English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
prevention مانع رخ دادن چیزی شدن
Other Matches
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
get out of the way <idiom> چیزی به مانع نمانده
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to be a bar to something [somebody] مانع چیزی [کسی] شدن
precluding مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precluded مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precludes مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preclude مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preventive آنچه مانع رویدادن چیزی شود
to bar somebody from something [doing something] مانع کردن [کسی از چیزی] [اصطلاح رسمی ]
save all چیزی که مانع زیان گردد پایه شمعدان
to get in somebody's way مانع کردن کسی [چیزی] که بتواند کارش را انجام دهد
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
jams توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jammed توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jam توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
suppress مانع شدن تحت فشار قرار دادن
suppresses مانع شدن تحت فشار قرار دادن
suppressing مانع شدن تحت فشار قرار دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
insert قرار دادن چیزی در چیزی
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
blankest حرکت دادن قایق بطوریکه مانع وزیدن بادروی بادبان سمت باد شود
blank حرکت دادن قایق بطوریکه مانع وزیدن بادروی بادبان سمت باد شود
hedgehog مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehogs مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
To let something slip thru ones fingers . چیزی را از کف دادن
string out <idiom> کش دادن چیزی
prevents توقف رخ دادن چیزی
to let something on a lease کرایه دادن چیزی
to book something چیزی را سفارش دادن
reimburse خرج چیزی را دادن
boost افزایش دادن چیزی
reimbursed خرج چیزی را دادن
boosted افزایش دادن چیزی
boosting افزایش دادن چیزی
to hire out something اجاره دادن چیزی
to rent out something اجاره دادن چیزی
integrating درشکم چیزی جا دادن
to let something on a lease اجاره دادن چیزی
integrates درشکم چیزی جا دادن
to rent out something کرایه دادن چیزی
integrate درشکم چیزی جا دادن
to let something [British E] [Real Estate] کرایه دادن چیزی
to smell [of] بوی [چیزی] دادن
to let something [British E] [Real Estate] اجاره دادن چیزی
boosts افزایش دادن چیزی
to lean against something پشت دادن به چیزی
to hire out something کرایه دادن چیزی
to cut something چیزی را کاهش دادن
put in قرار دادن چیزی در
pushes چیزی را زور دادن
to pass somebody something به کسی چیزی دادن
to hand somebody something به کسی چیزی دادن
to cut down [on] something چیزی را کاهش دادن
to cut back [on] something چیزی را کاهش دادن
measure توقف رخ دادن چیزی
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
pushed چیزی را زور دادن
to plug in گماشتن در [در چیزی جا دادن]
prevented توقف رخ دادن چیزی
locus in quo جای رخ دادن چیزی
prevent توقف رخ دادن چیزی
to put in گماشتن در [در چیزی جا دادن]
give away <idiom> دادن چیزی به کسی
reimbursing خرج چیزی را دادن
preventing توقف رخ دادن چیزی
reimburses خرج چیزی را دادن
to buoy something [up] به کسی [چیزی] دل دادن
push چیزی را زور دادن
damming سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
crest clearing محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
dams سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
contains قرار دادن چیزی در درون
embowel در شکم چیزی قرار دادن
settle a score with someone <idiom> عین چیزی را به کسی پس دادن
to p athing to a person کسی را از چیزی بهره دادن
overglaze روی چیزی را لعاب دادن
to equip something چیزی را ساز و برگ دادن
transfuse چیزی را نقل وانتقال دادن
to give somebody [something] a helping hand به کسی [چیزی ] یک دست دادن
to put something to the vote درباره چیزی رای دادن
movement تغییر دادن محل چیزی
to fire up something با تحریک چیزی را افزایش دادن
to drop something off [at someone's] چیزی را [به کسی ] تحویل دادن
to weigh in [on something] تذکر دادن [در مورد چیزی]
finish انجام دادن چیزی تا انتها
to jump at something [colloquial] به چیزی واکنش نشان دادن
to permit somebody something به کسی اجازه چیزی را دادن
finishes انجام دادن چیزی تا انتها
catch up with (someone or something) <idiom> وقف دادن به کسی یا چیزی
pitch in <idiom> به چیزی پول یا کمک دادن
advance حرکت دادن چیزی به جلو
advances حرکت دادن چیزی به جلو
to get something to somebody تحویل دادن چیزی به کسی
moves تغییر دادن محل چیزی
setover روی چیزی قرار دادن
to cause the downfall of somebody [something] کسی [چیزی] را شکست دادن
to bring down somebody [something] کسی [چیزی] را شکست دادن
redone انجام دادن مجدد چیزی
redoing انجام دادن مجدد چیزی
redo انجام دادن مجدد چیزی
redid انجام دادن مجدد چیزی
move تغییر دادن محل چیزی
moved تغییر دادن محل چیزی
hard on (someone/something) <idiom> آزار دادن کسی یا چیزی
advancing حرکت دادن چیزی به جلو
redoes انجام دادن مجدد چیزی
epitomizes صورت خارجی به چیزی دادن
epitomising صورت خارجی به چیزی دادن
to make amends for something کفاره دادن برای چیزی
epitomises صورت خارجی به چیزی دادن
to discern someone [something] تشخیص دادن کسی [چیزی]
epitomised صورت خارجی به چیزی دادن
to atone for something کفاره دادن برای چیزی
epitomize صورت خارجی به چیزی دادن
representation عمل نشان دادن چیزی
representations عمل نشان دادن چیزی
epitomizing صورت خارجی به چیزی دادن
to make out someone [something] تشخیص دادن کسی [چیزی]
contained قرار دادن چیزی در درون
epitomized صورت خارجی به چیزی دادن
contain قرار دادن چیزی در درون
engrain درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
I have nothing to declare. چیزی برای گمرک دادن ندارم.
impact اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
positioned قرار دادن چیزی در محل خاص
position قرار دادن چیزی در محل خاص
impacts اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
demonstrated نشان دادن نحوه کار چیزی
to give a long recital of something دادن یک شرح مفصل و طولانی از چیزی
ended خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
to proffer [somebody something ] [something to somebody] [formal] اظهار نظر دادن در باره چیزی
have eyes only for <idiom> همه حواس وتوجه را به چیزی دادن
do a job on <idiom> بیفایده وزشت نشان دادن چیزی
ascription عمل نسبت دادن به چیزی اتصاف
ends خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
to tease a person for a thing کسیرابرای دادن چیزی بستوه اوردن
To pin something on someone . چیزی را به کسی بستن (نسبت دادن )
end خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
intruder قرار دادن چیزی در چیز دیگر
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
exchanging دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanges دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanged دادن چیزی به جای چیز دیگر
to forfeit something چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
to lose something چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
intruders قرار دادن چیزی در چیز دیگر
exchange دادن چیزی به جای چیز دیگر
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
photosensitize بوسیله نور به چیزی حساسیت دادن
to work it <idiom> چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
debunk توخالی بودن چیزی را نشان دادن
demonstrate نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrating نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrates نشان دادن نحوه کار چیزی
superposition قرار دادن چیزی روی چیزدیگر
ocant altitude ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
obstructor وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
superimpose قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
substitute قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
carrying حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carried حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carries حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
superimposing قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimposes قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
substituted قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
To submit something to someone. چیزی را به کسی تسلیم کردن (ارائه دادن )
to detail something چیزی را مفصل [با همه جزییات] شرح دادن
to pick and choose درسوا کردن چیزی سلیقه زیادبخرج دادن
To explain something in detail . چیزی را بطور مفصل ومشروح توضیح دادن
interrupt توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
demonstrations عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
substituting قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
demonstration عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
interrupts توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com