ،دستگیر کردن
send up
<idiom>
حکم به زندان انداختن کسی
to dungeon somebody
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
quad
زندانی کردن در زندان افکندن
quads
زندانی کردن در زندان افکندن
diversion
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
diversion law
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
penitentiaries
دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
prison bird
کسیکه زندان خانه او شده است
penitentiary
دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
jailŠetc
کسیکه زندان خانه اوشده است
oubiette
زندان پنهان که در بالای ان یک روزنه هست و بس سیاه چال
negligent escape
فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
turnkey
کلید دار زندان دستگاه انحراف سنج زاویه
court of record
در CL فقط اینگونه محاکم حق صدور حکم جریمه و زندان را دارند
colony
موسسه ای دور از تمدن برای گروهی از مردم
[مانند زندان]
administers
رئیس
headsman
رئیس
syndic
رئیس
administer
رئیس
administered
رئیس
head master
رئیس
administering
رئیس
higher up
رئیس
warden
رئیس
masters
رئیس
chairmen
رئیس
chief
رئیس
provosts
رئیس
provost
رئیس
sheik
رئیس
mugwump
رئیس
chiefs
رئیس
headman
رئیس
head
رئیس
Deans
رئیس
sheikh
رئیس
rulers
رئیس سر
ruler
رئیس سر
Dean
رئیس
administrators
رئیس
sheikhs
رئیس
wardens
رئیس
presidents
رئیس
directors general
رئیس کل
headmen
رئیس
president
رئیس
leader
رئیس
leaders
رئیس
warden
رئیس
superintendent
رئیس
superintendents
رئیس
administrator
رئیس
header
رئیس
headers
رئیس
director general
رئیس کل
director generals
رئیس کل
superiors
رئیس
commandant
رئیس
superior
رئیس
director
رئیس
master
رئیس
chairman
رئیس
mastered
رئیس
sheiks
رئیس
directors
رئیس
commandants
رئیس
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com