English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English Persian
hamper مانع شدن مختل کردن
hampered مانع شدن مختل کردن
hampering مانع شدن مختل کردن
hampers مانع شدن مختل کردن
Other Matches
dammed سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
damming سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dams سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
disturb مختل کردن
discombobulate مختل کردن
disorganised مختل کردن
queerest مختل کردن
queerer مختل کردن
disorganizing مختل کردن
disorganizes مختل کردن
disorganising مختل کردن
queer مختل کردن
disorganises مختل کردن
disturbs مختل کردن
disorganize مختل کردن
disrupt مختل کردن کار
disrupts مختل کردن کار
disrupting مختل کردن کار
disorganize مختل کردن نظم
disorganised مختل کردن نظم
disorganizes مختل کردن نظم
disorganising مختل کردن نظم
disorganizing مختل کردن نظم
disorganises مختل کردن نظم
violated بی حرمت ساختن مختل کردن
violates بی حرمت ساختن مختل کردن
violate بی حرمت ساختن مختل کردن
disorders برهم زدن مختل کردن
disorder برهم زدن مختل کردن
rain on someone's parade <idiom> برنامه های دیگران را مختل کردن
unhinging مختل کردن باز کردن
disarranged بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranges بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranging بی ترتیب کردن مختل کردن
disarrange بی ترتیب کردن مختل کردن
unhinges مختل کردن باز کردن
unhinge مختل کردن باز کردن
hedgehogs مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehog مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
disturbed مختل
teched مختل
tetched مختل
deranged مختل
distempered مختل
precluded مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precluding مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
preclude مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precludes مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
disorderly نامنظم مختل
disturbed مختل شده
out of kelter خراب مختل
off the rails مختل درهم
perturbate مختل مضطرب
upsetter مختل کننده
undisturbed مختل نشده
undisturbed غیر مختل
disordered مختل شده
unsettled اشفته مختل
mentally abnormal مختل المشاعر
kelter بی ترتیب مختل
to go out of gear مختل شدن ازکارافتادن
barricade مانع مسدود کردن
letting درنگ کردن مانع
barricades مانع مسدود کردن
barricading مانع مسدود کردن
obstruct ایجاد مانع کردن
lets درنگ کردن مانع
obstructed ایجاد مانع کردن
obstructs ایجاد مانع کردن
let درنگ کردن مانع
barricaded مانع مسدود کردن
obstructing ایجاد مانع کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
gags مانع فراهم کردن برای
gagging مانع فراهم کردن برای
prevented مانع شدن ممانعت کردن
gagged مانع فراهم کردن برای
gag مانع فراهم کردن برای
hinders بازمانده کردن مانع شدن
prevent مانع شدن ممانعت کردن
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
obstruct مانع شدن کارشکنی کردن
obstructed مانع شدن کارشکنی کردن
obstructing مانع شدن کارشکنی کردن
preventing مانع شدن ممانعت کردن
obstructs مانع شدن کارشکنی کردن
prevents مانع شدن ممانعت کردن
hinder بازمانده کردن مانع شدن
obstructively با قصد فراهم کردن مانع
hindered بازمانده کردن مانع شدن
hindering بازمانده کردن مانع شدن
crest clearing محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
critical altitude ارتفاعی که از ان بالاتر کاردستگاهها مختل میشود
polarity وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
polarities وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
to bar somebody from something [doing something] مانع کردن [کسی از چیزی] [اصطلاح رسمی ]
keel خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
keels خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
obstructor وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
ocant altitude ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
to get in somebody's way مانع کردن کسی [چیزی] که بتواند کارش را انجام دهد
jams توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jammed توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
select خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
selected خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
selects خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
jam توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
I hate to rain on your parade, but all your plans are wrong. از اینکه کارت را مختل کنم بیزارم، اما برنامه هایت همگی اشتباه هستند.
insulate مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulating مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulates مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
write protect قسنت کوچکی در فلاپی دیسک که حرکت داده شود مانع هر گونه نوشتن یا پاک کردن دیسک میشود
horned scully مانع افقی زیرابی که برای سوراخ کردن بدنه کشتیهاکار گذاشته میشود و معمولابا بتون و تیراهن ساخته میشود
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
flight مانع در دو
stumbling block مانع
bar مانع
bars مانع
flight مانع
snags مانع
stumbling blocks مانع
barricade مانع
obstaele مانع
in the way مانع
blocked مانع
curtains مانع
stopping مانع
stopped مانع
hedges مانع
stop مانع
hedged مانع
barricading مانع
barricades مانع
hedge مانع
barricaded مانع
block مانع
hinders مانع
strait jackets مانع
restraints مانع
restraint مانع
hold back مانع
interference مانع
encumbrances مانع
strait jacket مانع
hinder مانع
impedient مانع
preventive مانع
impedimental مانع
impeditive مانع
hindering مانع
hindered مانع
hurdles دو با مانع
snagging مانع
shackling مانع
handicap مانع
handicaps مانع
pull-back مانع
pull back مانع
obstacle مانع
shackles مانع
shackled مانع
shackle مانع
encumbrance مانع
crest مانع
cresting مانع
crests مانع
hindrances مانع
hindrance مانع
pull-backs مانع
masking مانع
snag مانع
blocks مانع
massif مانع
massifs مانع
barriers مانع
dead lock مانع
barrier مانع
balk مانع
set back مانع
constraint مانع
shield مانع
stops مانع
baulks مانع
baulking مانع
baulked مانع
shields مانع
balks مانع
preventor مانع
balking مانع
balked مانع
degage بی مانع
clog مانع
impediments مانع
clogs مانع
hurdle مانع
impediment مانع
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com